{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رفتم که درین شهر نبینی اثرم را

رفتم که درین شهر نبینی اثرم را
لب های ترک خورده و چشمان ترم را

حاجت به رها کردنم از کنج قفس نیست
ای قیچی تقدیر مچین بال و پرم را

تنها شدم آن قدر که انگار نه انگار
با آینه آراسته ام دور و برم را

فردا چه طلب می کند آن یار که دیروز
دل برده و امروز طلب کرده سرم را

من ماهی دریایم و دل تنگم از این تُنگ
ای مرگ به تعویق میفکن سفرم را
دیدگاه ها (۱)

عاقبت قصه ی من با دل تو یکسره شدسهم تنهایی من بسته ترین پنجر...

دزدکی از لای درزِ در نگاهت می کنمبا دو چشم مات و ناباور نگاه...

نشستی آخرش از رازِ قلبم سر درآوردیته و تویِ معمای مرا آخر در...

تو رها در من و من محو سراپاے توامتو همہ عمر من و من همہ دنیا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط