{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

استادی با شاگردش از باغی میگذشت.

استادی با شاگردش از باغی میگذشت.

چشمشان به یک کفش کهنه افتاد

شاگرد گفت گمان میکنم
این کفشهای کارگری است که در این باغ کار میکند

بیا با پنهان کردن کفش
عکس العمل کارگر را ببینیم و بعد آن را پس بدهیم و کمی بخندیم

استاد گفت چرا برای خنده خود او را ناراحت کنیم
بیا کار دیگری انجام بدیم
دیدگاه ها (۶)

دل انسان همچووون پری است......

اولین سین سفره امسال،، سفیدی لباس عروس مجردای گروه باشه ......

تصویری زیبا در جزیره ایی در تایلند

باید گرفت وقیچی کرد......

نویسنده dLyn | 𓍯 ✎ـ Taj’s Doppelganger...𝓟𝓐г𝐓.¹سکوت سنگینی ب...

استادی با شاگردش از باغی میگذشت،چشمشان به یک کفش کهنه افتاد....

نگین:استادی با شاگردش از باغی میگذشت، چشمشان به یک کفش کهنه ...

نخونی ضرر کردی!استادی با شاگردش از باغی میگذشت،چشمشان به یک ...

دوشنبه95/04/28ساعت23:54استادی با شاگردش از باغی میگذشت، چشمش...

استادی با شاگردش از باغی میگذشت.چشمشان به یک کفش کهنه افتاد،...

استادی با شاگردش از باغی میگذشت.چشمشان به یک کفش کهنه افتاد ...

استادی با شاگردش از باغى ميگذشت...چشمشان به يک کفش کهنه افتا...

استادی با شاگردش از باغی میگذشت.. چشمشان به یک کفش کهنه افتا...

داستان کوتاهاستادی با شاگردش از باغی میگذشت ..چشمشان به یک ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط