{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فیک کوک(عشقی ک از اول دیوانگی بود)پارت ۳۸

فیک کوک(عشقی ک از اول دیوانگی بود)پارت ۳۸
بعد از مراسم شکر گذاری برای اینکه تهیونگ چیزی نفهمید تازه به یاد حرفایی که زد افتادم واقعا مونده بودم این سردرگمیم بخاطر اینه که واقعا هیچ حسی به *ا/ت* ندارم و این فقط یه سوء تفاهمه یا توی مرحله دومیَم که تهیونگ گفت ولی از بین تمام چیزایی که نمیدونستم یه چیز رو خوب میدونستم اینکه...
اینکه توی این چند روز همه افکار توی مغزم یه سرش به *ا/ت* ربط داشت اتفاق هایی هم که میفتاد همینطور... اتفاقی هم که امروز افتاد تیر خلاص رو زد چند دقیقه ای گذشت فکر کنم شیفت *ا/ت* دیگه تموم شده بود اما چرا بهم سر نزد همیشه اینکار رو میکرد البته با اتفاقی که افتاد من خودم خجالت میکشیدم باهاش چشم تو چشم شم چه برسه به اون... خیلی خسته شده بودم تو این بیمارستان روزام یکنواخت شده بود و با افکاری که توی مغزم داشتم زمان رو از دست میدادم و روزام بیهوده میگذشت... حسابی از این وضعیت خسته شده بودم و بخاطر اینکه یکم به مغزم استراحت بدم و از این حال خودمو دور کنم لپ تاپ رو روشن کردم یکی از بازی های که *ا/ت* بعد از ظهر راه اندازیش کرد رو باز کردم و با گیم خودم رو مشغول کردم... ادامه داستان از زبان *ا/ت*(من):شیفتم که تموم شد وسایلم رو جمع کردم و از بیمارستان زدم بیرون قبلش به جونگ کوک سر نزدم چون هم اون یکم معذب بود هم خودم، باز اگه یه روز بگذره شاید عادی تر شه اتفاقی که افتاد... به خونه که رسیدم سلامی کردم و جوابی شنیدم و بعد رفتم سمت اتاقم و در رو بستم همه فکر و ذکرم جونگ کوک بود البته نه فقط امشب این چند روز همش همین بودم به محض اینکه میرسیدم خونه لحظه شماری میکردم فردا شه و دوباره کارم رو به عنوان پرستارش شروع کنم کاش میشد شیفت شبانه روزی بردارم و همش کنارش باشم اما هم خانواده م راضی نیستن هم از پا در میام هنوز یه اسکرین شات از پیام هایی که بهم داد دارم و توی گاو صندوق گوشیم مخفیش کردم... رفتم سراغش و برای بار هزارم خوندمشون... از چیزی که میترسیدم سرم اومد عاره...
عاره نزدیک بودنم بهش باعث شد که خیلی بیشتر از وقتی که فنش بودم بهش علاقه مند شم...گفتم بازم میگم ولی وقتی اون مرخص شه دیگه ندارمش چرا زندگی انقدر سخته... اشک جمع شده تو چشمم رو با پلک زدن پخش کردم چون جونگ کوک گفت دلش نمیخواد پرستار غمگینی داشته باشه دلم نمیخواست امشب حال خودمو بگیرم و فردا از سر و شکل بیفتم جلوش... امشب حسابی داغ دلم تازه شده بود و حسابی هم خسته بودم...مال همینه بدون خوردن شام گرفتم خوابیدم...

ببخشید بچه ها این چند روز خونه نیستم این وقت نمیکنم گوشی دستم بگیرم اینم ازین پارت حمایت♡
دیدگاه ها (۵)

فیک کوک(عشقی ک از اول دیوانگی بود)پارت ۳۹نور از بین تیکه حری...

فیک کوک(عشقی ک از اول دیوانگی بود)پارت ۴۰کله م حسابی باد کرد...

فیک کوک(عشقی ک از اول دیوانگی بود)پارت ۳۷تهیونگ:چه سوالی؟. م...

فیک کوک(عشقی ک از اول دیوانگی بود)پارت ۳۶وارد اتاق شدم دیدم ...

#سکـوت‌من_آهـنگ‌تو#Part_20···دلش گرفت.. گوشی رو گذاشت کنار ....

love in the dark⑥⑦فردا(شب)کوک: سلام ا/ت: یومی کجاست؟ کوک: سل...

پارت 20

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط