{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۳۴

پارت ۳۴

..........
در همین حین نامجون و جیمین توی خونه نشسته بودن البته اینم بگم که یونگی اصلاً ادوارد رو نکشته بود و فقط اونو زندانی کرده بود اما برای اینکه بچه‌ها دیگه سراغش رو نگیرن و سمت انباری نرن تا نامجون و جیمین دیده نشن ترجیح داد که بگه خاکش کرده جیمین همونطور که توی فکر بود سمت نانجون گفت
=به نظرت می‌تونیم از نارا به عنوان تله استفاده کنیم برای گرفتن الینا؟
×حتی فکرشم نکن جیمین دفعه قبل یادت نیست فقط لازم بود دختر رو لمس کنه و طوری وارد بدنش میشد که مجبور شدیم دختر بیچاره رم بکشیم سو اگه می‌خوای کسی که دوسش داری نمیره این این فکر تو سرت نباشه
=اوکی فقط لازم نبود انقدر با جزئیات بهم توضیح بدی که اگه نارا طوئمه کنیم چه اتفاقی براش می‌افته؟
نامجون همونطور که شونش رو بالا انداخت گفت
×به من مربوط نیست من واقعیتو گفتم
دقیقاً بعد از حرف نامجون سر و صدا از دم در عمارت شنیده می‌شد که بدون شک صدای نارا بود به سرعت خودشونو توی حالت نامرئی بردن و سعی کردن بدون سر و صدا سر جاشون بشینن و دقیقاً همون لحظه الینا رو توی طبقه دوم دیدن تا اومدن بدوان و برن سراغ الینا به سرعت در هم باز شد و نامجون جیمین توی حالت مرئی جلوی بقیه معلوم شدن البته خوشبختانه نارا هانا یونا پشت اعضا بودن و جیمین و نامجونو نمی‌دیدن پس اونا به سرعت به طبقه بالا رفتن دنبال الینا بدون اینکه بدونن نقشه الینا یه چیز دیگه است
+قبول کنیم خیلی خوش گذشت به ویژه اینکه من مسابقه رو بردم
اینو نارایی می‌گفت که بعد از بردن مسابقه کوک رو مجبور کرد که برعکس شه و ازش عکس انداخت و اون رو پست کرد
_به نظر من اصلاً کار جالبی نبود
و اینم کوکی می‌گفت که با حالت تخصی روی مبل نشست
یونا همونطور که لبخند می‌زد با نگاه شیطانی به یونگی نگاه کرد
*حداقل خوشحال باش کوک تو از هیونگت قوی‌تری
اینو با اشاره کردن به یونگی گفت و در همون حین جیهوب با حالت غروری برگشت به یونا گفت
٪اینطوری فکر می‌کنی ؟نظرت چیه که با همین هیونگی که میگی یه مسابقه بدی خانم کوچولو
یونا برگشت و به جیهوب نگاه کرد
*حتماً
جین نفس عمیقی کشید درسته که سال‌ها از این خوشی بودنشون گذشته اما اینکه با اومدن این سه تا اونا انقدر به هم نزدیک شدن لبخند زد
دقایقی بعد
نامجون جیمین تک تک اتاقای بالا رو گشتن اما اثری از نارا به جز یه دونه نامه کوچیک که می‌گفت من حواسم بهتون هست پیدا نکردن چیزی که متوجه شده بودن این بود که ادوارد به کمک الینا فرار کرده بدون شک الینا فقط اومده بود که اونو نجات بده اما اینکه چرا به طبقه بالا رفته بود رو هنوز هیچکس نمی‌دونه البته البته شاید نامجون میدونست برای چی .........‌
دیدگاه ها (۲)

من چرا انقدر نامنظم شدم یادم میره آپ کنممممممم آهپارت ۶۰دقای...

پارت ۶۱+آره بهم اطمینان داشته باش می‌گیریمشکوک سرشو تکون دا...

پارت ۳۳‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌.............در همین حین که اونا داشتن توی...

سلام من زنده شدم شما خوبین ؟پارت ۳۲جنگل*   همه به اطرافشون ن...

#رز_سفید_من#پارت_۲٠چند هفته بعد. روز مسابقه شد هر وقت جیمین ...

#رز_سفید_من#پارت_۲دو شب گذشت. جیمین با ماشین مخصوصش توی پیست...

#رز_سفید_من#پارت_۱۵چند روز گذشت. بالاخره امشب شب مسابقه است....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط