✿My lovely idol✿ 2
✿My lovely idol✿ 2
✯part:³²
چهره خوابآلو و کیوت هیونا روبرو شد درحالی که داشت نون تست میخورد .
خلاصه هیونا تونست از تخت دل بکنه و بلند بشه.
تور همین طور ادامه داشت و هیونا خوب حواسش به جونگکوک بود ولی خودش داشت نابود میشد.
هیونا تقریباً هر شب کابوس ایون رو میدید و نمیتونست راحت بخوابه این کابوس ها باعث شده بود قلبش بیشتر از قبل اذیت بشه نشونه های روحی هم که قبلاً ناپدید شده بود برگشته بودن تمام تلاشش رو میکرد تا خوب باشه ولی کار سختی بود پیش جونگکوک لبخند میزد و تظاهر میکرد حالش خوبه چون نمیخواست به نگرانی های جونگکوک اضافه بشه پس سکوت میکرد.
بعد از دو ماه بالاخره جونگکوک و هیونا برگشتن کره به شب جونگکوک زود تر از همیشه اومد خونه
جونگکوک: من اومدم
وارد خونه شد هیونایی نبود که با لبخند بهش خوش آمد بده با کنجکاوی خونه رو گشت که متوجه صحبت هیونا با یه خانوم نسبتا پیر شد وارد اتاق مطالعه نشد کنجکاو بود درباره چی حرف میزنن
هیونا: لطفاً باید دوباره قرص ها رو بخورم اون احساسات عجیب و بد دوباره دارن برمیگردم تنها چیزی که میخوام شاد بودنه همین
دکتر: قرص های افسردگی عوارض داره خودت هم دیدی چند شب بخاطر ضعیف بودن درد کشیدی
هیونا: این تصمیمش با منه
دکتر: جونگکوک خبر داره؟
هیونا: نباید خبر دار بشه
دکتر: چرا؟
هیونا: اون کلی کار ریخته سرش نمیخوام روی سرش آوار بشم بعدشم خودم حلش میکنم
دکتر: اگر قرار نباشه توی روز های سخت کنار هم باشید پس این چه عشقیه؟
جونگکوک در اتاق رو باز کرد و وارد شد
هیونا از تعجب چشم هاش کرد شده بود و نمیدونست چی بگه
جونگکوک: کاملا حق با شماست ولی هیونا دوست نداره به من تکیه کنه من منتظرم همیشه کنارش باشم و حمایتش کنم ولی اون اینو نمیخواد
جونگکوک برگشت و در رو بست با قدم های سنگین وارد اتاق خودش شد و در رو بست
بعد از چند دقیقه دکتر روانشناس رفت و هیونا رفت سمت در اتاق و در زد
هیونا: جونگکوک؟
جونگکوک: ...
هیونا: میشه بیام داخل؟
جونگکوک: ...
هیونا: خب من اومدم
هیونا در اتاق رو باز کرد جونگکوک روی مبل گوشه اتاق نشسته بود و آرنجش روی زانو هاش بود و هم شده بود دستش رو روی صورتش گرفته بود
هیونا آروم رفت سمتش
هیونا: خب فقط نمیخواستم نگرانت کنم
جونگکوک اعصبی بود بلند شد و با اعصبانیت به هیونا نگاه کرد
جونگکوک: تو اصلا منو دوست داری؟ (یه کوچولو بلند)
هیونا از اعصبانیت جونگکوک ترسید ولی عقب نکشید
هیونا: دیونه شدی؟ چی داری میگی این همه کار برات کردم
جونگکوک: نه برعکس من از اول یا داشتم برات میجنگیدم یا منتظر بودم
هیونا: جونگکوک پرت و پلا نگو ما هر دومون تلاش کردیم کنار هم بمونیم
جونگکوک: بعد اون وقت حتی اگر تحدید به مرگ هم بشی به من نمیگی
هیونا: خب از پسش بر میام
جونگکوک: مشکل همین جاست (داد)
هیونا قدمی عقب برداشت قلبش خیلی تند میزد و توی شک بود جونگکوک متوجه همه اینا بود ولی اعصبانی تر از اونی بود که بس کنه
جونگکوک: همه بار ها رو خودت به دوش میکشی اگر قرار بود همه چیز رو تنهایی حل کنیم که اصلا کنار هم موندن و عشقی لازم نبود (داد)
هیونا دوباره عقب تر رفت اخم کرده بود و زبونش بند اومده بود قلبش تیر کشید نمیخواست نشون بده ولی جونگکوک متوجهش شد سمتش رفت و بغلش کرد
جونگکوک: هیونا خوبی؟ قلبت درد میکنه؟
هیونا: آره
چند دقیقه گذشت و هیونا حالش بهتر شد
هیونا: چی میخوای بدونی؟
جونگکوک: چی شده ؟ میخوای دوباره قرص های ضد افسردگیها رو بخوری؟
هیونا: آره خیلی لازمشون دارم
( ╹▽╹ )
بفرمایید ✨
_____________________________________
#فیک #بی_تی_اس #جونگکوک #جیهوپ #هیونا #داستان #بهترین #داستان #سرگرم_کننده #کیم_دو_یون #my #بهترین_فالوورای_دنیا #BTS
✯part:³²
چهره خوابآلو و کیوت هیونا روبرو شد درحالی که داشت نون تست میخورد .
خلاصه هیونا تونست از تخت دل بکنه و بلند بشه.
تور همین طور ادامه داشت و هیونا خوب حواسش به جونگکوک بود ولی خودش داشت نابود میشد.
هیونا تقریباً هر شب کابوس ایون رو میدید و نمیتونست راحت بخوابه این کابوس ها باعث شده بود قلبش بیشتر از قبل اذیت بشه نشونه های روحی هم که قبلاً ناپدید شده بود برگشته بودن تمام تلاشش رو میکرد تا خوب باشه ولی کار سختی بود پیش جونگکوک لبخند میزد و تظاهر میکرد حالش خوبه چون نمیخواست به نگرانی های جونگکوک اضافه بشه پس سکوت میکرد.
بعد از دو ماه بالاخره جونگکوک و هیونا برگشتن کره به شب جونگکوک زود تر از همیشه اومد خونه
جونگکوک: من اومدم
وارد خونه شد هیونایی نبود که با لبخند بهش خوش آمد بده با کنجکاوی خونه رو گشت که متوجه صحبت هیونا با یه خانوم نسبتا پیر شد وارد اتاق مطالعه نشد کنجکاو بود درباره چی حرف میزنن
هیونا: لطفاً باید دوباره قرص ها رو بخورم اون احساسات عجیب و بد دوباره دارن برمیگردم تنها چیزی که میخوام شاد بودنه همین
دکتر: قرص های افسردگی عوارض داره خودت هم دیدی چند شب بخاطر ضعیف بودن درد کشیدی
هیونا: این تصمیمش با منه
دکتر: جونگکوک خبر داره؟
هیونا: نباید خبر دار بشه
دکتر: چرا؟
هیونا: اون کلی کار ریخته سرش نمیخوام روی سرش آوار بشم بعدشم خودم حلش میکنم
دکتر: اگر قرار نباشه توی روز های سخت کنار هم باشید پس این چه عشقیه؟
جونگکوک در اتاق رو باز کرد و وارد شد
هیونا از تعجب چشم هاش کرد شده بود و نمیدونست چی بگه
جونگکوک: کاملا حق با شماست ولی هیونا دوست نداره به من تکیه کنه من منتظرم همیشه کنارش باشم و حمایتش کنم ولی اون اینو نمیخواد
جونگکوک برگشت و در رو بست با قدم های سنگین وارد اتاق خودش شد و در رو بست
بعد از چند دقیقه دکتر روانشناس رفت و هیونا رفت سمت در اتاق و در زد
هیونا: جونگکوک؟
جونگکوک: ...
هیونا: میشه بیام داخل؟
جونگکوک: ...
هیونا: خب من اومدم
هیونا در اتاق رو باز کرد جونگکوک روی مبل گوشه اتاق نشسته بود و آرنجش روی زانو هاش بود و هم شده بود دستش رو روی صورتش گرفته بود
هیونا آروم رفت سمتش
هیونا: خب فقط نمیخواستم نگرانت کنم
جونگکوک اعصبی بود بلند شد و با اعصبانیت به هیونا نگاه کرد
جونگکوک: تو اصلا منو دوست داری؟ (یه کوچولو بلند)
هیونا از اعصبانیت جونگکوک ترسید ولی عقب نکشید
هیونا: دیونه شدی؟ چی داری میگی این همه کار برات کردم
جونگکوک: نه برعکس من از اول یا داشتم برات میجنگیدم یا منتظر بودم
هیونا: جونگکوک پرت و پلا نگو ما هر دومون تلاش کردیم کنار هم بمونیم
جونگکوک: بعد اون وقت حتی اگر تحدید به مرگ هم بشی به من نمیگی
هیونا: خب از پسش بر میام
جونگکوک: مشکل همین جاست (داد)
هیونا قدمی عقب برداشت قلبش خیلی تند میزد و توی شک بود جونگکوک متوجه همه اینا بود ولی اعصبانی تر از اونی بود که بس کنه
جونگکوک: همه بار ها رو خودت به دوش میکشی اگر قرار بود همه چیز رو تنهایی حل کنیم که اصلا کنار هم موندن و عشقی لازم نبود (داد)
هیونا دوباره عقب تر رفت اخم کرده بود و زبونش بند اومده بود قلبش تیر کشید نمیخواست نشون بده ولی جونگکوک متوجهش شد سمتش رفت و بغلش کرد
جونگکوک: هیونا خوبی؟ قلبت درد میکنه؟
هیونا: آره
چند دقیقه گذشت و هیونا حالش بهتر شد
هیونا: چی میخوای بدونی؟
جونگکوک: چی شده ؟ میخوای دوباره قرص های ضد افسردگیها رو بخوری؟
هیونا: آره خیلی لازمشون دارم
( ╹▽╹ )
بفرمایید ✨
_____________________________________
#فیک #بی_تی_اس #جونگکوک #جیهوپ #هیونا #داستان #بهترین #داستان #سرگرم_کننده #کیم_دو_یون #my #بهترین_فالوورای_دنیا #BTS
- ۷.۶k
- ۰۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط