{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خانواده ی لاک پشتها

خانواده ی لاک پشتها


یک روز خانواده ی لاک پشتها تصمیم گرفتند که به پیکنیک بروند و در نهایت خانه را برای پیدا کردن یک جای مناسب ترک کردند. در سال دوم سفرشان (بالاخره) پیداش کردند. برای مدتی حدود شش ماه محوطه رو تمیز کردند، و سبد پیکنیک رو باز کردند، و مقدمات رو آماده کردند.
بعد فهمیدند که نمک نیاوردند!
پیکنیک بدون نمک یک فاجعه خواهد بود، و همه آنها با این مورد موافق بودند. بعد از یک بحث طولانی، جوانترین لاک پشت برای آوردن نمک از خانه انتخاب شد. لاک پشت کوچولو ناله کرد، جیغ کشید و توی لاکش کلی بالا و پایین پرید. گر چه او سریعترین لاک پشت بین لاک پشت های کند بود!
او قبول کرد که به یک شرط بره؛ اینکه هیچ کس تا وقتی اون برنگشته چیزی نخوره. خانواده قبول کردن و لاک پشت کوچولو به راه افتاد. سه سال گذشت.. و لاک پشت کوچولو برنگشت. پنج سال .. شش سال ... سپس در سال هفتم غیبت او، پیرترین لاک پشت دیگه نمی تونست به گرسنگی ادامه بده . او اعلام کرد که قصد داره غذا بخوره و شروع به باز کردن یک ساندویچ کرد.
در این هنگام لاک پشت کوچولو ناگهان فریاد کنان از پشت یک درخت بیرون پرید:
 دیدید می دونستم که منتظر نمی مونید. منم حالا نمی رم نمک بیارم
دیدگاه ها (۶)

قرار نیست همیشه من خوش باشم...دیروزمن خوشم بودم از اینکه کنا...

‏من باختم ب خود.باختم ب فرشته های آدم نما..باختم ب شاهزاده ه...

مدل لباس

دَم از بازی حکم میزنی! دَم از حکم دل میزنی! ...

بشری خانم چند سال آخر عمرشون رو وقف آقا کردند آقا رو تنها نم...

من نمیتونم ذهن این کوچولو رو بخونم...موضوع:از بینی وقتی که ت...

🌿 قسمت پنجم وقتی فاطمه ماند و بچه‌هایش...فاطمه هنوز جو...

🖤 قفس سیاهپارت پانزدهم | بازی از قبل شروع شده بودصدای خنده‌ی...

رمان: رنگِ انتقام، بویِ عشقپارت بیست‌ودوم | تصمیمی از گذشتهس...

🖤 قفس سیاهپارت چهاردهم | عمولانا به خواهرش خیره شد.— چی گفتی...

پُشتِ مَرز دوست داشتنپارت پنجمویو کوک :صبح، هنوز هوا کاملاً ...

P : 16

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط