.
.
.
کسی در من خودش را حبس کرده کُنج پستو ها
نگاهی می کند در آینه مانند ترسو ها ،
،
نگاهی می کند اما همانی هست که قبلا
همان چشمان غمگین وُ همان لبها همان موها،
،
همان تنها برای یک نفر زیبا شدن ها و
هوای زندگیِ ساده ای ، دور از هیاهوها
،
،
چراغی روبرویش هست و دارد ورد می خواند
که غول قصه ها ظاهر شود از قلب جادوها،
،
کسی در خواب می افتد همیشه از بلندی ها،
، , "و می لرزد دلش در سینه مثل بچه آهوها " ،
،
همان که می شمارد از خطوط چهره اش غم را
هووهای حسودش را هم از روی النگو ها ،
،
از آن روزی که رفتی خانه ام ساکت تر از قبل است
کسی در من خودش را حبس کرده کنج پستو ها .
.
کسی در من خودش را حبس کرده کُنج پستو ها
نگاهی می کند در آینه مانند ترسو ها ،
،
نگاهی می کند اما همانی هست که قبلا
همان چشمان غمگین وُ همان لبها همان موها،
،
همان تنها برای یک نفر زیبا شدن ها و
هوای زندگیِ ساده ای ، دور از هیاهوها
،
،
چراغی روبرویش هست و دارد ورد می خواند
که غول قصه ها ظاهر شود از قلب جادوها،
،
کسی در خواب می افتد همیشه از بلندی ها،
، , "و می لرزد دلش در سینه مثل بچه آهوها " ،
،
همان که می شمارد از خطوط چهره اش غم را
هووهای حسودش را هم از روی النگو ها ،
،
از آن روزی که رفتی خانه ام ساکت تر از قبل است
کسی در من خودش را حبس کرده کنج پستو ها .
- ۵۳۴
- ۲۲ مرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط