{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مرد می خواست بگوید دوستت می‌دارم

مرد می خواست بگوید دوستت می‌دارم
و دید این را همه ی گفته‌ اند
و بسیاری دیگر هم خواهند توانست گفت
پس نگفت و خواست نگاه کند
و دید بسیاری نگاه کرده‌اند
و بسیاری دیگر نگاه کردن خواهند توانست
پس نگاه هم نکرد
و گفت سکوت کنم اما دید بسیاری سکوت کرده‌اند
و سکوت‌کنندگان بسیاری نیز از پس او خواهند آمد
مرد ندانست چـه کند
ندانست چـه بگوید
کـه نگاه کند یا نکند
کـه سکوت کند یا نکند.
دودلی نبود
تردید نبود
حرفی نبود
گفت: کسیکه نمی آید نمیرود. و نمیماند
دیدگاه ها (۱)

RESPECT OR DIE : پارت هشتمصدای قدم‌هایش در راهروی تاریک می‌پ...

پیوند خون و اختیارپارت ۶ | حقیقتی که نباید گفته می‌شدصدای با...

پارت ۴۶ | حقیقتتهیونگ چند دقیقه بعد از اتاق بیرون اومد.لینا ...

🍷 شراب قرمزقسمت چهارم: صدای پشت دررینا تمام شب نتوانست بخواب...

🖤🥀 سکوت𓆩 پــارت چــهــل‌ودوم 𓆪 🖤🥀مرد برای چند ثانیه هیچ نگفت...

p15شب شده بود.جنا بعد از بستن آتلیه، به سمت خانه راه افتاد. ...

𝐁𝐋𝐎𝐎𝐃 𝐏𝐀𝐂𝐓Part 10فضای رستوران در سکوت فرو رفت.سه مرد با قدم‌...

‌ حکایت | انگشتر گمشدهروزی مردی در بازار انگشتری ارزشمند پید...

🖤 پارت ششم | انبار متروکهلانا پشت در اتاق ایستاده بود و نفسش...

✍حکایت عاقبت دغلمرد ثروتمندی گله ای گوسفند داشت.شبها شیر گوس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط