{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ᴅᴇᴄᴇɪᴛ

ᴅᴇᴄᴇɪᴛ
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-⁹⁶

بعد از آخرین بازی، داهی تقریباً روی نیمکت ولو شده بود
پاهاش درد می‌کرد
موهاش به هم ریخته بود
خرس غول‌پیکر بغلش بود
و رسماً انرژی نداشت.

جونگکوک لیوان قهوه‌اش رو روی میز گذاشت. "تموم شد؟"

"نه"

"تو یه ساعت پیش گفتی تموم شد"

"دوباره شروع شد"

داشتن از قسمت قدیمی شهربازی رد می‌شدند که داهی ناگهان خشک شد.

جونگکوک متوجه شد ۱دای قدم های داهی نمیاد
برگشت

داهی جلوی یک ویترین ایستاده بود
نه تکون می‌خورد
نه پلک می‌زد

"چی شده؟"

داهی فقط اشاره کرد.

جونگکوک به ویترین نگاه کرد.

شیرینی.

"داری به شیرینی نگاه می‌کنی؟"

"اون"

"کدوم؟" نگاهش رو دنبال کرد.

ردیف آخر
یه شیرینی شکلاتی.

داهی هنوز داشت نگاهش می‌کرد
مثل کسی که عشق گمشده‌اش رو پیدا کرده باشه.

"خیلی وقته نخوردمش"

"فردا میخریم"

"نه.. الان میخوامش"

جونگکوک آه کشید.

بعد هر دو به ساعت روی در نگاه کردن
تعطیل
چراغ‌ها خاموش
در قفل.

بعد داهی خیلی آروم گفت: "اگه..."

جونگکوک اخم کرد."نه"

"هنوز حرف نزدم"

"از قیافه‌ت معلومه"

"ولی اگه..."

"نه"

"فقط فرض کن"

"نه"

پنج دقیقه بعد:

جونگکوک داشت از روی دیوار پشتی بالا می‌رفت تا بتونه از پنجره ساختمان کناری وارد شیرینی فروشی بشه.

"ازت متنفرم"

داهی پشت سرش بالا می‌رفت.

"تو عاشقمی"

"متأسفانه"

"فکر نمیکردم مدیرعامل شرکت جئون اینقدر چابک باشه"

"خفه شو"

بالاخره از پنجره نیمه‌باز انبار وارد شدن

داهی همان لحظه پرید سمت ویترین.

جونگکوک هنوز داشت گرد و خاک لباسش رو می‌تکوند. "واقعاً برای این؟"

داهی جعبه را باز کرد
گاز اول رو زد بعد چشمهاشو بست.

جونگکوک خیره موند. "خدای من.

"داری برای یه شیرینی قیافه آدمای عاشق رو میگیری"

"چون فوق‌العاده‌ست"

"از منم بیشتر دوستش داری؟"

داهی سریع گفت: "فعلاً آره"

"داهی"

"شوخی کردم"

"داهی"

"شاید"

جونگکوک داشت دنبال راهی برای خفه کردنش می‌گشت که ناگهان...

نور آبی و قرمز رو شیشه های ویترین افتاد.
و هر دو خشک شدند.

بعد صدایی بیرون بلند شد."پلیس! کسی اونجاست؟"

داهی و جونگکوک چند لحظه به هم نگاه کردن و بعد هردو هم زمان گفتن: "بدو"

وارث دوتا از قوی ترین شرکت های کره؛ با یک خرس غول پیکر و یک جعبه شیرینی در دست، مثل مجرم های تحت تعقیب درحال فرار کردن و دویدن توی خیابان ها بودن.

داهی از شدت خنده نفسش بند اومده بود

تا اینکه ماشین پلیسی جلوشون متوقف شد و دو دقیقه بعد هردو روی صندلی عقب ماشین پلیس نشسته بودن...



#BTS #bts #ARMY #army #Namjoon #Seokjin #Yoongi #Heosok #Jimin #Teahyung #Jungkook
#jungkook #fake #novel #fake_jungkook
#بی_تی_اس #آرمی #نامجون #جین #شوگا #جیهوپ #جیمین #تهیونگ #جونگکوک #فیک #رمان
دیدگاه ها (۱۵)

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-⁹⁵ادامهپرتاب هشتم. بطری افتاد. صاحب غرفه ...

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-⁹⁵داشت حین رانندگی نگاهش می‌کرد که سرش رو...

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-⁹⁰"نه"خود کار رو پشت کمرش قایم کرد. جونگک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط