#قرارداد_دوستانه s2p15
#قرارداد_دوستانه s2p15
ویو جانگکوک :
کلیدای ماشینم رو برداشتم و میخواستم از خونه بیرون برم که با نامجون رو به رو شدم .
جونگ هی رو توی دستهاش گرفته بود و انگشتش رو روی زنگ گذاشته بود .
جانگکوک : چه به موقع !! لیلی کجاست ؟؟
عینکش رو بالاتر داد و لبخند زد همون لبخند همیشگی که باعث میشد چال های گونه اش نمایان بشه .
درو بیشتر باز کردم و از جلوی در کنار رفتم .
ویو نامجون :
لباس پوشیده بود که بیاد لیلی رو ببره ؟؟
چرا اصلا نمیتونم بفهممشون ؟؟
انگار بچه برای زوج ها واقعا یه زندگی عجیب و خاص میسازه ، تا قبل از اینکه جونگ هی به دنیا بیاد خیلی کمتر با هم دعوا میکردن ولی الان اوضاع خیلی فرق داره .
یعنی اگه بچه ای وارد زندگی من و هانا بشه ام وضعیت اینجوری میشه ؟؟
ولی من نمیخوام...نمیخوام با هم دعوا کنیم .
البته که هانا هیچوقت به اندازه لیلی زودجوش نبود و منم مثل کوک عصبی نمیشدم .
ولی به هرحال داخل خونه رفتم و جونگ هی رو توی دستای باباش قرار دادم .
نامجون : مررررررد ۱ ماهه پسرتو ندیدی ها .
پسر کوچولو دیگه گریه نمیکرد، فقط با چشم های بادومی به باباش خیره شده بود .
خیلی برام جالب بود ، یه وقتا حتی لیلی هم نمیتونست جونگ هی رو آروم کنه ولی به محض اینکه کوک بغلش میکرد آروم میشد .
هرچی بیشتر میگذست شباهتش به کوکی بیشتر از قبا میشد و کمتر شبیه لیلی دیده میشد.
ویو جانگکوک :
کلیدای ماشینم رو برداشتم و میخواستم از خونه بیرون برم که با نامجون رو به رو شدم .
جونگ هی رو توی دستهاش گرفته بود و انگشتش رو روی زنگ گذاشته بود .
جانگکوک : چه به موقع !! لیلی کجاست ؟؟
عینکش رو بالاتر داد و لبخند زد همون لبخند همیشگی که باعث میشد چال های گونه اش نمایان بشه .
درو بیشتر باز کردم و از جلوی در کنار رفتم .
ویو نامجون :
لباس پوشیده بود که بیاد لیلی رو ببره ؟؟
چرا اصلا نمیتونم بفهممشون ؟؟
انگار بچه برای زوج ها واقعا یه زندگی عجیب و خاص میسازه ، تا قبل از اینکه جونگ هی به دنیا بیاد خیلی کمتر با هم دعوا میکردن ولی الان اوضاع خیلی فرق داره .
یعنی اگه بچه ای وارد زندگی من و هانا بشه ام وضعیت اینجوری میشه ؟؟
ولی من نمیخوام...نمیخوام با هم دعوا کنیم .
البته که هانا هیچوقت به اندازه لیلی زودجوش نبود و منم مثل کوک عصبی نمیشدم .
ولی به هرحال داخل خونه رفتم و جونگ هی رو توی دستای باباش قرار دادم .
نامجون : مررررررد ۱ ماهه پسرتو ندیدی ها .
پسر کوچولو دیگه گریه نمیکرد، فقط با چشم های بادومی به باباش خیره شده بود .
خیلی برام جالب بود ، یه وقتا حتی لیلی هم نمیتونست جونگ هی رو آروم کنه ولی به محض اینکه کوک بغلش میکرد آروم میشد .
هرچی بیشتر میگذست شباهتش به کوکی بیشتر از قبا میشد و کمتر شبیه لیلی دیده میشد.
- ۴۷۹
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط