{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

داستان کوتاه ..........

داستان کوتاه ..........
رعیت و عتیقه فروش
عتیقه فروشی در روستایی به منزل رعیتی ساده وارد شد. دید کاسه ای نفیس و قدیمی دارد که در گوشه ای افتاده و گربه در آن آب میخورد. دید اگر قیمت کاسه را بپرسد رعیت ملتفت مطلب میشود و قیمت گرانی بر آن می نهد. لذا گفت: عموجان چه گربه قشنگی داری آیا حاضری آن را به من بفروشی؟ رعیت گفت:...

چند می خری؟ گفت: یک درهم. رعیت گربه را گرفت و به دست عتیقه فروش داد و گفت: خیرش را ببینی. عتیقه فروش پیش از خروج از خانه با خونسردی گفت: عموجان این گربه ممکن است در راه تشنه اش شود بهتر است کاسه آب را هم به من بفروشی. رعیت گفت: قربان من به این وسیله تا به حال پنج گربه فروخته ام. کاسه فروشی نیست.
دیدگاه ها (۱)

عتیقه‌ فروشی در روستایی به منزل رعیتی ساده وارد شد. دید کاسه...

عتیقه فروشی در روستایی به منزل رعیتی ساده وارد شد. دید کاسه ...

عتیقه‌فروشی در روستایی به منزل رعیتی ساده وارد شد. دید کاسه‌...

هرگز فکر نکنید دیگران احمقند!!!عتیقه‌فروشی در روستایی به منز...

عتیقه فروشی در روستایی به منزل رعیتی ساده وارد شد. دید کاسه ...

عتیقه‌فروشی در روستایی به منزل رعیتی ساده وارد شد. دید کاسه‌...

فکر نکنید دیگران احمقند!عتیقه‌ فروشی در روستایی به منزل رعیت...

هرگز فکر نکنیدعتیقه‌فروشی در روستایی به منزل رعیتی ساده وارد...

هرگز فکر نکنیدعتیقه‌فروشی در روستایی به منزل رعیتی ساده وارد...

با خود گفت اگر قیمت کاسه را بپرسد رعیت ملتفت می‌شود و قیمت گ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط