{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بعد چن سال اتفاقی دیدمت

بعد چن سال اتفاقی دیدمت
انگار یکی پاهامو بند زد
با یه بچه رد شدی
که خیره شد به من یه لبخند زد
اتفاقی دیدمش
چه قد شبیه تو مثله ماهه
سهم من سکوتو ادامه ی مسیرو این راهه
دیدگاه ها (۱)

رمان: خون و عشققسمت اولهان داشت با سرعت راه می‌رفت و همون‌طو...

پارت ۴ | تصمیم غیرمنتظرهجونگ‌کوک و مدیر پرورشگاه توی دفتر نش...

ادامه پارت ۱۲

پارت ۴۳بعد از اتفاقات دیشب، چند روز گذشت.من و تهیونگ دوباره ...

...پارت اول...

قلدر مدرسه¹ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

#چندپارتیفک کنم نون برنجی ها کار خودشونو کردن..لینو/ا.تP:5شن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط