🍂 🍂 می آید روزی که در تراس خانه ات روی صندلی دسته دار نشس
🍂 🍂 می آید روزی که در تراس خانه ات روی صندلی دسته دار نشسته ای و بازی کودکان را تماشا میکنی آن روز دیگر نه باران خاطره ای از من برایت تازه میکند نه غروب آفتاب سنگی بر دریاچه آرام دلت می اندازد
سال هاست که تو مرا پاک از یاد برده ای ؛ کنار روزمرگری هایت ، یک فنجان چای برای خودت می ریزی که با دستانی که دیگر چروک شده اند لرزان لرزان فنجان چایت را به لبانت نزدیک میکنی اما یکباره یکی از کودکان نام مرا فریاد میزنه !
شباهت اسمی بود تو آرام فنجانت را کمی پایین می آوری ؛ لبخند کوچکی میزنی و دوباره چایت را مینوشی من به همان لبخند زنده ام ...
سال هاست که تو مرا پاک از یاد برده ای ؛ کنار روزمرگری هایت ، یک فنجان چای برای خودت می ریزی که با دستانی که دیگر چروک شده اند لرزان لرزان فنجان چایت را به لبانت نزدیک میکنی اما یکباره یکی از کودکان نام مرا فریاد میزنه !
شباهت اسمی بود تو آرام فنجانت را کمی پایین می آوری ؛ لبخند کوچکی میزنی و دوباره چایت را مینوشی من به همان لبخند زنده ام ...
- ۲.۷k
- ۰۹ آذر ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط