استاد من
🧚🏻استاد من 🧚🏻
پارت ⁸
سلین : رسیدیم همینجاست
کوک:خب فردا میبینمت
سلین :عامممم فکر نکنم که من فردا بتونم بیام
کوک:چرا
سلین :حالم خوب نیست
کوک :اوکی بای
سلین :ممنونم استاد
کوک:خواهش
دینگ دینگ
یونا : چیی چی سلین این وقت شب اینجا چیکار میکنی(خواب آلود)
سلین :میتونم بیام تو
یونا :آره بابا بیا
از اونجایی که یونا تنها زندگی میکنه پس احساس راحتی میکنم داخل خونش به خاطره همین اومدم اینجا
سلین (همه چیز رو برای یونا تعریف میکنه)
یونا :فکر کنم استاد عاشقت شده(خنده)
سلین :چی میگی من الان دارم میگم بابام داشت یه زنه رو میبوسید
یونا :خب اونم حق داره که زندگی کنه
سلین :عامممم راست میگی
آخه من زن رو نمیشناسم شاید زن خوبی نباشه
یونا :خب بشناس بیا بریم بخوابیم فردا باید بریم مدرسه
سلین :باشه
فلش بک به فردا صبح 🙈
از خواب بیدار شدم
سریع رفتم خونه
دیدم بابا روی مبل نشسته و داره فکر میکنه
سلین:سلام
پدر :سلام عزیزم کجا بودی
سلین : بابت رفتار دیروزم معذرت میخوام
و تو میتونی با کسی که دوسش داری ازدواج کنی
پدر: واقعا یعنی تو با این موضوع مشکلی نداری
سلین :نه
پدر(سلین رو بغل میکنه)
پدر:برو سریع آماده شو باید بری مدرسه بعد از مدرسه بریم پیش جویی
سلین :باشه
سریع رفتم حموم و اومدم یه آرایش کم انجام دادم موهام رو از دو طرف بافتم و ادکلن زدم و کیفم رو انداختم و رفتم
بعد از چند مین رسیدم
که تهیونگ رو دیدم که با چند تا پسر نشسته بود و میخندیدن
هوفففف نیومده چند تا دوست پیداکرد
ته:سلین (داد)
سلین :بله
ته:بیا اینجا
سلین :بله
ته :نمیخوای از استقبال کنی
سلین :خوش اومدی
و رفت
زنگ خورد و وارد کلاس شدیم دیدم تهیونگ میز بغلی من نشسته
رفتم نشستم که ته یونگ دستش رو گذاشت رو پاهام
سلین : چیکار. میکنی
ته:نظرت در باره ی من چیه
سلین:به عنوان برادر خوبی
ادامه دارد...
پارت ⁸
سلین : رسیدیم همینجاست
کوک:خب فردا میبینمت
سلین :عامممم فکر نکنم که من فردا بتونم بیام
کوک:چرا
سلین :حالم خوب نیست
کوک :اوکی بای
سلین :ممنونم استاد
کوک:خواهش
دینگ دینگ
یونا : چیی چی سلین این وقت شب اینجا چیکار میکنی(خواب آلود)
سلین :میتونم بیام تو
یونا :آره بابا بیا
از اونجایی که یونا تنها زندگی میکنه پس احساس راحتی میکنم داخل خونش به خاطره همین اومدم اینجا
سلین (همه چیز رو برای یونا تعریف میکنه)
یونا :فکر کنم استاد عاشقت شده(خنده)
سلین :چی میگی من الان دارم میگم بابام داشت یه زنه رو میبوسید
یونا :خب اونم حق داره که زندگی کنه
سلین :عامممم راست میگی
آخه من زن رو نمیشناسم شاید زن خوبی نباشه
یونا :خب بشناس بیا بریم بخوابیم فردا باید بریم مدرسه
سلین :باشه
فلش بک به فردا صبح 🙈
از خواب بیدار شدم
سریع رفتم خونه
دیدم بابا روی مبل نشسته و داره فکر میکنه
سلین:سلام
پدر :سلام عزیزم کجا بودی
سلین : بابت رفتار دیروزم معذرت میخوام
و تو میتونی با کسی که دوسش داری ازدواج کنی
پدر: واقعا یعنی تو با این موضوع مشکلی نداری
سلین :نه
پدر(سلین رو بغل میکنه)
پدر:برو سریع آماده شو باید بری مدرسه بعد از مدرسه بریم پیش جویی
سلین :باشه
سریع رفتم حموم و اومدم یه آرایش کم انجام دادم موهام رو از دو طرف بافتم و ادکلن زدم و کیفم رو انداختم و رفتم
بعد از چند مین رسیدم
که تهیونگ رو دیدم که با چند تا پسر نشسته بود و میخندیدن
هوفففف نیومده چند تا دوست پیداکرد
ته:سلین (داد)
سلین :بله
ته:بیا اینجا
سلین :بله
ته :نمیخوای از استقبال کنی
سلین :خوش اومدی
و رفت
زنگ خورد و وارد کلاس شدیم دیدم تهیونگ میز بغلی من نشسته
رفتم نشستم که ته یونگ دستش رو گذاشت رو پاهام
سلین : چیکار. میکنی
ته:نظرت در باره ی من چیه
سلین:به عنوان برادر خوبی
ادامه دارد...
- ۱۷.۰k
- ۲۰ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط