اسیر مافیا
اسیر مافیا
پارت ⁴
که یهو صدای قفل در به گوشه ا.ت رسید پس زود تیکه ای از شیشه رو توی دستش قائم کرد تا کسی نبینه که در باز شد و قامت دو بادیگارد فول پیکر نمایان شد ...
بادیگارد ها ا.ت رو دوباره نشوندن روی صندلی و به اجوما خبر دادن تا شیشه ها رو جمع کنه ...
بادیگارد ها منتظر ماندن تا کار اجوما تموم بش و بعد دوباره در بسته شد ...
دخت با خود گفت ...
( الان وقتشه ... یا الان یا هیچ وقت )
و همون تیکه شیشه رو با هزاران دردسر تکون میداد تا به امید اینکه طناب باز شود ولی هر بار خراش و زخم جدیدی روی دستش لیجا. میشد که در نهایت طناب باز شد ...
دختر از روی صندلی باند شد و به دستش نگاه کرد که عاقشته به خون شده بود و سریع پنجره ی اتاق رو باز کرد ...
ارتفاع زیاد بود ... خیلی زیاد ...
اگر هم میتونست بپره حتما دست و پاهاش میشکست ولی جرعتشو جمع کرد و از پنجره خودشو انداخت پایین...
به دستش ضربه خورده بود ... حتما شکسته بود
ولی جلوی خودشو گرفت تا جیغ نزند با چشمانی پر از اشک و بغض آروم و بی سر و صدا از در پشتی خارج شد ولی اون جا اصلا برای دخترک آشنا نبود ... وسط یه جنگل بود که اگر کسی هم به قتل میرسید کسی با خبر نمیشد ...
ماه کامل بود و آسمان تیره ...
باده خنکی میوزید ولی تنه دخترک با هر کوچک ترین صدا مور مور میشد
این اولین باری بود که کسی جرعت میکرد اونو بدزده یا حتی دلیل بشه خودشو از پنجره پرت کنه پایین ...
قطره های خوت از دست دخترو بر روی زمین میچکید...
هنوز دخترک از اونجا دور نشده بود فقط به اطرافش نکاه میکرد...
ویو مین یونگی
رفته بودم توی اتاقم و اون گردنبند رو دوباره دیدم ... همونی که ملکه ی پلید در گردن داشت خیلی شبیه هم بودن
ولی نمیدونست که این گردنبند ها آب یه جواهر گذشته بلکه دیگه یک راز را در خود پنهان میکرد
در همین فکر و خیال بودم که صدای افتادن چیزی اومد به بادیگارد ها گفتم برن ببینن بعد از یه مدت اومدن و گفتن که از صندلی افتاده بیخیال اون شدم ولی چهرش هنوز از ذهنم پاک نمیشد انگار یه چهره ی خنثی پشتش هزاران غم و عذاب و وژدان داشت ...
پس تصمیم گرفتم برم حیاط نفسی تازه کنم که از پنجره کسی خودشو انداخت پایین بادیگارد ها تا خوایتن برن بهشون علامت دارم که فقط تعقیبش کنن و بهم خبر بدن ...
نمیدونم ولی انگار اسیر کردنش برام ارزشی نداشت
ولی این کارم باعث یه جنگ بزرگتر رو خبر میداد چون من یکی از بزرگترین مافیا های کره رو اسیر کرده بودن که نوطیف تلفنم به گوشم رسید ...
ادامه دارد...
[ حمایت ها کم نشه لطفا بیشتر بهم انرژی بدین که امشب هر چقدر خواستین این فیک رو ادامه بدم ]
[ قلمی از ستاره ]
پارت ⁴
که یهو صدای قفل در به گوشه ا.ت رسید پس زود تیکه ای از شیشه رو توی دستش قائم کرد تا کسی نبینه که در باز شد و قامت دو بادیگارد فول پیکر نمایان شد ...
بادیگارد ها ا.ت رو دوباره نشوندن روی صندلی و به اجوما خبر دادن تا شیشه ها رو جمع کنه ...
بادیگارد ها منتظر ماندن تا کار اجوما تموم بش و بعد دوباره در بسته شد ...
دخت با خود گفت ...
( الان وقتشه ... یا الان یا هیچ وقت )
و همون تیکه شیشه رو با هزاران دردسر تکون میداد تا به امید اینکه طناب باز شود ولی هر بار خراش و زخم جدیدی روی دستش لیجا. میشد که در نهایت طناب باز شد ...
دختر از روی صندلی باند شد و به دستش نگاه کرد که عاقشته به خون شده بود و سریع پنجره ی اتاق رو باز کرد ...
ارتفاع زیاد بود ... خیلی زیاد ...
اگر هم میتونست بپره حتما دست و پاهاش میشکست ولی جرعتشو جمع کرد و از پنجره خودشو انداخت پایین...
به دستش ضربه خورده بود ... حتما شکسته بود
ولی جلوی خودشو گرفت تا جیغ نزند با چشمانی پر از اشک و بغض آروم و بی سر و صدا از در پشتی خارج شد ولی اون جا اصلا برای دخترک آشنا نبود ... وسط یه جنگل بود که اگر کسی هم به قتل میرسید کسی با خبر نمیشد ...
ماه کامل بود و آسمان تیره ...
باده خنکی میوزید ولی تنه دخترک با هر کوچک ترین صدا مور مور میشد
این اولین باری بود که کسی جرعت میکرد اونو بدزده یا حتی دلیل بشه خودشو از پنجره پرت کنه پایین ...
قطره های خوت از دست دخترو بر روی زمین میچکید...
هنوز دخترک از اونجا دور نشده بود فقط به اطرافش نکاه میکرد...
ویو مین یونگی
رفته بودم توی اتاقم و اون گردنبند رو دوباره دیدم ... همونی که ملکه ی پلید در گردن داشت خیلی شبیه هم بودن
ولی نمیدونست که این گردنبند ها آب یه جواهر گذشته بلکه دیگه یک راز را در خود پنهان میکرد
در همین فکر و خیال بودم که صدای افتادن چیزی اومد به بادیگارد ها گفتم برن ببینن بعد از یه مدت اومدن و گفتن که از صندلی افتاده بیخیال اون شدم ولی چهرش هنوز از ذهنم پاک نمیشد انگار یه چهره ی خنثی پشتش هزاران غم و عذاب و وژدان داشت ...
پس تصمیم گرفتم برم حیاط نفسی تازه کنم که از پنجره کسی خودشو انداخت پایین بادیگارد ها تا خوایتن برن بهشون علامت دارم که فقط تعقیبش کنن و بهم خبر بدن ...
نمیدونم ولی انگار اسیر کردنش برام ارزشی نداشت
ولی این کارم باعث یه جنگ بزرگتر رو خبر میداد چون من یکی از بزرگترین مافیا های کره رو اسیر کرده بودن که نوطیف تلفنم به گوشم رسید ...
ادامه دارد...
[ حمایت ها کم نشه لطفا بیشتر بهم انرژی بدین که امشب هر چقدر خواستین این فیک رو ادامه بدم ]
[ قلمی از ستاره ]
- ۲۹۷
- ۱۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط