{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝐁𝐋𝐎𝐎𝐃 𝐏𝐀𝐂𝐓

𝐁𝐋𝐎𝐎𝐃 𝐏𝐀𝐂𝐓
Part 15

هان چند ثانیه به چان خیره ماند.
هان: منظورتون چیه؟

چان دستش را از روی شانه‌ی هان برداشت.
نگاهش جدی‌تر شد.
چان: وقتی کسی رئیس رو ببینه، دو راه بیشتر نداره...

مکث کوتاهی کرد.

چان:«یا می‌میره... یا وارد این دنیا میشه.

هان با ناباوری به مینهو نگاه کرد.
هان: پس از اول هم قرار نبود ولم کنین...

مینهو بدون هیچ تغییری در چهره‌اش گفت:
مینهو: نه.

سکوت...

هان با عصبانیت خندید.
هان: حداقل تو دروغ نمیگی.

چان لبخند کوتاهی زد.
چان: به خاطر همینه که هنوز اینجایی.

...

چند دقیقه بعد، هر چهار نفر دور میز کنفرانس نشسته بودند.

بنگچان چند پرونده را روی میز گذاشت.
چان: دو تا از انبارهامون توی یک ماه گذشته لو رفته.

هیونجین پوشه را باز کرد.
هیونجین: اطلاعات از داخل سازمان خارج شده.

فلیکس هم که تازه رسیده بود و وارد اتاق شده بود، لپ‌تاپش را روی میز گذاشت.

فلیکس: هر چی سیستم‌ها رو بررسی کردم، هیچ رد هکی پید نکردم.

مینهو آرام گفت:
مینهو: یعنی یکی از خودمونه.

فضای اتاق در یک لحظه سنگین شد.

هان که تا آن لحظه ساکت بود، ناخودآگاه گفت:
هان: یعنی... بین خودتون یه خائن دارین؟
همه نگاه‌ها به سمت او برگشت.

هان لبش را گاز گرفت.
هان: ...ببخشید، نباید وسط حرفتون می‌پریدم.
اما برخلاف انتظارش...

چان لبخند زد.
چان: نه، سؤال خوبیه.

بعد رو به مینهو کرد.
چان: فکر می‌کنی کیه؟

مینهو چند لحظه به پرونده‌ها خیره ماند.
بعد یکی از عکس‌ها را از پوشه بیرون کشید.
بدون اینکه چیزی بگوید، آن را روی میز گذاشت.

هان ناخودآگاه به عکس نگاه کرد.
چشم‌هایش گرد شد.
هان: این...
در عکس، همان مردی بود که چند روز قبل داخل رستوران به مینهو نزدیک شده بود.

مینهو آرام گفت:
مینهو: این تنها کسی نیست که باید نگرانش باشیم...

در همان لحظه...
صدای آژیر خطر در تمام ساختمان پیچید.
ووووم... ووووم... ( مثلا صدای اژیر )😁

فلیکس سریع از جایش بلند شد.
فلیکس: رئیس! سیستم امنیتی فعال شده!

هیونجین بدون معطلی اسلحه‌اش را از داخل کت بیرون کشید.

چان به سمت پنجره دوید.

مینهو فقط یک جمله گفت:
مینهو: همه عقب بمونین.

اما قبل از اینکه کسی حرکتی کند...
صدای انفجار مهیبی کل ساختمان را لرزاند.
بوم!
چراغ‌ها چند بار خاموش و روشن شدند...
و هان تعادلش را از دست داد.



پایان پارت ۱۵




#فیک
#مینسونگ
#هیونلیکس
#استری_کیدز
#استی
دیدگاه ها (۱)

𝐁𝐋𝐎𝐎𝐃 𝐏𝐀𝐂𝐓Part 14صبح روز بعد...هان هنوز خواب‌آلود از اتاقش ب...

𝐁𝐋𝐎𝐎𝐃 𝐏𝐀𝐂𝐓Part 13هان هنوز به حرف مینهو فکر می‌کرد.اعتماد، از...

𝐁𝐋𝐎𝐎𝐃 𝐏𝐀𝐂𝐓Part 12هان هنوز گوشی را توی دستش گرفته بود.چهار اس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط