هنوز از یاد نبرده ام...
هنوز از یاد نبرده ام...
روی دو صندلی کوچک فلزی...
پشت میز گرد کوچکی...
طبقه ی بالای همان آبمیوه فروشی...
تو آن طرف...
من کنارت...
چند ساعت پیش هدیه ات را با چه ذوق...
در قرائت خانه ی دانشگاهمان...
بسته بندی میکردم و تزئین...
هدیه ای که از دادنش پشیمان شدم...
چون بعد از دادن آن...
لحظه ها از باد هم زودتر سپری شدند...
تو را از من دور کردند و من...
تنها یک خاطره دارم از تو...
ساعت مچی در مچ دست تو...
دستبند چوبی ات در دست من...
عاشقانه هنوز در خاطرم مانده ای...
عاشقانه ترین عشق پاکم...
.
@modagirl...
روی دو صندلی کوچک فلزی...
پشت میز گرد کوچکی...
طبقه ی بالای همان آبمیوه فروشی...
تو آن طرف...
من کنارت...
چند ساعت پیش هدیه ات را با چه ذوق...
در قرائت خانه ی دانشگاهمان...
بسته بندی میکردم و تزئین...
هدیه ای که از دادنش پشیمان شدم...
چون بعد از دادن آن...
لحظه ها از باد هم زودتر سپری شدند...
تو را از من دور کردند و من...
تنها یک خاطره دارم از تو...
ساعت مچی در مچ دست تو...
دستبند چوبی ات در دست من...
عاشقانه هنوز در خاطرم مانده ای...
عاشقانه ترین عشق پاکم...
.
@modagirl...
- ۶۶۰
- ۰۴ اسفند ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط