{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

call me daddy32

گفتم:
-حوصلم توی خونه سر میرفت برای همین اومدم




تایلا با لحن بدی گفت:
-امشب عروسی مامانته تو اینجا چیکار میکنی؟





نگاش کردم و گفتم:
-تو باید مشخص کنی من توی چه ساعتی کجا باشم؟





تایلا با پوزخند گفت:
-نه اخه تورو با کوک دیدم اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که توهم مثل مامانت کلا اویزونی یا داری ادا در میاری؟




ابرو هامو بالا دادمو نگاش کردم،تاقت نیوردم و مشت محکمی توی صورتش زدم که جیغ زد:
-داری چه غلطی میک...




موهاشو محکم گرفتم و با پوزخندی که بیشتر شبیه خنده بود گفتم:
-حالا بزار من یک سوال ازت بپرسم،ارزو میکردی جای من باشی تا اینکه اینجا گوهخوریمو بکنی مگه نه؟
البته ارزو اسمش روشه ...رویا عزیزم!
پس دهنتو ببند و ازم فاصله بگیر چون اینقدر گوه خوردی که دیگه داره حالم بهم میخوره!





و بعد پرتش کردم اونور که تایگر، داداشش اومد توی صورتم که جدی نگاش کردم:
-از اینجا گورتو گم کن دختره ی هرز....



حرفش با مشتی که جونگ کوک بهش زد نصفه موند.
هینی کشیدم که دیدم با لگد زد توی معدش که محکم به عقب پرت شد.



جونگ کوک عصبی رفت سمتشو یقشو با یک دست گرفت و بلندش کرد،داد زد:
-چی گفتی حرومزاده؟





تایگر با ترس بهش خیره شد:
-ایان م..من وسط حرفاش رسیدم نمیدونستم اون با توعه تورو خدا ببخشید






جونگ کوک مشت بعدی رو هم زد که تایلا جیغ کشید، بلند تر داد زد:
-گفتم چی گفتی؟؟




پسره چیزی نگفت ...
خواستم برم سمتشون که ماری جلومو گرفت ،جونگ کوک گفت:
-تو بهتر از هرکسی میدونی توی چه شرایطیم..پس کاری نکن همینجا با دستای خودم بکشمت!




همه با فاصله دورمون جمع شده بودن و داشتن نگامون میکردن،رز وقتی دید دارم میلرزم بغلم کرد:
-آنیا اروم باش چیزی نیست



جونگ کوک بلند داد زد:
-الان فقط دلم میخواد یک نفرتون به این دختر چیزی بگه بلایی سرش میارم که حاظر نشه توی آینه به صورت داغونش نگاه کنه،فهمیدین؟




همه سر تکون دادن که جونگ کوک تایگرو محکم پرت کرد زمین...به تایگر نگاه کردم،دماغش کج شده بود و داشت خون میومد.



جونگ کوک با خشم از کنارم رد شد،ازش با ترس فاصله گرفتم....وارد قفس شد.


خواستم از اونجا برم بیرون که رز گفت:
-انیا لطفا نرو الان خیلی عصبیه امکان داره کار دست خودش بده لطفا



بچه ها تا هر پارت رو نوشتم براتون میزارم😽
دیدگاه ها (۱۰۵)

🖤 وارث سایه‌ها | پارت ۱۴«شلیک در تاریکی» 🔫🌧️صدای شلیک هنوز ت...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁵⁸ویو: اتهنری هنوز داشت آماده می‌ش...

پسر بد (63)

پارت ۶ 🖤با شنیدن حرف جونگ‌کوک، قلبم ریخت.— «چی گفتی؟ جیمین د...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟒صدای جونگ‌کوک از پشت سرشون بو...

𝖕𝖆𝖗𝖙19دو هفته گذشت.لیسا هر روز تمرین می‌کرد. صبح‌ها. عصرها. ...

پارت ۶: فاجعه‌ی بالاتنه لخت!آروم دسته‌ی چمدونم رو کشیدم و یو...

شب شده بود و همه‌ی فامیل توی حیاط نشسته بودن.ات کنار جونگ‌کو...

بعد از چند دقیقه، جونگ‌کوک متوجه شد ات هنوز هر بار که صدای ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط