{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

3 تفنگدار )

3 تفنگدار )
پارت ۲۰۸


جیمین برای مسخره کردن سخن های آن ها ای که با حرف های تهیونگ اساسی شده بودم تنها پسخندی زد و با لحن محکم گفت : عشق ؟ شیرینی اینا فقد برای گفتن های دلته نه بیشتر عشق در دل و شیرینی تو کیک همین ..
با لحن بی احساس اش یوری تند نگاهش کرد سپس با همراهی حرف یونگی با لبخند گفت: هیچ وقت امید ای نیست ولی خودمون اومید وارش میکنیم مگه نه هرچی هم که باشه بگی امشب می‌خوابم ولی بیدار نمیشم .. ولی نمیشه.. در آخر چشم به زمین دوخت و تکیه ای از دامنش را به دستش گرفت و کنی رو پاش تکون خورد .. و این از نگاه عاشقانه جیمین پنهان نماند ..
هاری همچین چشم به تعیونگ دوخت سپس با لحن آرومی گفت : اومید چیزی بود که من نداشتم اصلا می‌دونی چرا چون مادری نبود بهم بده پدری نبود بگه میگذره برای همین روز ها به بعد بود که تصمیم به گشتن خودم کردم .. ولی میبینی الان یه اومید تو بفلمه بهش اومید رو یاد میدم همین طور که اون بهم یاد داد پسر کوچیک من هیچ وقت نمیزارم تنها زندگی کنه ..
جونگکوک آروم سمتش هجوم برد و بالا سرش ایستاد تنها با لبخند و عشق نگاهش کرد و دستی به موهای هاری کشید بلافاصله نرم و آروم گفت : اومید منم تویی و پسر کوچولو ما هیچ وقت فکرشم نمی کردم یه روزی صاحب خانواده بشم جوری که خانواده ام ولمون کردن و با بدبختی بزرگ شدیم .. اون سوک عمیق به زمین خیره شدرا که این سخن ها باعث ریختن اشک های زریف اون سوک شدن تهیونگ به فکر همسرش تند سمتش نگاه کرد سپس سمتش هجوم برد و روی زانو جلویش نشست عمیق و با عشق نگاهش کرد سپس دستش را سفت در دستش فشرد و تند پشت دستش را بوسید .: عع اون سوکی هسرک مادر بچه ام چرا گریه می‌کنی
همه تند نگاهش کردن... تهیونگ با عشق گفت : بچمون ناراحت نمیشه مگه .
اون سوک ناگهانی خندید و دستش را روی دهانش گذاشت : احساسی شدم همین
یوری : معلومه احساسی میشی بچه ای که شبیه اوپاست تو شکمه ات پس چرا احساسی مشدی داداشم خیلی کرد احساسی هستش
این جمله یوری باعث شد همه با لبخند بلدی بخندند هر یکی از آن ها با محبت خندیدن
دیدگاه ها (۵)

تفنگدار‌ )پارت ۲۰۹ باورش سخته ولی ما این زندگی سختو گزروندیم...

( 3 تفنگدار )پارت ۲۲۰ ( پارت پایانی ) جونگکوک با خنده دستش ر...

3 تفنگدار )پارت ۲۰۵یوری همراه جیمین روی مبل نشسته بود و با ذ...

3 تفنگدار )پارت ۲۰۴سپس هر دو با گام های آروم و مانند عشق سمت...

مرد محترمانه سر تکون داد سپس کنار همان شیرینی فروش ایستاد دخ...

پسر بچه کوچک اخم کرد و دست به سینه شد و چشم ریز کرد : ممیخوا...

دیدار اتفاقی باتو فیک تهیونگ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط