{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

من مطمئنم که

من مطمئنم که

اعضای بدن هم عاشق میشوند

مثلا همین حافظه

چطوراست که شام دیشب را

به یاد نمی آورد

ولی تورا ثانیه به ثانیه

به جان من می اندازد...؟؟؟
دیدگاه ها (۳)

از تنهایی،گریزی نیست....بگذار برای همیشه یخ بزنم......نمیخوا...

بگذار تا بگویمت!مرا نه جادوی چشم آدمت فریفت و نه قامتش...و ن...

برای خودم مردی شده ام،بی صدا گریه می کنم،این روزها در سکوت س...

درد تنهایی کشیدن... مثل کشیدن خطهای رنگی روی کاغذ سفید... ...

دســت نوشتــه هــای عمــو هیــون قسمــت بیســت و یکــم سـی...

‏ A Beautiful Mind | 2001 بعضى جنگ ها بيرون از آدم نيستند؛در...

همسر پادشاه مین

عاح....نمی‌دانم....خیلی‌ چیز ها هست که نمی دانم...انتظار هم ...

پارت ۴۲صبح روز بعد، وقتی از خواب بیدار شدم، هنوز اتفاقات دیش...

چندپارتی یونگی

آخرین بحث پارت ۴

𝐎𝐧𝐞 𝐃𝐚𝐲 𝐌𝐢𝐬𝐬𝐢𝐧𝐠 | یک روز گمشده𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟏صبح که چشم‌هات رو باز ک...

وقتی جونگ کوک محافظ شخصیت بود و تنها چیزی که اجازه نداشت، عا...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_54+بیخیال پسر!هر دوتامون می‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط