{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پسری دخترزیبای رادید وعاشق اوشد.چند ساعتی باهم قدم زدند ک

پسری دخترزیبای رادید وعاشق اوشد.چند ساعتی باهم قدم زدند که ناگهان بنزگران قیمتی جلوی پای دختر ترمز زد.دختر به پسر گفت خوش گذشت ولی نمیتوانم تا اخرعمر پیاده باشم.سوار ماشین شد و راننده گفت خانوم لطفا پیاد بشید من راننده این اقا هستم..
دیدگاه ها (۱)

KASH HICHVAQT BOZORG NEMISHODIM.

yani y injur jaii bashe...way unam ba eshqeT...ba y Mashin C...

سهــمِ مَــن از دُنیــــــــــــانداشتـــــن استــــــــــــ...

#تاج_و_طوفانپارت ۲۳۵: وقتی پادشاه رسیدصدای چند ماشین همزمان ...

(بچه ها از همین الان بگم پایان این فیک غمگینه اگه می خواین ن...

《اسیر یک قرارداد》پارت ⁴سومیاو با تعجب نگاهم کرد و گفت:ـ تو.....

.....//برده ی زیبا//.....

🍷 شراب قرمزقسمت نهم: پیامرینا چند بار پیام روی گوشی جونگکوک ...

جدایی

سناریو مایکی{جنگل چشمات}شیسه به صندلی پشتش تکیه داد و سرشو چ...

پارت۴(در عمق نگاه تو)بی‌درنگ کتش را برداشت و پوشید و به سمت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط