" My wild boy fired "
Part : 17
ات و جین رفتن خونه و تهیونگ هم به سمت خونشون را افتاد وقتی رسید ماشین رو داد تا نگهبان ببره پارکینگ و خودش رفت داخل خواست بره اتاقش که
# تهیونگ
–امرتون*بدون اینکه برگرده سمتش*
# بیا بشین باهات حرف دارم
–من برای گوش دادن به خزعبلات تو وقت ندارم
# مهمه بیا بشین
تهیونگ در حالی که دستاش داخل جیبش بود رفت و نشست روی مبل روبه روی پدرش
–زود باش کار دارم
# ببین به خاطر پروژه جدید باند باید بریم بوسان(ادمین جز بوسان و سئول شهری رو نمیشناسه😂)
–نمیام
# تهیونگ مگه نمیخوای وارث باندم باشی باید بیای
–چقدر قراره طول بکشه
# نمیدونم احتمالا چند ماهی بشه
– خیلیه
# برای انجامش زمان نیازه
–کی قراره بریم
# ماه دیگه
–......
ویو تهیونگ
نمیتونم بیخیال وراثت باند بشم باید برم ولی ات محاله اون باهام بیاد چیکار کنم اگه ولم کنه چی اگه برام منتظر نمونه نمیتونم من باید وارث باند بشم مطمئنم ات برام صبر میکنه اون منو دوست داره منتظرم میمونه
# تهیونگ حواست کجاست
–باشه میام
# خوبه آماده باش
تهیونگ بلند شد رفت اتاقش اون شب تا صبح بیدار بود و خوابش نمیبرد داشت از فکر اینکه ات ولش کنه دیوونه میشد(پسر گلم ولش کن بزار بره به زندگیت برس خودت از همه مهم تری قربونت)نمیدونستم که چجوری باید به ات بگه
*صبح روز بعد*
ویو ات
امروز امتحان ادبیات داریم و من گوه بارم نیست خیلی هنر کنم فقط پاس کنم..امروز یکم زود تر بیدار شدم تا حداقل قبل امتحان یه نگاه رو جزوه بندازم از مامان بابام خداحافظی کردم و از خونه زدم بیرون که دیدم تهیونگ تکیه داده به ماشینش و داره یه سمت دیگه کوچه رو نگاه میکنه...واییی خدایی خیلی جذابه..از این زاویه که نگاش میکنم اصلا خدای جذابیته دلم میخوادش..چی دارم میگم مثل دیوونه ها اون دوست پسرمه پس مال خودمه
ات داشت خیره به تهیونگ نگاه میکرد که تهیونگ متوجه حضورش شد
–اوه...اومدی*لبخند*
+چی..ها..تو اینجا چیکار میکنی
–اومدم دنبال یه خوشگل خانم*چشمک*
+واو..خیلی جذابی
–میدونم
+چی میدونی*از فکر اومد بیرون*
–اینکه جذابم
+یااا من کی همچین چیزی گفتم
–همین الان گفتی
+نخیر نگفتم
–کوتاه بیا گفتی
+نگفتمممممم
–خب الان بگو*خم شد رو صورت ات*
+چی..نمیگم
–یااا بالاخره که باید اعتراف کنی جذابم
+نیستی
–باشه خودت خواستی
تهیونگ دستشو انداخت دور کمر ات و به خودش چسبوندش که...........
ادامه دارد............
نظر بدین فیک بعدی از کی باشه میخوام الان بنویسمش که مدرسه ها شروع شه دیگه نمیتونم بنویسم
دیدگاه ها (۳۰)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.