پارت ۲۷۸
پارت ۲۷۸
+چه وضعیتی ؟ از وضعیت الان من بدتر؟ یه نگاه به من کن!...
نگاه غمالودشو بهم دوخت و بعد با شرمندگی رو گرفت ...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
الان تقریباً یک چندین هفته اس که از بیمارستان مرخص شدم تویه این چند هفته بهترم چشم چپم رو هم میتونم تا نیمه باز کنم ، تویه این چند روز مامان ، زنعمو ، سوجون ، خانم بزرگ و پسرا همه مراقبمن ،تویه این مدت جیسونگ پرونده ی هیونو بدست گرفته ،چون وکیل خانوادست ،تا الان چندتا جلسه داشتن اما من نرفتم ، توی این چند روز انگار ده سال از عمرم رفته وقتی روی تخت میخوابم بوی عطرش مستم میکنه ، جای خالیش خیلی توی چشم میزنه ، حاضر بودم هر روز و هرشب زیر مشت و لگد بگیرتم ،ولی فقط اینجا باشه...در این حد دل تنگش بودم...
~سلام سلام مامان یونا....
با لبخند به سوجون نگاه کردم ، سینی تویه دستش رو روی میز گذاشت و لبه یک تخت نشست
~نه تو هستی سر میز نه هیون ، جاتون خالیه نمیتونم با اشتها غذامو بخورم...اومدم با تو و عزیز دل عمو غذا بخوریم
+منم خستم از اینکه همش روی تختم و تنها غذا میخورم اما چیکار میتونم بکنم دکتر گفت باید استراحت بکنی
لبخندی زد و اروم از توی سینه غذامو درآورد و داد دستم و غذای خودشم برداشت و مشغول شد ، در این حین حس کردم میخواد یه چیزیو بگه اما دست دست میکنه
+چیزی میخوای بگی؟
~ا..اره راستش..خب...امروز...امروز آخرین جلسه دادگاه هیونه و خب...میخوان نتیجه رو اعلام کنن، اون چندتا جلسه رو نیومدی ولی خوب...نمیخوای ببینی چی میشه؟
+چه وضعیتی ؟ از وضعیت الان من بدتر؟ یه نگاه به من کن!...
نگاه غمالودشو بهم دوخت و بعد با شرمندگی رو گرفت ...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
الان تقریباً یک چندین هفته اس که از بیمارستان مرخص شدم تویه این چند هفته بهترم چشم چپم رو هم میتونم تا نیمه باز کنم ، تویه این چند روز مامان ، زنعمو ، سوجون ، خانم بزرگ و پسرا همه مراقبمن ،تویه این مدت جیسونگ پرونده ی هیونو بدست گرفته ،چون وکیل خانوادست ،تا الان چندتا جلسه داشتن اما من نرفتم ، توی این چند روز انگار ده سال از عمرم رفته وقتی روی تخت میخوابم بوی عطرش مستم میکنه ، جای خالیش خیلی توی چشم میزنه ، حاضر بودم هر روز و هرشب زیر مشت و لگد بگیرتم ،ولی فقط اینجا باشه...در این حد دل تنگش بودم...
~سلام سلام مامان یونا....
با لبخند به سوجون نگاه کردم ، سینی تویه دستش رو روی میز گذاشت و لبه یک تخت نشست
~نه تو هستی سر میز نه هیون ، جاتون خالیه نمیتونم با اشتها غذامو بخورم...اومدم با تو و عزیز دل عمو غذا بخوریم
+منم خستم از اینکه همش روی تختم و تنها غذا میخورم اما چیکار میتونم بکنم دکتر گفت باید استراحت بکنی
لبخندی زد و اروم از توی سینه غذامو درآورد و داد دستم و غذای خودشم برداشت و مشغول شد ، در این حین حس کردم میخواد یه چیزیو بگه اما دست دست میکنه
+چیزی میخوای بگی؟
~ا..اره راستش..خب...امروز...امروز آخرین جلسه دادگاه هیونه و خب...میخوان نتیجه رو اعلام کنن، اون چندتا جلسه رو نیومدی ولی خوب...نمیخوای ببینی چی میشه؟
- ۸.۰k
- ۰۳ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط