{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گفتم : لعنت بر شیطان...

گفتم : لعنت بر شیطان...

شیطان ظاهر شد در حالی که لبخندی روی لب داشت .

پرسیدم : چرا می خندی ؟

پاسخ داد : از حماقت تو خنده ام می گیرد .

پرسیدم : مگر چه کرده ام ؟

گفت : مرا لعنت می کنی ، در حالی که هیچ بدی به تو نکرده ام .

با تعجب سوال کردم :

....... پس چرا زمین می خورم ؟!

جواب داد : نفس تو مانند اسبی است که آن را رام نکرده ای .

نفس تو هنوز وحشی است ؛ تو را زمین می زند .

پرسیدم : پس تو چه کاره ای ؟

پاسخ داد :

هر وقت سواری آموختی ، برای رم دادن اسب تو خواهم آمد.

فعلا برو سواری بیاموز ...!
دیدگاه ها (۶)

چقدر این حرف سیمین دانشور قشنگه که میگه :هر وقت و ساعت که ﻓﻬ...

چه کسی میگویداینجامجازیست؟!"من همه چیزراحس میکنم"زیبایی کسی ...

ﺗـــــــــــــــــﻮ ﻫﻢ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﯽﻛﻪ ﺭﻭﺯﮔـــــــــــــــــﺎﺭﺩﺭﯾـ...

من نمی دانم چیستکه چنین زار و پریشان شده ام ...و چرا ؟!مژه ب...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷②⓪_بخش دوم_یک چوب خشک از روی زمی...

p2

### ⏳ پارت پنجم: رازِ زیرزمینتیزیِ دندون‌هاش رو حس کردم... د...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❶❽_بخش سوم_مشتی به شانه اش می‌زنم"اگه یکم دیگه مع...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷⑤_بخش دوم_سلام می‌کنیم.پشت سر وو...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷⑦_بخش دوم_ریچل کمی از جا می‌پرد"...

این یک رمان خیالی از بانگو هست و هیچ کدم از این اتفاقات واقع...

پارت چهارم — اولین برخوردچند روز بعد، یورا کم‌کم داشت به زند...

پارت چهارم — اولین برخوردچند روز بعد، یورا کم‌کم داشت به زند...

بسم الله الرحمن الرحیمپاسخ قسمت دوم :و ازعبادت او به خاطر م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط