{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

•°قسمت سوم°•

•°قسمت سوم°•
پسر دختر را تکان داد ولی جواب نشنید،بازهم تکان داد
نیلوفر نیلوفرم خانومی پاشو چقد میخوابی،چرا انقدر سفید شدی،باز هم تکانش داد ولی باز هم جوابی مشنید،دختر همچون یک سنگ بی صدا و سرد بود.
صورت پسر خیس بود،دوست نداشت او بمیرد،او عادت هر روزش بود،مگر میشد او را رها کند؟
دختر را روبگی دو دستش بلند کرد،زیر دختر پر از خون بود
روتختی کرم رنگ سرخ سرخ بود،دختر عجیب سنگ بود،چقدر تن سفید و پوست نرمی داشت حیف که هیچوقت با اونبود.
اما دخترک در این جهان نماند و رفت و هرچه تلاش کردند او زنده نماند
پسر مغرور بی مهابا اشک میریخت،حالا به این نتیجه رسیده بود که چقدر دختر را میخواست
همان شب مرگش عاشقش شده بود...
بعد از یک هفته به خانه برگشت
...
دیدگاه ها (۱۱)

•°قسمت اخر°•رو میز کارش یه نامه پیدا کرد،از دختر بود و رز قر...

دلم بدجورگرفته!

•°قسمت دوم°•نیلوفر گفت:وقتی مردم خودت منو بشور اونم با اب گر...

•°قسمت اول°•نیلوفر دختر 20 ساله ای بود که به تازگی به اصرار ...

#پارت_251با بغض پلک زدم که اشکم بی اختیار روی گونه ام چکید.....

پارت ۴۹:هوای سنگینسال ۲۰۰۶یوکوهاما:پسرک مو سفید با اون لباس ...

{سناریوی شماره ۸ }|| پارت اضافی³ ||  نام سناریوی:《 قلبی از س...

رمان همزاد پارت۴۷-آقا فاصله رو رعایت کن..خـانوماخمام توهم رف...

𝐩𝐚𝐫𝐭𝟕

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط