{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

باران گرفته ، باز دلم گشته بیقرار

باران گرفته ، باز دلم گشته بیقرار
دردت اشاره کرده به چشمم « کمی ببار»

می خواستم غزل بسرایم در این هوا
با واژه های خیس ، غم و دردِ انتظار

اینبار خواستی به خیالم سفر کنی
حتما برای قافیه ها چتر هم بیار

فرقی نمی کند که در آنسوی جنگلی
یا روی ماسه یا وسطِ دشت و لاله زار

اینجا ، درونِ کلبه ی تنهایی منی
ای تک سوارِ فاتحِ قلبم ، بزرگوار

بغضم ، ردیفِ آخر این گفتگو ، شکست
مهمانِ چشمهای تو هستم ، تو هم ببار
دیدگاه ها (۲)

ﺁﻏﻮﺷﺖ " ﺭﺍ ﻫﺮﮔﺰ ﺩﺭ "ﺁﻏﻮﺵ " ﻧﮕﺮﻓﺘﻪ ﺍﻡ ....ﺍﻣﺎ !!!!!!!...ﺩﻟﻢ ﺑ...

من به غیر از تــــو نخواهم ، چه بدانی ، چه ندانی از درت روی ...

قول دادم به کسی غیر تو عادت نکنماز غم انگیزی این عشق شکایت ن...

آنقـدر دوستت دارمکه خودم ، زندگی و بودن را نه ...دوستت دارمب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط