Part14
Part14
حالا لالای لالای
لالالای لای لالای
خانوم پایه مسابقه هستی؟
مردم خل شدنا😄 😳 😳
آتریسا:من با بچه ها مسابقه نمیدمـ
_سرکار خانم فنچ مخالفت فرمودن😂 بگو رانندگی بلد نیستمـ
آوا:اتریسا جوابشونو نده
آتریسا:من باید اینارو ادم کنمـ
شیشه هارو دادم بالا و سرعتمو زیاد کردمـ
پسرا هم پا به پای من میومدن
_اه اینقدر جیییغ نزنید
نهال:اتریساااا اروم ترررر
_جییییییییغ
آتریسا:ساکت شید یه دقیقه
دقیقا تا جلوی در کافه با سرعت ...تا رفتمـ
اخیییش!حالشونو گرفتمـ
آوا:تو دیوونه ای
_میدونم
(یکی از اون پسرا)_نه بابا!بلدیا
آتریسا:حالتون گرفته شد!سوختید؟به سلامت
_تازه اومدیمـ
_خداحافظ
دست بچه هارو گرفتم و رفتیم تو کافه,اخ جووون حالشونو گرفتمـ
_اتریسا چرا اینجوری کردی؟
_خخخ
رفتیم یه جای دنج نشستیم و منتظر گارسون بودیم که یکیشون اومد و یه منو داد و گفت:چی میل دارید؟
آتریسا:اامممممم...... سه تاااا....کیک شکلاتی.....وووو.....
نهال: و نسکافه لطفا....
آتریسا: بله بله....نسکافههه....
تا ده دقیقه دیگه براتون میارم
فوری رفتم دشستشویی و گوشیمو از تو جیبم دراوردم... الاناس که عظیمی بزنگه.... پس سریع خاموشش کردم و توی دلم گفتم: وایسا تا کلیدو بیزدم
😌 😌 😌
فوری اومدم بیرون رفتم پیش بچه ها...
نهال: اه... کجایی پس
آتریسا: خو اومدم دیگه....
یه نگاهی به میز انداختم و با خوشحالی لبامو غنچه کردم و گفتم: من کیک دووووووس👶 👶 👧
آوا: اه چقدر لوسی تو😂 😂 😂
...
بعد از خوردن کیک و نسکافه سریع از کافی شاپ زدیم بیرون...
تو راه عین خلا آهنگ میخوندیم تا اینکه بچه هارو بردم و رسوندم...
حالا دیگه بچه ها نبودن پس سریع گوشیمو روشن کردم...
اووووووووووهه صد بار زنگ زده😂 😂 😂 فکر کنم دیگه بیخیال زنگ زدن شده... چون دیگه زنگ نزد... فکر کنم میدونه که بی فایدس
دیگه نزدیکای خونه بودم...
وقتی رسیدم با دیدن صحنه روبه روم خشکم زد
@roman_khooob
حالا لالای لالای
لالالای لای لالای
خانوم پایه مسابقه هستی؟
مردم خل شدنا😄 😳 😳
آتریسا:من با بچه ها مسابقه نمیدمـ
_سرکار خانم فنچ مخالفت فرمودن😂 بگو رانندگی بلد نیستمـ
آوا:اتریسا جوابشونو نده
آتریسا:من باید اینارو ادم کنمـ
شیشه هارو دادم بالا و سرعتمو زیاد کردمـ
پسرا هم پا به پای من میومدن
_اه اینقدر جیییغ نزنید
نهال:اتریساااا اروم ترررر
_جییییییییغ
آتریسا:ساکت شید یه دقیقه
دقیقا تا جلوی در کافه با سرعت ...تا رفتمـ
اخیییش!حالشونو گرفتمـ
آوا:تو دیوونه ای
_میدونم
(یکی از اون پسرا)_نه بابا!بلدیا
آتریسا:حالتون گرفته شد!سوختید؟به سلامت
_تازه اومدیمـ
_خداحافظ
دست بچه هارو گرفتم و رفتیم تو کافه,اخ جووون حالشونو گرفتمـ
_اتریسا چرا اینجوری کردی؟
_خخخ
رفتیم یه جای دنج نشستیم و منتظر گارسون بودیم که یکیشون اومد و یه منو داد و گفت:چی میل دارید؟
آتریسا:اامممممم...... سه تاااا....کیک شکلاتی.....وووو.....
نهال: و نسکافه لطفا....
آتریسا: بله بله....نسکافههه....
تا ده دقیقه دیگه براتون میارم
فوری رفتم دشستشویی و گوشیمو از تو جیبم دراوردم... الاناس که عظیمی بزنگه.... پس سریع خاموشش کردم و توی دلم گفتم: وایسا تا کلیدو بیزدم
😌 😌 😌
فوری اومدم بیرون رفتم پیش بچه ها...
نهال: اه... کجایی پس
آتریسا: خو اومدم دیگه....
یه نگاهی به میز انداختم و با خوشحالی لبامو غنچه کردم و گفتم: من کیک دووووووس👶 👶 👧
آوا: اه چقدر لوسی تو😂 😂 😂
...
بعد از خوردن کیک و نسکافه سریع از کافی شاپ زدیم بیرون...
تو راه عین خلا آهنگ میخوندیم تا اینکه بچه هارو بردم و رسوندم...
حالا دیگه بچه ها نبودن پس سریع گوشیمو روشن کردم...
اووووووووووهه صد بار زنگ زده😂 😂 😂 فکر کنم دیگه بیخیال زنگ زدن شده... چون دیگه زنگ نزد... فکر کنم میدونه که بی فایدس
دیگه نزدیکای خونه بودم...
وقتی رسیدم با دیدن صحنه روبه روم خشکم زد
@roman_khooob
- ۲.۷k
- ۲۷ آبان ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط