{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

معجزه زندگی )

معجزه زندگی )
پارت سی ...


دختره عصبی سمت ات هجوم برد و با داد گفت
بورام : لعنتی می‌دونی چه قلتی کردی ها
دخترک ترسیده به عقب رفت و بچه تو آغوشش بغضش گرفت ..
تهیونگ تند بازو بورام را گرفت سپس به سمت خودش کشاند
تهیومگ : خواهر لطفا آروم باش
ات تند به تهیونگ نگاه کرد یعنی بورام خواهرش بود ؟ همون خواهر بزرگ ترش .. به خوبی از خدمتکار پرسیده بود که تهیونگ خواهر یا برادری دارد یا نه و او در جواب همین را گفته بود ... که یک خواهر بزرگ تر از خودش. ویک برادر کوچکتر از خودش ...
همچنین بورام عصبی با میل زد به بازو تهیونگ
بورام : تو برو عقب ..
تهیونگ: بس کن بچه می‌ترسه
ات تند سمت تهیونگ نگاه کرد بلافاصله بغض کوچولو تو گلوش تریکید و اشک هایش جاری شدن تا جون داشت با صدا بلند گریه کرد
ات سعی در آرام کردنش شد و در آغوشش تکانش داد ...
ات: هیس آروم .. چیزی نیست
بورام : الان داری نشون میدی که مادر نمونه ای هستی آره کاواریی
دخترک تند سمتش نگاه کرد در دلش توفان شد .. کاواری دیگر چی‌بود چه ربطی داشت ... ولی نمیتونست اشک های این کودکش را ببیند
ات ؛ بس کن بچه می‌ترسه
تهیونگ: بس دیگه برو بیرون بورام !
عصبی گفت و بورام تند سمتش نگاه کرد اخم کرد و نفس عمیقی کشید
بورام : این دختره هرزه می‌دونی چیکار کرده ها .. اصلا بهت گفته بود که چند شب پیش چیکار کرده ها ...
تهیونگ با همان جدیت و اخم رو پیشانیش محکم گفت
تهیونگ: نه نمی‌دونم و مهمم نیست
ات : لطفا ساکت شید بچه می‌ترسه
بورام عصبی خندید سپس دست رو سرش گذاشت و قدم گذاشت روی زمین ات اخم کرد و دست رو سر دونگهو گذاشت و نوازش کرد
ات : هیس آروم پسرم چیزی نیست
سپس با قدم های به سمت اتاق دونگ هو هجوم برد تند درو بست و روی تخت نشست بلافاصله دست برد سمت پشت لباسش و زیپ لباس را بار نمود آرام سینش را از سوتین سرسخت بیرون کشید
پسر بچه وقتی مادرش را دید تند دست گذاشت رو سینه مادرش سپس با دهنش به دنبال مک سینه مادری کشت دخترک تند خودش را خم کرد تا پسر بچه راحت ترس مک بزند ..
گریه های بچه آروم شد و همچنین صدا داد و بیداد بورام
پسر بچه پلک زد و چشم به صورت مادش دوخت ... دخترک لبخند زد که باعث لبخند دونگهو هم شد در همین هین که مک میزد لبخند هم میزد ...
دیدگاه ها (۱)

ادامه .... آروم بچه را روی تخت کوچیک در گهواره گذاشت سپس بعد...

معجزه زندگی )پارت سی و دو سپس در ذهنش چرخید بپرسد یا نپرسد آ...

ادامه ... تهیونگ دیگری چیزی نگفت و همان گونه سر روی بالشت زل...

معجزه زندگی )پارت بیست و نه با ناراحتی زل زد به تخت سفید رنگ...

دردسرهای بچه داری پارت ۱۰

جادویی به نام عشق

Part 3

چند پارتی تهیونگ

دردسرهای بچه داری پارت۹

دردسر های بچه داری پارت۵

صدای زنگ که پیچید، ات با ذوق وسایلش رو جمع کرد. امروز جیمین ...

در سرهای بچه داری پارت ۱۳

{استاد جدید} پارت چهارم... ات بعد از کلاس مستقیم به خانه برگ...

در سرهای بچه داری پارت ۸

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط