{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

حکایت رفاقت...

حکایت رفاقت...
حکایت قهوه ایست
که به یادت تلخ نوشیدم
و با هر جرعه اش اندیشیدم
که طعمش را دوست دارم یا نه؟!
آنقدر ماندم بین دوست داشتن
و نداشتن که ...
تمام که شد فهمیدم باز هم قهوه میخواهم حتی،تلخ تلخ ...
دیدگاه ها (۳)

ایــن روزهـ ــا...در مـــن حــالـتِ فــ ـوق الــعـ ـادهبـیــ...

میخواهم به یاد آوری،چقدر به هم نزدیک هستیم،حتی با وجود فرسنگ...

گاهی دلمﺑﺮﺍﯼ ﺑﺎﻭﺭﻫﺎﯼ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺍﻡتنگ می شودﮔﺎﻫﯽ ﺩﻟﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﭘﺎﮐﯽ ﻫﺎ...

تولد و مرگ را درمانی نیستمهم این است که فاصله میان این دو را...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁶⁴با دیدنِ سایه‌ای که گوشه‌ی اتاق،کنارِ...

وقتی تا صبح نقطه نقطه ی بدنتو گاز گرفتم اونوقت میفهمی بچه .....

My professor Chapter:2Part:92انگشتمو روی اسمش گذاشتم و تماس ...

⁰⁰ : ⁰⁰⁰⁵`⁰⁶`⁰²..گویا قلم در دستانم قلم شده و افکارم در انبو...

..عشق تلخ.داستان از کجا شروع میشه یه روز مثل همیشه برای کار ...

#تلنگر#داستان واقعییادمه دوران مجردی خوبی داشتم؛ طوری که گاه...

Enemys Embrsce [ part ۳۰ ]

خیلی ذوق دارمشبیه همان شوقی که بارها در نگاهت دیده بودم.می‌د...

تظاهر ؟ :))) حتی تظاهر هم نمیکنن :)))ماجرا اینه که چند روز د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط