{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت اول

پارت اول

ماریا مثل همیشه پشت قصر، کنار خانه‌ی زهیر ایستاده بود.

چند ماه بود که زهیر در جنگ بود و امشب قرار بود برگردد.

قلب ماریا از هیجان تند می‌زد. هر شب منتظر همین لحظه بود؛ لحظه‌ای که دوباره او را ببیند.

صدای باز شدن دروازه‌های قصر آمد.

سربازها برگشته بودند...

و بین همه‌ی آن‌ها فقط یک نفر برای ماریا مهم بود.

زهیر.

شوالیه‌ای با زره تیره، خسته از جنگ، اما با همان نگاه آشنایی که ماریا دلتنگش بود.

زهیر:
ماریا...

لبخند کوچکی زد.

هنوز هم اینجا منتظرم می‌ایستی؟

فکر نمی‌کردم بعد از این همه ماه منو فراموش نکرده باشی...

ماریا:
سریع به سمتش رفت و محکم بغلش کرد.

دلم خیلی برات تنگ شده بود...

زهیر:
آرام او را در آغوش گرفت.

نمی‌دونی توی این چند ماه تنها چیزی که باعث می‌شد ادامه بدم فکر کردن به تو بود.

دیگه نمی‌خوام این‌همه دور ازت باشم...

ماریا:
با لبخند به زهیر نگاه کرد.

خوبی؟ جاییت زخمی نشده؟

زهیر:
نه ماریا... خوبم.

فقط یه چیزی توی این جنگ بیشتر از هر زخمی اذیتم کرد...

دور بودن از تو.

ماریا:
خجالت‌زده سرش را پایین انداخت.

بهتره بری استراحت کنی و غذا بخوری.

زهیر:
باشه... ولی قول بده فردا دوباره بیای اینجا.

چند ماه منتظر دیدنت بودم.

ماریا:
لبخند زد، گونه‌ی زهیر را بوسید و سریع رفت.

ماریا وارد اتاق آرمان شد و روی تختش پرید.

ماریا:
بالاخره زهیر رو دیدم!

آرمان:
با تعجب نگاهش کرد.

بالاخره؟
چند ماه بود فقط اسم زهیر رو می‌آوردی.

ماریا:
لبخند زد.

می‌خوام تو مهمونی فردا باهاش برقصم.

آرمان:
خوشحالم دوباره اون لبخند رو روی صورتت می‌بینم.

ماریا:
وای... وقتی بهش فکر می‌کنم قلبم تند تند می‌زنه.

آرمان:
هنوز هم همون ماریا هستی
ماریا:
دست آرمان را گرفت و با شیطنت نگاهش کرد.

من که می‌دونم عاشق هانولی...

اونم عاشق توئه.

خنده‌ای کرد.

یه بار دیدمتون که قایمکی همدیگه رو می‌بوسیدید.

آرمان:
چشم‌هایش گرد شد و با خجالت خندید.

ماریا! تو اونجا بودی؟!

باشه... قبول، هانول برام خیلی مهمه.

ولی قول بده چیزی به پدر نگی.

ماریا:
وای اگه پدر بفهمه...

چون هانول یه شاهدخته و همه می‌خوان باهاش ازدواج کنن.

آرمان:
آرام نگاهش کرد.

شاید حق با تو باشه...

پدر همیشه قدرت و اتحاد بین سرزمین‌ها رو مهم‌تر از همه چیز می‌دونه.

ولی امیدوارم وقتی نوبت تو برسه...

قلبت رو هم ببینه.

ماریا:
آرمان را بغل کرد.

امیدوارم...

آرمان:
آرام لبخند زد.

نگران نباش ماریا.

ما کنار همیم.

هر اتفاقی هم بیفته، نمی‌ذارم تنها بمونی.

ماریا:
لبخند زد.

خیلی دوست دارم...

بهتره برم بخوابم.

فردا باید زیبا باشم تا زهیر بیشتر عاشقم شه.

آرمان:
با خنده سرش را تکان داد.

فکر نکن فقط به خاطر ظاهرت عاشقت می‌شه.

زهیر تو رو برای خودِ خودت دوست داره.

ماریا وارد اتاقش شد.

لباسش را کنار گذاشت و روی تخت دراز کشید.

چشم‌هایش را بست، اما خواب به سراغش نمی‌آمد.

فکر زهیر تمام ذهنش را پر کرده بود...

لبخندش، نگاهش، حرف‌هایش...

آن طرف قصر، زهیر هم در سکوت به آسمان شب نگاه می‌کرد.

زهیر:
زیر لب گفت:

ماریا...

هنوز هم لبخندت تنها چیزی‌ـه که خستگی‌هام رو فراموش می‌کنه.

اما هیچ‌کدام نمی‌دانستند...

فردا شب، در مهمانی قصر، اتفاقی خواهد افتاد که مسیر زندگی‌شان را تغییر می‌دهد...

ادامه دارد... ✨
اگه رمانم رو دوس داشتین لطفا نظراتتون بگین.
دیدگاه ها (۰)

𝑻𝒉𝒆 𝑲𝒊𝒏𝒈’𝒔 𝑨𝒓𝒕𝒊𝒔𝒕𝑺𝒆𝒂𝒔𝒐𝒏 𝟐𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟓آن شب باران می‌بارید.یونا نیم...

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟕 🌷🎧𓂃 ࣪˖ ִֶָ «می‌خواستم اینجا اول...

🖤 پارت ۴۶ | «آخرین نقشه»پدر لانا لبخند زد.— «بالاخره همه خان...

𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟔صبح روز بعد، مانیا مشغول آماده کردن صبح...

بچها ببخشید من همه ی اینارو کپی کردم و الان که میخواستم پارت...

دردسرهای بچه داری پارت ۱۵

سناریو قهوه با بوی شکلات

رمان فیک شوگا | آخرین پری ماه و قصر خون‌آشام 🌙🖤پارت ۱۹: «آخر...

پارت ۱۴ .... اعتراف

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط