{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دلم دستش امانت بود، دیشب آمد و پس داد

دلم دستش امانت بود، دیشب آمد و پس داد
دلم را خواستم از او بگیرم، ناگهان افتاد

همان جایی که افتاد و شکست او را رها کردم
به امّیدی که شاید دست‌های مهربانِ باد

نه او چیزی به من گفت و نه من چیزی به او گفتم
نه او شیرین سابق بود و نه من دیگر آن فرهاد

چه پنهان از شما؟ مردُم! به درد هم نمی خوردیم
که او در بند «اما» بود و من از هرچه بند، آزاد

زمانی ما اسیر او شدیم و ‌او غزال ما
غزال ما همین دیشب رمید از ما و رفت، ای داد-

چه می شد یاد او هم نیز می رفت از خیال ما؟
دلِ ناشاد ما را شاد کن با رفتنت، ای یاد!
دیدگاه ها (۱۱)

بی خیالت سر نکردم، بی خیالم سر مکنخواب را در چشم های خسته ام...

دعای اغاز روز یکشنبه اولین روز آذر 1394ﺩﻋﺎ ﻣﯿﮑﻨﻢ ...ﺑﺮﺍﯼ ﺗ...

به چه می اندیشی؟! به خزانی که گذشت؟به بهاری که نبود...

دلم یک کلبه می خواهد کنار چشمه پُر آبیه شومینه، پُر از آتش، ...

⁨گاهی آدم کسی را از دست نمی‌دهد؛خودش رالابه‌لای دوست‌داشتنی ...

فیک تاج سلطنتی (The Royal Crown)

My professorChapter:2Part:94زمان حال|سئولصدای برخورد فنجون ب...

شاهکاری به نام دروغ

پارت پنجم: تله‌یِ سادیسمیداشتم دستِ دختربچه رو توی دستم نگه ...

رمان فیک شوگا | آخرین پری ماه و قصر خون‌آشام 🌙🖤پارت ۸: «راز ...

007-پنهان در مه - پارت ۶۹

𝐓𝐡𝐞 𝐩𝐫𝐢𝐧𝐜𝐞𝐬𝐬, 𝐥𝐚𝐬𝐭 𝐬𝐦𝐢𝐥𝐞:𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟑جونگ‌کوک برای چند ثانیه هیچ ج...

📖 رمان: گرفتار تو ✨پارت نهم: سوال‌های بی‌امان ⛓️❓[دیدگاه تهی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط