دلم دستش امانت بود، دیشب آمد و پس داد
دلم دستش امانت بود، دیشب آمد و پس داد
دلم را خواستم از او بگیرم، ناگهان افتاد
همان جایی که افتاد و شکست او را رها کردم
به امّیدی که شاید دستهای مهربانِ باد
نه او چیزی به من گفت و نه من چیزی به او گفتم
نه او شیرین سابق بود و نه من دیگر آن فرهاد
چه پنهان از شما؟ مردُم! به درد هم نمی خوردیم
که او در بند «اما» بود و من از هرچه بند، آزاد
زمانی ما اسیر او شدیم و او غزال ما
غزال ما همین دیشب رمید از ما و رفت، ای داد-
چه می شد یاد او هم نیز می رفت از خیال ما؟
دلِ ناشاد ما را شاد کن با رفتنت، ای یاد!
دلم را خواستم از او بگیرم، ناگهان افتاد
همان جایی که افتاد و شکست او را رها کردم
به امّیدی که شاید دستهای مهربانِ باد
نه او چیزی به من گفت و نه من چیزی به او گفتم
نه او شیرین سابق بود و نه من دیگر آن فرهاد
چه پنهان از شما؟ مردُم! به درد هم نمی خوردیم
که او در بند «اما» بود و من از هرچه بند، آزاد
زمانی ما اسیر او شدیم و او غزال ما
غزال ما همین دیشب رمید از ما و رفت، ای داد-
چه می شد یاد او هم نیز می رفت از خیال ما؟
دلِ ناشاد ما را شاد کن با رفتنت، ای یاد!
- ۶۶۹
- ۳۰ آبان ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط