تکپارتی
تکپارتی
بعد از يك روز پركار، بالاخره به خونه برگشته بودى.
تو اتاقِ مشترك با نامزدت كه رئيسِ مافيا بود رفتى و تصميم گرفتى كه شب رو زودتر بخوابى چون خسته بودى.
چند دقيقه اى از گرم شدنِ چشمهات گذشته بود كه، صداىِ فريادِ نامزدت رو شنيدى.
از خواب پريدى.ميدونستى كه اون الان تو يه جلسه مهم با همكارهاشه.
از اتاق بيرون رفتى و سمتِ اتاق كار نامزدت حركت كردى چون فقط تو بودى كه ميتونستى اون رو آروم كنى.
درِ اتاق رو باز كردى كه مردِ مقابلت،با جديت و نگرانى پرسيد:
"شت عزيزم!بيدارت كردم بيب؟"
سرى به نشونه منفى تكون دادى و كامل واردِ اتاق شدى.
حرفى نزدى چون نميدونستى كه هنوز ويديوكال برقراره يا نه.
براىِ همينم تنها به لپ تاپِ بازِ مرد اشاره زدى و با حركتِ لبهات، زمزمه كردى:
"تو جلسه اى؟"
جونگکوک، بدونِ اينكه كوچكترين اهميتى به افرادى كه به صورتِ آنلاين باهاشون جلسه داشت بده، لپ تاپ رو بست:
"الان ديگه نه!"
تك خنده اى كردى و با قدمهايى كوتاه، خودت رو به ميزِ كارش رسوندى.
به بدنِ خسته و خواب آلودت كش و قوسى دادى و گفتى:
"همه چيز مرتبه؟"
مردِ مقابلت، رئيسِ يك باندِ خلافكاريه بزرگ بود.
هزاران هزار زير دست داشت و تك به تكِ اونها ازش حساب ميبردن.
آدمهاىِ زيادى رو سلاخى كرده و يا كشته بود اما زمانى كه پاش رو تو خونه ميزاشت، انگار كه اون شخصيتِ تند، سرد، خشن و بى رحمش رو دمِ در ميزاشت و بعد واردِ خونه ميشد.
هرگز صداش رو برات بالا نبرده بود.باهات مخالفت نكرده بود و هيچوقت اون سايدِ ديكتاتورش رو، به رخت نميكشيد.
براىِ تو، يك مردِ مطيع و آروم با شخصيتِ مهربون، خوش اخلاق و صبور بود.
و اين دليلى بود كه تو بيشتر از قبل مردِ مقابلت رو دوست داشتى.
جونگکوک از پشتِ ميز بلند شد.اون رو دور زد و درنهايت خودش رو بهت رسوند.
دراصل ميدونست كه بخاطرِ اون بيدار شدى و حالا احساسِ عذاب وجدانِ بدى داشت!
دستهاش رو از پشت دورِ شكمت حلقه كرد و سرش رو، به شونه ات تكيه داد:
"كنترلِ صدام از دستم در رفت!بابتش متاسفم عزيزم!يك لحظه فراموش كردم كه خونه ام!"
لبخند زدى و دستت رو روىِ دستش كه دورِ شكمت حلقه شده بود، گذاشتى.
"مشكلى نيست!"
جونگکوک هومى كشيد.بوسه اى رو شونه ات كاشت و حلقه دستهاش رو دورِ شكمت تنگ تر از قبل كرد:
"بريم بخوابيم؟"
اخمِ محوى بينِ ابروهات نشست:
"تو كه خوابت نمياد!"
مردِ بزرگتر به نرمى خنديد و از پشت، سرش رو از شونه ات بلند کرد و اينبار بوسه اى رو گونه ات كاشت:
"تو كنارم باشى ميخوابم!زود باش خوشگله، خسته اى و بايد استراحت كنى!بريم بخوابيم!"
@helena_88
خب، نظرتون راجب این آقای جنتلمن چیه؟!
بعد مدتها برگشتم پس با حمایت هاتون خوشحالم کنید🙂
#بی_تی_اس #بنگتن #آرمی #تکپارتی #جونگکوک
بعد از يك روز پركار، بالاخره به خونه برگشته بودى.
تو اتاقِ مشترك با نامزدت كه رئيسِ مافيا بود رفتى و تصميم گرفتى كه شب رو زودتر بخوابى چون خسته بودى.
چند دقيقه اى از گرم شدنِ چشمهات گذشته بود كه، صداىِ فريادِ نامزدت رو شنيدى.
از خواب پريدى.ميدونستى كه اون الان تو يه جلسه مهم با همكارهاشه.
از اتاق بيرون رفتى و سمتِ اتاق كار نامزدت حركت كردى چون فقط تو بودى كه ميتونستى اون رو آروم كنى.
درِ اتاق رو باز كردى كه مردِ مقابلت،با جديت و نگرانى پرسيد:
"شت عزيزم!بيدارت كردم بيب؟"
سرى به نشونه منفى تكون دادى و كامل واردِ اتاق شدى.
حرفى نزدى چون نميدونستى كه هنوز ويديوكال برقراره يا نه.
براىِ همينم تنها به لپ تاپِ بازِ مرد اشاره زدى و با حركتِ لبهات، زمزمه كردى:
"تو جلسه اى؟"
جونگکوک، بدونِ اينكه كوچكترين اهميتى به افرادى كه به صورتِ آنلاين باهاشون جلسه داشت بده، لپ تاپ رو بست:
"الان ديگه نه!"
تك خنده اى كردى و با قدمهايى كوتاه، خودت رو به ميزِ كارش رسوندى.
به بدنِ خسته و خواب آلودت كش و قوسى دادى و گفتى:
"همه چيز مرتبه؟"
مردِ مقابلت، رئيسِ يك باندِ خلافكاريه بزرگ بود.
هزاران هزار زير دست داشت و تك به تكِ اونها ازش حساب ميبردن.
آدمهاىِ زيادى رو سلاخى كرده و يا كشته بود اما زمانى كه پاش رو تو خونه ميزاشت، انگار كه اون شخصيتِ تند، سرد، خشن و بى رحمش رو دمِ در ميزاشت و بعد واردِ خونه ميشد.
هرگز صداش رو برات بالا نبرده بود.باهات مخالفت نكرده بود و هيچوقت اون سايدِ ديكتاتورش رو، به رخت نميكشيد.
براىِ تو، يك مردِ مطيع و آروم با شخصيتِ مهربون، خوش اخلاق و صبور بود.
و اين دليلى بود كه تو بيشتر از قبل مردِ مقابلت رو دوست داشتى.
جونگکوک از پشتِ ميز بلند شد.اون رو دور زد و درنهايت خودش رو بهت رسوند.
دراصل ميدونست كه بخاطرِ اون بيدار شدى و حالا احساسِ عذاب وجدانِ بدى داشت!
دستهاش رو از پشت دورِ شكمت حلقه كرد و سرش رو، به شونه ات تكيه داد:
"كنترلِ صدام از دستم در رفت!بابتش متاسفم عزيزم!يك لحظه فراموش كردم كه خونه ام!"
لبخند زدى و دستت رو روىِ دستش كه دورِ شكمت حلقه شده بود، گذاشتى.
"مشكلى نيست!"
جونگکوک هومى كشيد.بوسه اى رو شونه ات كاشت و حلقه دستهاش رو دورِ شكمت تنگ تر از قبل كرد:
"بريم بخوابيم؟"
اخمِ محوى بينِ ابروهات نشست:
"تو كه خوابت نمياد!"
مردِ بزرگتر به نرمى خنديد و از پشت، سرش رو از شونه ات بلند کرد و اينبار بوسه اى رو گونه ات كاشت:
"تو كنارم باشى ميخوابم!زود باش خوشگله، خسته اى و بايد استراحت كنى!بريم بخوابيم!"
@helena_88
خب، نظرتون راجب این آقای جنتلمن چیه؟!
بعد مدتها برگشتم پس با حمایت هاتون خوشحالم کنید🙂
#بی_تی_اس #بنگتن #آرمی #تکپارتی #جونگکوک
- ۲۶.۷k
- ۰۱ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط