{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قسمت هفتاد و یکم : چهره ها برام غریب بود...

قسمت هفتاد و یکم : چهره ها برام غریب بود...

بعد از چند سال به ایران برگشتم ... سجاد ازدواج کرده بود و یه محمدحسین 7 ماهه داشت ... حنانه دختر مریم، قد کشیده بود ... کلاس دوم ابتدایی ... اما وقار و شخصیتش عین مریم بود.. . از همه بیشتر ... دلم برای دیدن چهره مادرم تنگ شده بود... . توی فرودگاه ... همه شون اومده بودن ... همین که چشمم بهشون افتاد ... اشک، تمام تصویر رو محو کرد ... خودم رو پرت کردم توی بغل مادرم ... شادی چهره همه، طعم اشک به خودش گرفت... . با اشتیاق دورم رو گرفته بودن و باهام حرف می زدن ... هر کدوم از یک جا و یک چیز می گفت ... حنانه که از 4 سالگی، من رو ندیده بود ... باهام غریبی می کرد و خجالت می کشید ... محمدحسین که اصلا نمی گذاشت بهش دست بزنم ... خونه بوی غربت می داد ... حس می کردم توی این مدت، چنان از زندگی و سرنوشت همه جدا شدم که داشتم به یه غریبه تبدیل می شدم ... اونها، همه توی لحظه لحظه هم شریک بودن ... اما من ... فقط گاهی ... اگر وقت و فرصتی بود ... اگر از شدت خستگی روی مبل ... ایستاده یا نشسته خوابم نمی برد ... از پشت تلفن همه چیز رو می شنیدم ... غم عجیبی تمام وجودم رو پر کرده بود... . فقط وقتی به چهره مادرم نگاه می کردم ... کمی آروم می شدم ... چشمم همه جا دنبالش می چرخید... . شب ... همه رفتن ... و منم از شدت خستگی بی هوش... . برای نماز صبح که بلند شدم ... پای سجاده ... داشت قرآن می خوند ... رفتم سمتش و سرم رو گذاشتم روی پاش ... یه نگاهی بهم کرد و دستش رو گذاشت روی سرم ... با اولین حرکت نوازش دستش ... بی اختیار ... اشک از چشمم فرو ریخت ... - مامان ... شاید باورت نشه ... اما خیلی دلم برای بوی چادر نمازت تنگ شده بود... . و بغض عمیقی راه گلوم رو سد کرد... . .
دیدگاه ها (۲)

قسمت هفتاد و دوم : شبیه پدر... دستش بین موهام حرکت می کرد .....

قسمت هفتاد و سوم : خواستگاری رسمی...چهار قسمت مانده تا پایان...

قسمت هفتادم : با مرخصی من موافقت شد...چند لحظه مکث کرد.. . -...

قسمت شصت و نهم : زندشون کن...پشت سر هم و با ناراحتی، این سوا...

رمان: دوست پسرِ روانیپارت ۶: سایه‌ای در سکوتهنوز نفس‌نفس می‌...

منو ببخش پارت ۳

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 167♡⁠。⁠)⁩هوا رو...

〜∘ 𝑮𝒐𝒍𝒅𝒆𝒏 𝑪𝒂𝒈𝒆 ∘〜قـفـس طـلـایـیpart_7ویو میراچند ثانیه بعدسه...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب¹⁰⁹دستش رو به سمتم دراز کرد._بیا..صدای ...

beach 𝖕𝖆𝖗𝖙5ویو ته‌یونگشب شد. آسمون پر از ستاره. ته‌یونگ شمع‌...

رقص مرگ و عشقp¹³وقتی درِ سنگینِ ورودیِ خونه باز شد، انگار که...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:²²ویو: اتچمدونم روی تخت باز بود.لب...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 172♡⁠。⁠)⁩با ناز...

ویوخواب سوهی+ وقتی چشمام رو باز گردم روی سندلی بسته شده بودم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط