{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟒𝟒

ات هنوز گیج بود. قلبش تند می‌زد و لب‌هاش داغ داغ بودن از بوسه طولانی کوک.

می‌خواست چیزی بگه، اما کلمات قفل شده بودن.

کوک سرشو گذاشت روی سینه‌اش، انگار می‌خواست صدای ضربان قلبشو بشنوه.

ـ «می‌شنوی؟ فقط برای تو می‌زنه…»

ات خجالت‌زده لبشو گاز گرفت:

ـ «مزخرف نگو…»

کوک خندید، همون خنده‌ی ریلکس و دیوونه‌کننده‌ش. بعد آروم با دستش گونه ات رو نوازش کرد و گفت:

ـ «می‌خوام همیشه اینجا باشم… پیشت. حتی اگه کل دنیا بخواد ازم جدا کنه.»

ات زیر لب غر زد:
ـ «تو هیچ‌وقت جدی نیستی.»

کوک بدون اینکه چیزی بگه دوباره بوسیدش، این بار عمیق‌تر. دستاش روی کمر ات سر خورد، فشارش داد نزدیک‌تر.

بوسه طولانی‌تر شد… تا جایی که ات بی‌اختیار چشم‌هاشو محکم بست و فقط خودش رو سپرد به گرمای لحظه.

بعد از چند ثانیه که از هم جدا شدن، نفس‌های داغشون قاطی شده بود. کوک سرشو گذاشت روی گردن ات و آروم بوسه‌ای زد.
ـ «ازت سیر نمی‌شم…»

ات نفسش برید، ولی چیزی نگفت. فقط دستشو محکم‌تر دور کوک حلقه کرد
دیدگاه ها (۲)

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟒𝟓کوک هنوز روی سینه‌ی ات بود، ...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟒𝟔ات هنوز نفس‌نفس می‌زد. بدنش ...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟒𝟑ات روی تختش ولو شده بود، گوش...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟒𝟐سکوت سنگین‌تر از هر فریادی ر...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟔𝟒ات هنوز خودش رو به خواب زده ...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟔𝟖ات هنوز بغض داشت، اما نفس‌ها...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟔𝟓ات دیگه نمی‌تونست نفساشو کنت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط