کوک هنوز روی سینهی ات بود گوششو چسبونده بود به قلبش یههو سرشو بلند ...
𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟒𝟓
کوک هنوز روی سینهی ات بود، گوششو چسبونده بود به قلبش. یههو سرشو بلند کرد، نگاهشو دوخت توی چشمهای خجالتی ات.
ـ «میدونی… هیچوقت فکر نمیکردم اینقدر بخوام یکی رو لمس کنم.»
ات چیزی نگفت، فقط سرشو پایین انداخت. همون لحظه کوک دستشو برد بالا، از روی لباس آروم روی سینههاش گذاشت. ات یکدفعه نفسش گرفت.
ـ «کــوک… نکن…»
لبخند شیطونی زد.
ـ «فقط حس میکنم. تو دیوونهام میکنی.»
انگشتاش آرام روی برجستگیها فشار داد، ات به خودش پیچید و گونههاش سرخ شد.
ـ «دستتو بردار…»
کوک به جای جواب، سرشو خم کرد و از روی لباس آروم بوسیدش.
نفسهای ات بریده بریده شد، دستشو گذاشت روی شونهی کوک که عقب بکشه، ولی برعکس محکمتر بغلش کرد.
ـ «من نمیخوام بذارم فرار کنی… تو مال منی، ات.»
قلب ات داشت از جاش کنده میشد. نمیدونست چی بگه. فقط لبهاشو محکم روی هم فشار داد و چشمهاشو بست..
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟒𝟓
کوک هنوز روی سینهی ات بود، گوششو چسبونده بود به قلبش. یههو سرشو بلند کرد، نگاهشو دوخت توی چشمهای خجالتی ات.
ـ «میدونی… هیچوقت فکر نمیکردم اینقدر بخوام یکی رو لمس کنم.»
ات چیزی نگفت، فقط سرشو پایین انداخت. همون لحظه کوک دستشو برد بالا، از روی لباس آروم روی سینههاش گذاشت. ات یکدفعه نفسش گرفت.
ـ «کــوک… نکن…»
لبخند شیطونی زد.
ـ «فقط حس میکنم. تو دیوونهام میکنی.»
انگشتاش آرام روی برجستگیها فشار داد، ات به خودش پیچید و گونههاش سرخ شد.
ـ «دستتو بردار…»
کوک به جای جواب، سرشو خم کرد و از روی لباس آروم بوسیدش.
نفسهای ات بریده بریده شد، دستشو گذاشت روی شونهی کوک که عقب بکشه، ولی برعکس محکمتر بغلش کرد.
ـ «من نمیخوام بذارم فرار کنی… تو مال منی، ات.»
قلب ات داشت از جاش کنده میشد. نمیدونست چی بگه. فقط لبهاشو محکم روی هم فشار داد و چشمهاشو بست..
- ۳۳۵
- ۳۰ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط