{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#سه_و_سه_دقیقه

#سه_و_سه_دقیقه


𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹



𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹⁹


ویو لیلی ___



با سردرد شدیدی بیدار شدم.

اول درست نمی‌دیدم. همه‌چی تار بود. چند بار پلک زدم تا تصویر واضح‌تر شد.

و وقتی دور و برمو نگاه کردم—

خشکم زد.

اینجا...

همون بیمارستان متروکه.

همون جایی که اون دفعه تو جنگل پیداش کرده بودم.

همون راهروهای تاریک. همون بوی نم و خون. همون اتاقی که اون مرد رو کشته بود.

و من...

به صندلی بسته شده بودم.

دستام پشت سرم با طناب محکم بسته شده بودن. پاهام هم به پایه‌های صندلی.

نگاهم چرخید—

و دیدمش.

کای.

روی زمین افتاده بود. بیهوش. دستاش با طناب بسته شده بود پشتش.

نفس تو سینه‌م حبس شد.

همون‌جا...

همون جایی که تهونگ اون مرد رو کشته بود. همون مردی که خودش رو به جای J جا زده بود.

و حالا...

کای اون‌جا بود.

صدای قدم‌ها.

از تاریکی راهرو اومد.

برگشتم سمت صدا.

قدم‌ها آروم، محکم، با اعتمادبه‌نفس می‌اومدن.

و بعد—

تهونگ از تاریکی بیرون اومد.

یه رکابی مشکی پوشیده بود. بدنش پر از زخم‌های قدیمی بود که جای‌شون رو روی پوستش می‌شد دید. بازوش باندپیچی بود—خون روی باند نشسته بود، تازه.

همون جایی که کای بهش شلیک کرده بود.

نگاهش افتاد به من.

تهونگ: «بیدار شدی لیلی...»

صداش آروم بود. خیلی آروم. انگار توی یه مهمونی داشت سلام می‌کرد، نه توی یه بیمارستان متروکه با دو تا آدم بسته شده.

لیلی: «ر... رئیس... چی کار داری میکنی...؟»

صدام لرزید. نمی‌تونستم کنترلش کنم.

تهونگ خندید. یه خنده کوتاه، بی‌احساس.

تهونگ: «تو فقط از صحنه لذت ببر لیلی... و دیگه بهم نگو رئیس... بگو تهونگ... اینجوری کای کمتر زجر میکشه...»

منظورش از زجر... چیه؟

میخواد چی کار کنه؟

تهونگ رفت سمت یه میز. کلی وسایل شکنجه روش بود. چاقو، انبردست، سوزن، اسلحه...

قلبم کوبید.

و همون لحظه—

کای تکون خورد.

ناله‌ای ازش دراومد.

کای: «ا... ای... ل... لیلی...»

تهونگ یه‌دفعه یه صندلی برداشت. و بدون هیچ هشداری—

زد تو کمر کای.

صدای برخورد... و ناله‌ی کای... توی فضا پیچید.

تهونگ عربده زد که تنم لرزید و بی‌اختیار اشکام ریخت.

تهونگ: «اسم لیلی رو به دهن کثیفت نیار!»

کای از درد ناله می‌کرد. بدنش جمع شده بود روی زمین.

تهونگ رفت سمت میز. اسلحه‌ای برداشت. ۳ تا تیر انداخت داخلش. با یه حرکت ماهرانه.

بعد رفت سمت کای. بلندش کرد. کای رو به زنجیرهایی که به دیوار بود بست. دستاش بالا، بدنش آویزون.

تهونگ چند قدم عقب رفت.

اسلحه رو گرفت سمتش.

اشکام جاری شده بودن. سعی می‌کردم دستامو از صندلی باز کنم، پاهام رو تکون بدم—ولی طناب‌ها محکم بودن. هیچ راهی نبود.

لیلی: «ر... رئیس... لطفاً... شلیک بهش نکن... رئیسسسس...»

تهونگ برگشت نگاهم کرد.

خنده‌ای کرد.

یه خنده سادیسمی. خیلی آروم. خیلی روانی.

تهونگ: «وقتی اون بهم شلیک به بازوم... چرا من شلیک نکنم هوم؟»

برگشت سمت کای.

صدای شلیک...

کل متروکه رو گرفت.

دیدم... به بازوی کای شلیک شده.



ادامه اش تو کامنتا
دیدگاه ها (۱۲)

#سه_و_سه_دقیقه𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹⁸ویو لیلی ___---سکوت سن...

عررررررررر هیونجین و فیلیکس تو این موزیک ویدیو...‌.عرررررررر...

#سه_و_سه_دقیقه𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹⁷(ادامه پارت)ویو لیلی _...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط