#سه_و_سه_دقیقه
#سه_و_سه_دقیقه
𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹
𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹⁷(ادامه پارت)
ویو لیلی ___
--
یه صدا.
از پشت سرم.
برگشتم.
یه سایه... قد بلند... از تاریکی بیرون اومد.
تهونگ.
لیلی: «...ر... رئیس...!»
تهونگ نگاهش روی کای قفل بود. سرد. بیاحساس. ولی زیرش... یه چیز دیگه بود. خشم. خاموش. اما کشنده.
تهونگ: «و منم از چیزی که مال منه... خوشم نمیاد کسی بهش نزدیک بشه.»
کای منو کشوند عقب. پشت خودش.
تهونگ قدم برداشت جلو. نگاهش مستقیم تو چشمهای من بود.
تهونگ: «آره لیلی... من J هستم. من همون قاتل سریالی J ۰۳:۰۳ هستم... که پشت اون نقاب رئیس بخش جنایی قایم شده.»
کای رو با یه حرکت از جلوی من پرت کرد کنار. کای خورد به زمین.
و من... فقط به تهونگ زل زدم.
چشمهاش...
خمار.
همون چشمهایی که تو بیمارستان متروکه دیده بودم.
چهرهای که فقط برا من آروم میشد...
تهونگ قدم برداشت سمت من. ایستاد روبهرویم. خیلی نزدیک.
تهونگ: «لیلی... من بهت صدمه نمیزنم. خودت بهتر میدونی... نه؟»
لرزه افتاده بود تو وجودم.
ولی...
یه حس عجیب...
یه اعتماد...
تهونگ: «میخوام چیزی رو بهت بگم... چیزی که هیچوقت به کسی نگفتم.»
نگاهش عمیقتر شد.
تهونگ: «من وقتی ۱۸ سالم بود... مادرم رو جلوی چشمم کشتن. ساعت ۳:۰۳ بامداد.»
مکث.
تهونگ: «قاتل... هیچوقت پیدا نشد. پروندهاش موند تو همون قفسههای بخش جنایی. و من... تصمیم گرفتم اون بشم که هیچوقت نتونستن بگیرنش. تا وقتی که خودم برسم به جواب.»
نگاهش رو ازم برنداشت.
تهونگ: «هر قتلی که کردم... هیچکدومش بیهدف نبود. همهشون... یه راهی بودن برای پیدا کردن اون قاتل. اون کسی که مادرم رو گرفت.»
سکوت.
تهونگ: «و تو... لیلی... تو اولین کسی بودی که تونست به من شک کنه. اولین کسی که تونست بازی منو بخونه. برای همینه که...»
مکث کرد.
تهونگ: «نمیذارم کسی بهت نزدیک بشه. چون تو مال منی. نه واسه بازی... واسه این که فقط تو میتونی منو بفهمی.»
باد وزید.
سکوت شب سنگینتر شد.
کای از زمین بلند شد. خون از لبش میاومد. ولی چیزی نگفت. فقط نگاه میکرد.
و من... هنوز نمیدونستم چی بگم.
تهونگ... J بود.
و حالا...
همهچیز تغییر کرده بود.
ادامه دارد......
شرط اون پارت و این پارت برسه تا بزارم
بچه ها شرطا رسیدبهم بگید توکامنتا،
براتون سعی کردم زیاد این پارت بنویسم
بچه ها حس میکنم این پارت خیلی بد شد .....نمیدونم...شرمنده 💔🥀
لایک کنید و نظر بدیننننننننن🎀🔪
شرط :
لایک :۳۶ تا
کامنت : ۱۹ تا
بازنشر :۱۳ تا
دوستون دارم یه دنیا بایییبی 💋
𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹
𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹⁷(ادامه پارت)
ویو لیلی ___
--
یه صدا.
از پشت سرم.
برگشتم.
یه سایه... قد بلند... از تاریکی بیرون اومد.
تهونگ.
لیلی: «...ر... رئیس...!»
تهونگ نگاهش روی کای قفل بود. سرد. بیاحساس. ولی زیرش... یه چیز دیگه بود. خشم. خاموش. اما کشنده.
تهونگ: «و منم از چیزی که مال منه... خوشم نمیاد کسی بهش نزدیک بشه.»
کای منو کشوند عقب. پشت خودش.
تهونگ قدم برداشت جلو. نگاهش مستقیم تو چشمهای من بود.
تهونگ: «آره لیلی... من J هستم. من همون قاتل سریالی J ۰۳:۰۳ هستم... که پشت اون نقاب رئیس بخش جنایی قایم شده.»
کای رو با یه حرکت از جلوی من پرت کرد کنار. کای خورد به زمین.
و من... فقط به تهونگ زل زدم.
چشمهاش...
خمار.
همون چشمهایی که تو بیمارستان متروکه دیده بودم.
چهرهای که فقط برا من آروم میشد...
تهونگ قدم برداشت سمت من. ایستاد روبهرویم. خیلی نزدیک.
تهونگ: «لیلی... من بهت صدمه نمیزنم. خودت بهتر میدونی... نه؟»
لرزه افتاده بود تو وجودم.
ولی...
یه حس عجیب...
یه اعتماد...
تهونگ: «میخوام چیزی رو بهت بگم... چیزی که هیچوقت به کسی نگفتم.»
نگاهش عمیقتر شد.
تهونگ: «من وقتی ۱۸ سالم بود... مادرم رو جلوی چشمم کشتن. ساعت ۳:۰۳ بامداد.»
مکث.
تهونگ: «قاتل... هیچوقت پیدا نشد. پروندهاش موند تو همون قفسههای بخش جنایی. و من... تصمیم گرفتم اون بشم که هیچوقت نتونستن بگیرنش. تا وقتی که خودم برسم به جواب.»
نگاهش رو ازم برنداشت.
تهونگ: «هر قتلی که کردم... هیچکدومش بیهدف نبود. همهشون... یه راهی بودن برای پیدا کردن اون قاتل. اون کسی که مادرم رو گرفت.»
سکوت.
تهونگ: «و تو... لیلی... تو اولین کسی بودی که تونست به من شک کنه. اولین کسی که تونست بازی منو بخونه. برای همینه که...»
مکث کرد.
تهونگ: «نمیذارم کسی بهت نزدیک بشه. چون تو مال منی. نه واسه بازی... واسه این که فقط تو میتونی منو بفهمی.»
باد وزید.
سکوت شب سنگینتر شد.
کای از زمین بلند شد. خون از لبش میاومد. ولی چیزی نگفت. فقط نگاه میکرد.
و من... هنوز نمیدونستم چی بگم.
تهونگ... J بود.
و حالا...
همهچیز تغییر کرده بود.
ادامه دارد......
شرط اون پارت و این پارت برسه تا بزارم
بچه ها شرطا رسیدبهم بگید توکامنتا،
براتون سعی کردم زیاد این پارت بنویسم
بچه ها حس میکنم این پارت خیلی بد شد .....نمیدونم...شرمنده 💔🥀
لایک کنید و نظر بدیننننننننن🎀🔪
شرط :
لایک :۳۶ تا
کامنت : ۱۹ تا
بازنشر :۱۳ تا
دوستون دارم یه دنیا بایییبی 💋
- ۸۱۷
- ۱۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط