{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ات هنوز توی بغل کوک بود نفساش نامنظم و قلبش تند میزد کوک آروم ...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟒𝟕

ات هنوز توی بغل کوک بود، نفساش نامنظم و قلبش تند می‌زد. کوک آروم از روی لباش جدا شد و بدون اینکه چیزی بگه، سرشو گذاشت روی سینه‌ی ات.

همون‌جا گوششو چسبوند به ضربان قلبش.

ـ «می‌شنوی؟»

صدای گرفته‌ی کوک با زمزمه توی گوش ات پیچید.
ـ «می‌شنوی چه‌قدر تند می‌زنه؟ این یعنی فقط برای من می‌زنه…»

ات دستشو گذاشت روی موهای کوک، لرزون و نامطمئن. بغض داشت ولی نمی‌خواست نشون بده.

ـ «کوک… نگو این حرفارو… می‌ترسونیم.»

کوک خندید، اون‌جوری که معلوم بود جدی نگرفته، اما صورتشو بیشتر به سینه‌ی ات فشار داد.

ـ «من فقط این‌جا آروم می‌شم. تو تنها کسی هستی که می‌تونه این دیوونه رو ساکت کنه.»

ات سکوت کرد.

نمی‌دونست باید چی بگه. فقط اشکاش بی‌صدا سر خورد و رفت لای موهای کوک…
دیدگاه ها (۲)

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟒𝟖کوک سرشو از روی سینه‌ی ات بر...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟒𝟗کوک دوباره صورت اتو گرفت بین...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟒𝟔ات هنوز نفس‌نفس می‌زد. بدنش ...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟒𝟓کوک هنوز روی سینه‌ی ات بود، ...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟓𝟒دستای کوک محکم‌تر شد. انگشتا...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟓𝟔ات هنوز نفس‌نفس می‌زد. اشک‌ه...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟓𝟗ات نفسشو محکم بیرون داد و با...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط