ات هنوز نفسنفس میزد بدنش داغ شده بود و دستای کوک روی سینههاش نمیذاشت ...
𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟒𝟔
ات هنوز نفسنفس میزد. بدنش داغ شده بود و دستای کوک روی سینههاش نمیذاشت آروم بشه. سرشو به پهلو چرخوند، با صدای لرزون گفت:
ـ «کــوک… خواهش میکنم، دیگه نکن… نمیتونم…»
کوک خندید
همون خندهی لعنتی که اتو هم دیوونه میکرد هم میترسوند. صورتشو نزدیک آورد، نوک دماغشو کشید روی گردن ات و زمزمه کرد:
ـ «پس چرا نمیذاری برم؟ چرا دستتو گذاشتی روم؟»
ات هیچچیزی نگفت. پلکهاشو بسته بود، قلبش محکم میکوبید.
کوک لباشو گذاشت روی گوشش، همونجا که ات همیشه ضعف داشت، و آروم گفت:
ـ «آروم باش… من بهت دست نمیزنم، فقط میخوام حس کنم مال منی. همین.»
بعد دوباره خم شد و لبهاشو طولانی روی لبای ات گذاشت.
بوسهای که این بار با عجله نبود؛ آروم، طولانی و پر از حس. ات بیاختیار اشک گوشهی چشمش جمع شد، اما عقب نکشید.
برعکس، دستاشو محکم دور گردن کوک حلقه کرد و گذاشت اون لحظه طولانیتر بشه…
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟒𝟔
ات هنوز نفسنفس میزد. بدنش داغ شده بود و دستای کوک روی سینههاش نمیذاشت آروم بشه. سرشو به پهلو چرخوند، با صدای لرزون گفت:
ـ «کــوک… خواهش میکنم، دیگه نکن… نمیتونم…»
کوک خندید
همون خندهی لعنتی که اتو هم دیوونه میکرد هم میترسوند. صورتشو نزدیک آورد، نوک دماغشو کشید روی گردن ات و زمزمه کرد:
ـ «پس چرا نمیذاری برم؟ چرا دستتو گذاشتی روم؟»
ات هیچچیزی نگفت. پلکهاشو بسته بود، قلبش محکم میکوبید.
کوک لباشو گذاشت روی گوشش، همونجا که ات همیشه ضعف داشت، و آروم گفت:
ـ «آروم باش… من بهت دست نمیزنم، فقط میخوام حس کنم مال منی. همین.»
بعد دوباره خم شد و لبهاشو طولانی روی لبای ات گذاشت.
بوسهای که این بار با عجله نبود؛ آروم، طولانی و پر از حس. ات بیاختیار اشک گوشهی چشمش جمع شد، اما عقب نکشید.
برعکس، دستاشو محکم دور گردن کوک حلقه کرد و گذاشت اون لحظه طولانیتر بشه…
- ۷.۹k
- ۳۰ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط