{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

P

P6
بعد صبحونه جی یون از جاش پا میشه و بدون حرفی راهشو سمت پله ها کج میکنه، به طبقه اخر عمارت میرسه، صدای قدم هاش تو راه رو بلند میپیچه میخوره تو گوشش، از کنار اون اتاق رد میشه.
دو قدم.
فقط دو قدم بعد.
یه چیزی پشت گردنش می‌خزه.
وایمیسته.آروم برمی‌گرده.
دری که نباید باز باشه، کامل بسته نیست. یه خط سیاه باریک مثل یه زخم روی دیوار.
همون لحظه....
صدای شکستن چیزی تو هوا پخش میشه.
تیز. کشیده. انگار یه لیوان توی جمجمه‌ش خرد شده.
دستش ناخودآگاه میره سمت شقیقه‌ش.
درد می‌کوبه.نه ساده.تیــــر می‌کشه. مستقیم تا پشت چشم‌هاش.
دستشو مهکم میکوبه به دیوار تا بتونه تعادلشو حفظ کنه،
نفسش برای یه ثانیه بند میاد.
هوا کم میشه.گلوش خشک.
قدم برمی‌داره سمت در.
آروم.ولی سنگین.
هر چی نزدیک‌تر میشه، هوا غلیظ‌تر میشه. انگار اکسیژن این راهرو سال‌ها پیش تموم شده.
جلوی در وایمیسته.
نوک انگشتاش می‌لرزه؟نه.لرزش نیست.فقط یه فشار زیر پوستی.
در رو هل میده.صدای لولا مثل یه ناله بلند میشه.
در باز میشه....
و دنیا برمی‌گرده به ۱۶ سال پیش.
زمین....
سفید نیست دیگه قرمزه.....
خون پخش شده. غلیظ. تیره. هنوز گرم.
ردش تا زیر زانوهای یه دختر کشیده شده.
دختر ۱۶ ساله.
موهاش چسبیده به صورتش.نوک موها خیسِ خون.
روی بدن یه مرد میانسال نشسته.
پدرش.....
چاقوی بلند، تا دسته توی قلب مرد فرو رفته.
هر بار که نفس می‌کشه، خون حباب می‌زنه دور تیغه.
ولی هنوز زنده‌ست،چشم‌های مرد... پر از ترسه....
اون مدل ترسی که آدمو کوچیک می‌کنه.
گردنش زیر فشار سیمی که دورش پیچیده کبود شده.
رگ‌ها بیرون زده.چشم‌هاش قرمز و متورم.نگاهش بین التماس و ناباوری می‌چرخه.
و دختر؟
سم رو محکم‌تر می‌کشه.دست‌هاش سفید شده از فشار.
چاقو کافی نبود.
نه.
باید نفسشم قطع می‌شد.
زانوهاش توی خون سر می‌خوره ولی تعادلشو از دست نمی‌ده.
لباسش لکه‌لکه قرمزه.کف دست‌هاش آغشته‌ست.روی گونه‌ش یه خط خون خشک شده.
ولی چشم‌هاش....
خالی.....
خالی‌تر از یه اتاق تاریک.نه گریه.نه خشم.نه حتی نفس‌نفس.انگار داره یه کار روزمره انجام میده.
انگار داره بند کفششو می‌بنده.
پدر تقلا می‌کنه.
دستش میاد بالا. می‌خواد دخترشو هل بده.
انگشت‌هاش به صورت جی‌یون می‌خوره.یه رد خون روی گونه‌ش می‌مونه.ولی دختر پلک هم نمی‌زنه.
فقط می‌کشه....
محکم‌تر.....
تا صدای خس‌خس نفس مرد تبدیل میشه به یه صدای شکسته.تا صورتش بنفش میشه.تا چشم‌هاش دیگه تمرکز نداره.
همون لحظه....
سر جی‌یونِ الان دوباره تیر می‌کشه.اتاق دور سرش می‌چرخه.
برای یه ثانیه واقعاً حس خفگی برمی‌گرده.
همون کمبود هوا.همون سرگیجه.همون بوی خون.
انگار سیم دور گردن خودش پیچیده.
نفس عمیق می‌کشه و تو زهنش میگه،
جی یون:داری بهم اون روزهارو یاد اوری میکنی که عذاب وجدان بگیرم پدر؟
زنگ عمارت با صدای بلند توی فضا می‌پیچه.
دینگدونگ
همه‌چی قطع میشه.جی‌یون پلک می‌زنه.اتاق خالیه.
هیچ‌کس روی زمین نیست.هیچ خونی نیست.هیچ چاقویی نیست.فقط سیاهی.
فقط یه اتاق خاموش با پرده‌های کشیده.
چند ثانیه همون‌جا می‌ایسته.
چشم‌هاش دوباره خالی میشن...
ولی این‌بار از اون خالی‌های سرد و کنترل‌شده.
نه مثل اون دختر ۱۶ ساله.
اون موقع 16سالش بود و وقتی سیم رو کشید… چیزی توی وجودش هم قطع شد.جی‌یون در رو آروم می‌بنده.
تق.
صدای بسته شدن در کوتاهه. قطعی.سرگیجه نیست دیگه.خفگی نیست.فقط سکوت.برمی‌گرده.
پاشنه کفشش دوباره روی زمین می‌پیچه. منظم. محکم.
انگار ۱۶ سال پیش همین راهرو رو خون شسته…
و امروز فقط قدرت توش قدم می‌زنه.
دیدگاه ها (۲)

P7دو ساعت از وقتی جی‌یون وارد اتاق کارش شده می‌گذره.و الان د...

P7دو ساعت از وقتی جی‌یون وارد اتاق کارش شده می‌گذره.و الان د...

P5ساعت دقیقاً ۱۰ صبح.نور سفید و خنثی از پنجره‌های قدی سالن م...

P4ساعت سه و چهل و نه دقیقه.خیابون خلوتِ خلوت.چراغ‌های ویلای ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط