P
P5
ساعت دقیقاً ۱۰ صبح.
نور سفید و خنثی از پنجرههای قدی سالن میریزه روی کف مرمر. سکوت خونه از اون سکوتهای گرونه… نه آروم، نه امن. سنگین.
جییون روی مبل تکنفره وسط سالن نشسته. صاف. بدون حتی یه میلیمتر خمیدگی توی ستون فقراتش.
ایپد روی پای چپش، انگشتهاش آروم ولی دقیق روی صفحه حرکت میکنن. دست راستش لیوان قهوهست؛ بخار نازک ازش بالا میره.
موهاش آروم از کنار شونههاش حالت داده شده و پایین ریخته. نه اغراق، نه شلخته. کنترلشده.
لباسش شیکه، اما جیغ نیست. عینک ظریف روی چشمهاش نشسته. نگاهش از پشت شیشهها سردتر دیده میشه.
صدای تقتق پاهای کوچیک و عصبی توی سالن میپیچه.جییون حتی سرشم بالا نمیاره.
قدمها نزدیکتر. تندتر میشه.
چهرین جلوی مبل وایمیسته. نفسنفس میزنه.
چهرین:ماماننننننننننننن واقعاً زدی کل زندگیشونو نابود کردی؟؟؟؟؟
سالن برای یه ثانیه ساکتتر میشه. انگار حتی هوا هم وایمیسه.
جییون بالاخره سرشو بلند میکنه.
نگاهش از نوک انگشتهای پای برهنهی چهرین شروع میکنه، آروم میاد بالا… شرتک، تاپ راحتی، موهای گوجهای شلخته، چشمهای پفکرده با کبودیهایی که هنوز وجود دارن .
با همون نگاه معروف. بیحس. بدون عجله،یه قلپ از قهوه میخوره.
جییون:صبح تو هم بخیر دخترم…(لیوانو پایین میاره)فقط بهشون درس دادم که عواقب اذیت کردن یه دختر چیه.
چهرین با ناباوری دستاشو میزنه به سینهش.
چهرین:به این میگی درس دادن؟! انگشتاش که شکسته، سهامشون که ترکیده!
جییون ایپد رو خیلی آروم میذاره روی میز کناری.
عینکش رو برمیداره، تا میکنه، دقیق میذاره کنارش.
وقتی بدون عینک نگاه میکنه، چشمهاش تیزتره. خطرناکتره.
جییون:حرفی درباره خانواده لی گفته نمیشه.این قانون اول.(مکث کوتاه)بیا بشین. قبل صبحونه باید حرف بزنیم.
چهرین با لبو لوچه آویزون، عصبی میاد کنارش میشینه. پاهاشو جمع میکنه زیرش، مثل بچهای که هنوز کامل بزرگ نشده.
جییون بدون بالا بردن صدا:
جی یون:قانون دوم… تایم درست خوندنت بیشتر میشه.
چهرین:ماماننننننن!
جییون:سه… هیچ پارتی تولد و مراسمی بدون حضور من نمیری.
چهرین دستاشو پرت میکنه بالا.
چهرین:میخوای سکته کنمممم؟!
جییون بدون تغییر حالت:
جی یون:الانم برو لباساتو عوض کن. بیا سر سفره.
معلم خصوصیت ساعت ۱۲ اینجاست.
چهرین از جا بلند میشه. اخم کیوتش با اون موهای شلخته یه تضاد بامزه ساخته.یه نفس عمیق میکشه، انگار میخواد اعتراض کنه ولی میدونه فایده نداره.
در حالی که سمت پلهها میره، زیرلب میگه:
چهرین:چون معلم جذابیه چیزی نمیگم.
برای اولین بار، گوشه لب جییون خیلی خفیف تکون میخوره. نه خنده. یه چیزی بین تمسخر و رضایت.
همون لحظه تهیونگ بیصدا کنارش ظاهر میشه.
تهیونگ:دستور؟
جییون از جا بلند میشه.
خدمتکارها توی مسیر تا اتاق غذاخوری منظم ایستادن. سرها پایین. هیچکس چشم تو چشمش نمیشه.
جییون بدون اینکه قدمهاش کند بشه:
جی یون:با مدیرای هلدینگ تماس بگیر.سهام بیمارستان لی رو بخرین.
به ورودیه غذاخوری میرسه.
ادامه میده:بگین یه شخص خارجی خریده.اسم من جایی گفته نشه.به وقتش… خودم بهش میگم.
روی صندلی رأس میز میشینه. صندلی رئیس خونه.
گردنشو میچرخونه....
سمت پیرمردی که روی ویلچر نشسته و از اول فقط نگاهش میکرده.
میاد جلو. قاشق پیرمرد رو با دستمال تمیز میکنه، آروم میذاره توی دستش.
جییون:صبحت بخیر پدربزرگ.
پیرمرد لبخند بیجونی میزنه.
پدربزرگ:خودت بهش میگی که هم دلیل نابودیشی… هم دلیل نجاتش؟
چشمهای جییون برق خیلی کوتاهی میزنن.
لبخند میزنه… ولی اون مدل لبخندی که وقتی با چشمهای بیاحساس ترکیب میشه، بیشتر شبیه هشدار میشه تا مهربونی.
جییون:میبینم با وجود اینکه پیر شدی هنوز مغزت شروره.
پدربزرگ:پیر شدم… مغزمو که عوض نکردم.
صدای صندلی کشیده میشه.
چهرین با لباس عوضکرده میاد میشینه. اینبار مرتبتر. ولی هنوز اخم ریزی روی صورتشه.
سکوت میز صبحانه پر از حرفهاییه که گفته نشده.
و بیرون از این خونه… یه خانواده داره دستوپا میزنه زیر فشار.
و جییون؟
قهوهشو آروم هم میزنه.انگار فقط یه روز عادی دیگهست.
ساعت دقیقاً ۱۰ صبح.
نور سفید و خنثی از پنجرههای قدی سالن میریزه روی کف مرمر. سکوت خونه از اون سکوتهای گرونه… نه آروم، نه امن. سنگین.
جییون روی مبل تکنفره وسط سالن نشسته. صاف. بدون حتی یه میلیمتر خمیدگی توی ستون فقراتش.
ایپد روی پای چپش، انگشتهاش آروم ولی دقیق روی صفحه حرکت میکنن. دست راستش لیوان قهوهست؛ بخار نازک ازش بالا میره.
موهاش آروم از کنار شونههاش حالت داده شده و پایین ریخته. نه اغراق، نه شلخته. کنترلشده.
لباسش شیکه، اما جیغ نیست. عینک ظریف روی چشمهاش نشسته. نگاهش از پشت شیشهها سردتر دیده میشه.
صدای تقتق پاهای کوچیک و عصبی توی سالن میپیچه.جییون حتی سرشم بالا نمیاره.
قدمها نزدیکتر. تندتر میشه.
چهرین جلوی مبل وایمیسته. نفسنفس میزنه.
چهرین:ماماننننننننننننن واقعاً زدی کل زندگیشونو نابود کردی؟؟؟؟؟
سالن برای یه ثانیه ساکتتر میشه. انگار حتی هوا هم وایمیسه.
جییون بالاخره سرشو بلند میکنه.
نگاهش از نوک انگشتهای پای برهنهی چهرین شروع میکنه، آروم میاد بالا… شرتک، تاپ راحتی، موهای گوجهای شلخته، چشمهای پفکرده با کبودیهایی که هنوز وجود دارن .
با همون نگاه معروف. بیحس. بدون عجله،یه قلپ از قهوه میخوره.
جییون:صبح تو هم بخیر دخترم…(لیوانو پایین میاره)فقط بهشون درس دادم که عواقب اذیت کردن یه دختر چیه.
چهرین با ناباوری دستاشو میزنه به سینهش.
چهرین:به این میگی درس دادن؟! انگشتاش که شکسته، سهامشون که ترکیده!
جییون ایپد رو خیلی آروم میذاره روی میز کناری.
عینکش رو برمیداره، تا میکنه، دقیق میذاره کنارش.
وقتی بدون عینک نگاه میکنه، چشمهاش تیزتره. خطرناکتره.
جییون:حرفی درباره خانواده لی گفته نمیشه.این قانون اول.(مکث کوتاه)بیا بشین. قبل صبحونه باید حرف بزنیم.
چهرین با لبو لوچه آویزون، عصبی میاد کنارش میشینه. پاهاشو جمع میکنه زیرش، مثل بچهای که هنوز کامل بزرگ نشده.
جییون بدون بالا بردن صدا:
جی یون:قانون دوم… تایم درست خوندنت بیشتر میشه.
چهرین:ماماننننننن!
جییون:سه… هیچ پارتی تولد و مراسمی بدون حضور من نمیری.
چهرین دستاشو پرت میکنه بالا.
چهرین:میخوای سکته کنمممم؟!
جییون بدون تغییر حالت:
جی یون:الانم برو لباساتو عوض کن. بیا سر سفره.
معلم خصوصیت ساعت ۱۲ اینجاست.
چهرین از جا بلند میشه. اخم کیوتش با اون موهای شلخته یه تضاد بامزه ساخته.یه نفس عمیق میکشه، انگار میخواد اعتراض کنه ولی میدونه فایده نداره.
در حالی که سمت پلهها میره، زیرلب میگه:
چهرین:چون معلم جذابیه چیزی نمیگم.
برای اولین بار، گوشه لب جییون خیلی خفیف تکون میخوره. نه خنده. یه چیزی بین تمسخر و رضایت.
همون لحظه تهیونگ بیصدا کنارش ظاهر میشه.
تهیونگ:دستور؟
جییون از جا بلند میشه.
خدمتکارها توی مسیر تا اتاق غذاخوری منظم ایستادن. سرها پایین. هیچکس چشم تو چشمش نمیشه.
جییون بدون اینکه قدمهاش کند بشه:
جی یون:با مدیرای هلدینگ تماس بگیر.سهام بیمارستان لی رو بخرین.
به ورودیه غذاخوری میرسه.
ادامه میده:بگین یه شخص خارجی خریده.اسم من جایی گفته نشه.به وقتش… خودم بهش میگم.
روی صندلی رأس میز میشینه. صندلی رئیس خونه.
گردنشو میچرخونه....
سمت پیرمردی که روی ویلچر نشسته و از اول فقط نگاهش میکرده.
میاد جلو. قاشق پیرمرد رو با دستمال تمیز میکنه، آروم میذاره توی دستش.
جییون:صبحت بخیر پدربزرگ.
پیرمرد لبخند بیجونی میزنه.
پدربزرگ:خودت بهش میگی که هم دلیل نابودیشی… هم دلیل نجاتش؟
چشمهای جییون برق خیلی کوتاهی میزنن.
لبخند میزنه… ولی اون مدل لبخندی که وقتی با چشمهای بیاحساس ترکیب میشه، بیشتر شبیه هشدار میشه تا مهربونی.
جییون:میبینم با وجود اینکه پیر شدی هنوز مغزت شروره.
پدربزرگ:پیر شدم… مغزمو که عوض نکردم.
صدای صندلی کشیده میشه.
چهرین با لباس عوضکرده میاد میشینه. اینبار مرتبتر. ولی هنوز اخم ریزی روی صورتشه.
سکوت میز صبحانه پر از حرفهاییه که گفته نشده.
و بیرون از این خونه… یه خانواده داره دستوپا میزنه زیر فشار.
و جییون؟
قهوهشو آروم هم میزنه.انگار فقط یه روز عادی دیگهست.
- ۱.۴k
- ۳۰ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط