My Vampire Mate Season 2 part : ۶۲
_ و اسم خانوادگیت؟ تروی؟ حداقل خاله هات رگه هایی از شوخ طبعی درونشون دارن
نگاهش روی صورت او چرخید
_ اوه نه اینو باور نکن هلن تروی در بهترین حالت به انسان بوده به احتمال زیاد یه افسانه یا یه شخصیت نمایشنامه
سرش را تکان داد
+ نه اون توی کشور لیدیا هلن تروی بود اون بیشتر از خالم آتلانتا توی نیوزیلند یا خالم مینا از افسانه دراکولا توی سیاتل نیست اونا اولین داستان هارو دارن بقیه ی افسانه ها پشت سرشون میان
_ ولى ... هلن؟ حداقل صورتتو توضيح ميده
بوضوح صورتش با شوک اخم الود شده بود.
_ ولی به چه دلیل لعنتی باید با یه خون آشام بریزه رو هم؟
اِما به خود پیچید
+ به انزجار صدای خودت گوش میدی؟ منظورت روهم ریختن با پدر منه
با انگشتش پیشانی اش را مالید
+ چی میشه اگه پدرم دمیستریو باشه؟ تا حالا به این فکر کردی؟
_ دمیستریو؟ میدونم که نمیتونه اون باشه من بهت کمک میکنم پدر تو پیدا کنی... جواب سوالاتتو میگیری قول میدم ولی تو بچهی دمیستریو نیستی
+ چطور میتونی مطمئن باشی
_ مهربون زیبا و عاقلی بچه ی اون مثل خودش میشه
چشمان جیمین آبی شد
_ انگلهای شرورو پلیدی که متعلق به جهنمن
لرزی روی کمرش پیچید....چنین نفرت عمیقی....روی هر خونآشامی فرود میآمد
+ ما خودمونو سرکار گذاشتیم جیمین این هیچوقت بینمون کار نمیکنه
لحنش جوری بود که به سختی میشد حرفش را تشخیص داد
ابروهای جیمین به هم گره خورد انگار از اینکه چنین حسی دارد گیج شده
ولی چطور میتوانست گیج باشد؟
_ آره کار میکنه ما سختی ها و مشقات زیادی داریم که باید بهشون غلبه کنیم ولی اونا هم باید به خیلی چیزا غلبه کنن
وقتی این حرف را زد، وقتی نتوانست حتی کوچکترین تردیدی را حس کند، تقریبا حس میکرد موجودات متفاوتی مثل آنها میتوانند
از پس این بر بیایند
تقريبا!
حالت اطمینان بخشی روی صورت او بود ولی اِما فکر نمیکرد موفق شوند
جیمین به طور ناگهانی گفت :
_ مسيح زن، وقتى انقدر طولانی طول کشیده تا پیدات کنم دلم نمیخواد باهات بحث کنم
خم شد تا با دستانش صورت او را قاب بگیرد
_ بیا در این مورد دیگه حرف نزنیم یه چیزی دارم که میخوام نشونت بدم
او را از روی تخت بلند کرد تا روی پای خودش بایستد سپس او را به بیرون اتاق هدایت کرد هرچند که بر**هنه بود
+ من به لباس نیاز دارم
_ هیچکس اینجا نیست
+ جیمین من نمیخوام بر**هنه این دورو بر بچرخم باشه؟
لب هایش تاب برداشت انگار که حيايش را دوست داشتنی میبیند
_ پس یه لباس ابریشمی بپوش تا بزودی توی ت*نت پا*رش کنم لازم نیست هیچ ملاحضه ای در مورد لباسات بکنی
با اخم به او نگاهی کرد و بسمت کمد رفت و لباسی انتخاب کرد و پوشید وقتی برگشت او را در یک شلوار جین دید
متوجه این شده بود که سعی میکرد تا اِما بیشتر احساس راحتی کند
البته بیشتر اوقات اصرار داشت که او ' خودش را برای او محیا '
جیمین او را طبقه ی پایین برد، سپس از راهرو گذشتند تا اینکه به جایی رسیدند که باید انتهای قلعه باشد
چشمان اِما را با دستانش پوشانده بود و او را به داخل اتاق راهنمایی میکرد که حس رطوبت و بوی تازگی و طراوت میداد
وقتی دستانش را برداشت نفس اِما بند آمد
او را به اتاق آفتاب گیر برده بود ولی حالا نور ماه آنجا و چیزهایی که درونش رشد کرده بودند را روشن میکرد
' گل....شکوفه های گل '
با ناباوری خیره شد
سلام به عزیزان گلم اینم از پارت جدید با اینکه حمایت پارت قبلی کم این پارت واسه کسایی که حمایت کردن میزارم ممنون ازتون که ازم حمایت میکنین
نگاهش روی صورت او چرخید
_ اوه نه اینو باور نکن هلن تروی در بهترین حالت به انسان بوده به احتمال زیاد یه افسانه یا یه شخصیت نمایشنامه
سرش را تکان داد
+ نه اون توی کشور لیدیا هلن تروی بود اون بیشتر از خالم آتلانتا توی نیوزیلند یا خالم مینا از افسانه دراکولا توی سیاتل نیست اونا اولین داستان هارو دارن بقیه ی افسانه ها پشت سرشون میان
_ ولى ... هلن؟ حداقل صورتتو توضيح ميده
بوضوح صورتش با شوک اخم الود شده بود.
_ ولی به چه دلیل لعنتی باید با یه خون آشام بریزه رو هم؟
اِما به خود پیچید
+ به انزجار صدای خودت گوش میدی؟ منظورت روهم ریختن با پدر منه
با انگشتش پیشانی اش را مالید
+ چی میشه اگه پدرم دمیستریو باشه؟ تا حالا به این فکر کردی؟
_ دمیستریو؟ میدونم که نمیتونه اون باشه من بهت کمک میکنم پدر تو پیدا کنی... جواب سوالاتتو میگیری قول میدم ولی تو بچهی دمیستریو نیستی
+ چطور میتونی مطمئن باشی
_ مهربون زیبا و عاقلی بچه ی اون مثل خودش میشه
چشمان جیمین آبی شد
_ انگلهای شرورو پلیدی که متعلق به جهنمن
لرزی روی کمرش پیچید....چنین نفرت عمیقی....روی هر خونآشامی فرود میآمد
+ ما خودمونو سرکار گذاشتیم جیمین این هیچوقت بینمون کار نمیکنه
لحنش جوری بود که به سختی میشد حرفش را تشخیص داد
ابروهای جیمین به هم گره خورد انگار از اینکه چنین حسی دارد گیج شده
ولی چطور میتوانست گیج باشد؟
_ آره کار میکنه ما سختی ها و مشقات زیادی داریم که باید بهشون غلبه کنیم ولی اونا هم باید به خیلی چیزا غلبه کنن
وقتی این حرف را زد، وقتی نتوانست حتی کوچکترین تردیدی را حس کند، تقریبا حس میکرد موجودات متفاوتی مثل آنها میتوانند
از پس این بر بیایند
تقريبا!
حالت اطمینان بخشی روی صورت او بود ولی اِما فکر نمیکرد موفق شوند
جیمین به طور ناگهانی گفت :
_ مسيح زن، وقتى انقدر طولانی طول کشیده تا پیدات کنم دلم نمیخواد باهات بحث کنم
خم شد تا با دستانش صورت او را قاب بگیرد
_ بیا در این مورد دیگه حرف نزنیم یه چیزی دارم که میخوام نشونت بدم
او را از روی تخت بلند کرد تا روی پای خودش بایستد سپس او را به بیرون اتاق هدایت کرد هرچند که بر**هنه بود
+ من به لباس نیاز دارم
_ هیچکس اینجا نیست
+ جیمین من نمیخوام بر**هنه این دورو بر بچرخم باشه؟
لب هایش تاب برداشت انگار که حيايش را دوست داشتنی میبیند
_ پس یه لباس ابریشمی بپوش تا بزودی توی ت*نت پا*رش کنم لازم نیست هیچ ملاحضه ای در مورد لباسات بکنی
با اخم به او نگاهی کرد و بسمت کمد رفت و لباسی انتخاب کرد و پوشید وقتی برگشت او را در یک شلوار جین دید
متوجه این شده بود که سعی میکرد تا اِما بیشتر احساس راحتی کند
البته بیشتر اوقات اصرار داشت که او ' خودش را برای او محیا '
جیمین او را طبقه ی پایین برد، سپس از راهرو گذشتند تا اینکه به جایی رسیدند که باید انتهای قلعه باشد
چشمان اِما را با دستانش پوشانده بود و او را به داخل اتاق راهنمایی میکرد که حس رطوبت و بوی تازگی و طراوت میداد
وقتی دستانش را برداشت نفس اِما بند آمد
او را به اتاق آفتاب گیر برده بود ولی حالا نور ماه آنجا و چیزهایی که درونش رشد کرده بودند را روشن میکرد
' گل....شکوفه های گل '
با ناباوری خیره شد
سلام به عزیزان گلم اینم از پارت جدید با اینکه حمایت پارت قبلی کم این پارت واسه کسایی که حمایت کردن میزارم ممنون ازتون که ازم حمایت میکنین
- ۱.۲k
- ۲۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط