{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان زیبا تر از الماس

رمان زیبا تر از الماس

پارت ۴۰

ارسلان: هوف رفتم دمه در اتاق مادرش در زدم

مادر دیانا لیلا:بله

ارسلان: ببخشید میشه بیام تو

لیلا:بیا پسرم

ارسلان: آروم د درو باز کردم رفتم تو

لیلا: جانم پسرم

ارسلان: حرف های دیانا و گفتم گفتم قبول کرده و نگرانیم و به مادرش گفتم گفتم بعد از این شاید بازم دست از سر دیانا برنداره باید این خونه و رو عوض کنیم همه ی چیز هارو گفتم

ارسلان: پسرم خدا بزرگه درست میشه

ارسلان: امیدوارم ببخشید مزاحم شدم شبتون بخیر

لیلا: پسرم نگران نباش درست میشه

ارسلان: لبخندی زدم و از اتاق بیرون اومدم یه ساعتی توی حال بودم داشتم همش با خودم کلنجار میرفتم که صدایی از اتاق کارم اومد رفتم سمت اتاق که دیانا رو دیدم یکی از عطرهای خوش بوم روی زمین تیکه شده بود

۶ پارت جدید به دلیل ۴۳۰ تاییشدنمون
۴۳۰ تاییشدنمون مبارک
۴۴۰ تایی بشیم پارت زیاد و طولانی میدم
دیدگاه ها (۹)

رمان زیبا تر از الماس پارت ۴۱دیانا: ببخشید الان جمع میکنم ار...

رمان زیبا تر از الماس پارت ۴۲دیانا: من فقط میخواستم اتاقتون ...

رمان زیبا تر از الماس پارت ۳۹دیانا: مثلا چی ارسلان: اون هنوز...

رمان زیبا تر از الماس پارت ۳۸دیانا: دراز کشیدم رو تخت یعنی چ...

part57به دی*کشش مشت زدم و پا به فرار گزاشتم _پدصگ سوخته زندت...

p1امروز سومین روزی بود که هاگواتز تموم شده بود و میخواستم در...

Mafia-Knig پادشاه مافیا

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط