رمان تهیونگ
نام رمان :اتاق شماری 7
نام اینگلیسی :روم نامبر سِوِن
[ROO Number seven]
(پارت چهاردهم)
___________________________
نون گذاشتم بین لبام تا میخواستم وارد دهنم کنم تهیونگ اومد نزدیکم و تکیه نون از بین لبام برداشت با تعجب بهش خیره شده بودم قلبم تند تند میزد
"+تو..... تو گفتی نمیخوای
" _آره ولی وقتی به لبای تو برخورد کرد دلم خواست بخورم
با حرفش خجالت کشیدم مطمعنم صورتم داغ شده بود
"+اها
تهیونگ زد زیر خنده با خندش بیشتر خجالت کشیدم
" _شبی که اومدم پرورشگاه فرداش تولد 16 سالگیت بود؟
سرمو طرف تهیونگ دارم
"+آره
"_هوم
" _بهت نمیاد 16 سالت باشه
"_خیلی کوچولو ای هم قدی هم قیافه ای
" _البته 16 سالم سنی نیست
"+هوم
" +تو.. زنت کجاست
تهیونگ نگاهشو داد بهم
"_زن ندارم ولی به زودی قرار داشته باشم
" +خب اون با اومدن من به این خونه ناراحت نمیشه؟
"_فکر نکنم
" +آها خوشبخت بشین
"+کی باهاش آشنا شدی
نمیدونستم چرا دارم از این سوال های چرت پرت میپرسم
تهیونگ لبخندی زد
" _تقریبا چند شب پیش
با حرفش تعجب کردم
"+یعنی میخوایدبا یکی ازدواج کنی که چند شب پیش دیدیش؟
" _آره
این آدم چقدر عجیب غریبه
" _نمیخوای بخوای ساعت 5 صبحه
"+ها... نه الان میخوابم
تهیونگ از روی تخت بلند شد منم روی تخت خوابیدم پتو رو روی خودم کشیدم
تهیونگ اومد نزدیکم و بوسه ای گوشه لبم داد
" _خوب بخوابی بیبی
"+همچینن
تهیونگ لبخندی زد و رفت ار اتاق بیرون و در رو بست و من موندنم یک عالمه فکر خیال
" +هوف
چشمامو بستم و سیاهی.......
{فلش بک به ساعت 12 ظهر}
______________________________
بفرماید ملکه هاممممم✨💞
نام اینگلیسی :روم نامبر سِوِن
[ROO Number seven]
(پارت چهاردهم)
___________________________
نون گذاشتم بین لبام تا میخواستم وارد دهنم کنم تهیونگ اومد نزدیکم و تکیه نون از بین لبام برداشت با تعجب بهش خیره شده بودم قلبم تند تند میزد
"+تو..... تو گفتی نمیخوای
" _آره ولی وقتی به لبای تو برخورد کرد دلم خواست بخورم
با حرفش خجالت کشیدم مطمعنم صورتم داغ شده بود
"+اها
تهیونگ زد زیر خنده با خندش بیشتر خجالت کشیدم
" _شبی که اومدم پرورشگاه فرداش تولد 16 سالگیت بود؟
سرمو طرف تهیونگ دارم
"+آره
"_هوم
" _بهت نمیاد 16 سالت باشه
"_خیلی کوچولو ای هم قدی هم قیافه ای
" _البته 16 سالم سنی نیست
"+هوم
" +تو.. زنت کجاست
تهیونگ نگاهشو داد بهم
"_زن ندارم ولی به زودی قرار داشته باشم
" +خب اون با اومدن من به این خونه ناراحت نمیشه؟
"_فکر نکنم
" +آها خوشبخت بشین
"+کی باهاش آشنا شدی
نمیدونستم چرا دارم از این سوال های چرت پرت میپرسم
تهیونگ لبخندی زد
" _تقریبا چند شب پیش
با حرفش تعجب کردم
"+یعنی میخوایدبا یکی ازدواج کنی که چند شب پیش دیدیش؟
" _آره
این آدم چقدر عجیب غریبه
" _نمیخوای بخوای ساعت 5 صبحه
"+ها... نه الان میخوابم
تهیونگ از روی تخت بلند شد منم روی تخت خوابیدم پتو رو روی خودم کشیدم
تهیونگ اومد نزدیکم و بوسه ای گوشه لبم داد
" _خوب بخوابی بیبی
"+همچینن
تهیونگ لبخندی زد و رفت ار اتاق بیرون و در رو بست و من موندنم یک عالمه فکر خیال
" +هوف
چشمامو بستم و سیاهی.......
{فلش بک به ساعت 12 ظهر}
______________________________
بفرماید ملکه هاممممم✨💞
- ۵.۰k
- ۲۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط