{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چند پارتی برادر سختگیر و وحشی من...

p29_f2

با دیدن چیزی که نباید خون جلو چشماشو گرفت (میکشمت حروم زاده)و تو یه حرکت ناگهانی به سمت ته حمله کرد و...
...
ا.ت ویو
صورتمو شستم که صدای در رو شنیدم
سریع صورتمو خشک کروم آب و خوش بود کننده رو دادم بالا و رفتم پشت در...متاسفانه این خراب شده بود
ا.ت: بفرمایید(باز کردن در)

دختر با دیدن پسری که دیروز براش جفنگ بافته بود تعجب کرد
ا.ت: تو ؟باز اینجا چی میخوای؟؟؟
یونگی: سلام؟
ا.ت: درد سلام بگو
یونگی" وقتی زنمو از دست دادم کارمو کنار گذاشتم چون نمیتونستم دخترمو خونه تنها بزارم...الان من یه وکیلم و روانپزشکم
ا.ت: اخه روانی به من چه تو چیکاره ای
یونگی کارتی با برگه تا شده ای بهش داد
یونگی: وقتی فهمیدی حق با منه و آماده قبول کردنش بودی...من کمکت میکنم

ویو یک هفته بعد
راوی ویو تو این ۷ روز خیلی چیزا اتفاق افتاد...بستری شدن تهیونگ...شکستن قلب ا.ت...جریمه بخاطر تمدید قرار داد با یونا...رفتن کوک به زندان به مدت سه روز...گم شدن ا.ت... امدن جواب آزمایش هانا...ناراحتی ای‌نا برای خواهرش و برادرش...امادگی نیلی برای وارد شدن به دل قضایا...نگرانی کوک برای پیدا کردن خواهرش...امدن یه پول درست حسابی به کارت یونگی

اما سخت ترین جاش این بود که صدای گریهای ا.ت این هفت روز تموم نشد...تمام سورومای تقویتی و ارامبخش یونگی داشت تموم میشد ولی ا.ت هر بار باید از گریه بیهوش میشد تا بیست دقیقه صدا قطع شه و بعد از اون دوباره بهدش میومد و گریه میکرد...دختر یونگی دیگه از گریهای مداوم بیمار پدرش به بغض بی دلیلش سنگ میزد و میگفت بابا گفته این خانوم مهمون ماست و خوب میشه
جونگکوک دو روز بود که نخوابیده بود همه جاهایی که میدونست ا.ت ممکنه بره رو رفته بود و اولینش خونه هانا و هان بود که با دیدن جواب آزمایش ایده‌ای داشت اما نمی‌دونست جواب میده یا نه...اما مهم ترین چیز الان واسه جونگکوک پیدا کردن خواهرش بود...تلفن ا.ت خاموش و گاهی تو شبکه ثبت نشده بود...انگار جای دوری بود
تهیونگ بهوش بود اما بخاطر شکستگی دست و سرش توی بخش بود...ای‌نا مراقبش بود ولی خب اونم سراغی از ا.ت نداشت...آخرین چیزی که تهیونگ با ا‌ت داشت بوسه ای بود که قبل از رفتن سر کار و درگیری ها روی لب و پیشونی ا.ت زده بود
تو دلش بیقرار بود و پشیمون...گریهای کمی میکرد اما با ارامبخشایی که بهش میزدن بخواب میرفت...باورش نمیشد که اینجوری شده باشه...
جونگکوک بعد از رفتن به خونه هان و هانا به گشتن ادامه داد شاید ا.ت رو پیدا کرد اما ندیدش... اما حس کرد تهیونگ میدونه یا ایده ای داشته باشه که اون کجاست پس به بیمارستان رفت اما ای‌نا نذاشت که وارد اتاق تهیونگ بشه و فقط یه برگه دستش داد

☆☆فلش بک به چهار روز پیش موقع آزادی کوک☆☆
..
دیدگاه ها (۵)

چند پارتی برادر سختگیر و وحشی من...

چند پارتی برادر سختگیر و وحشی من...

چند پارتی برادر سختگیر و وحشی من...

_عروسک خانوم من_

این عشق فیک نیست کوک: اوهوا/ت : ی سوال کوک: بفرما ا/ت : ت...

خلاصه رمان « مادر ا/ت از پدر ا/ت جداشه و قرای با کسی ازدواج ...

پرش زمانی 1 روز قبل عروسیویو ا. ت امروز باید با کوک برم خرید...

نام: قرارداد نفرتPart:34بعد از اینکه از خونه بیرون اومدن، ا/...

آتیشی که از بارون شروع شد part 40ویوی ا. تتوی راه خونه پدر ج...

پارت 20

نام: قرارداد نفرتPart:33جونگکوک چند لحظه به پوشه نگاه کرد، ب...

نام:قرارداد نفرتpart:⁴²هانا گفت:«چون مهمونیه دیگه.»ا/ت سرش ر...

نام: قرارداد نفرتPart:³²بعد از رفتن ته‌جون، ا/ت هنوز به حرف ...

نام: قرارداد نفرتPart:⁴⁰عصر رو به پایان بود.همه توی سالن آپا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط