{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#تاج_و_طوفان

#تاج_و_طوفان
پارت ۱۸۰: جاسوس داخل قصر
چند دقیقه از دعوا گذشته بود.
فضای سالن بالاخره کمی آرام شده بود.
جی‌هوپ نفس راحتی کشید.
— خدا رو شکر… فکر کردم الان باید آمبولانس خبر کنیم.
میرا زیر لب گفت:
— من واقعاً فکر کردم یکیشون می‌میره.
جونگ‌کوک هنوز با اخم روی مبل نشسته بود.
تهیونگ هم کمی آن‌طرف‌تر ایستاده بود و دست‌هایش را توی جیبش کرده بود.
چند ثانیه سکوت شد.
بعد تهیونگ ناگهان گفت:
— خب…حداقل یه جاسوس داری.
جونگ‌کوک ابروهایش را در هم کشید.
— منظورت چیه؟
تهیونگ شانه بالا انداخت.
— یعنی از این به بعد…هر اتفاقی که توی قصر برای سوآ بیفته…من می‌بینم.
جونگ‌کوک ساکت شد.
تهیونگ ادامه داد:
— از اونجایی که تو حق نداری باهاش تماس بگیری…و گوشیش رو هم گرفتن…من هر شب که از قصر برمی‌گردم...بهت گزارش میدم.
جی‌هوپ خندید.
— گزارش؟
تهیونگ گفت:
— آره دقیق دقیق اینکه حالش چطوره…امروز چی کار کرده...کی اذیتش کرده…حتی اگه یه‌جین بهش چپ نگاه کنه.
جونگ‌کوک چند ثانیه به او خیره شد.
— واقعاً میگی؟
تهیونگ سر تکان داد.
— آره هر شب...قول میدم.
سکوت کوتاهی بینشان افتاد.
بعد جونگ‌کوک آهی کشید.
از جایش بلند شد.
چند قدم جلو رفت و جلوی تهیونگ ایستاد.
— هنوزم احمقانه‌ترین کاریه که دیدم.
تهیونگ لبخند زد.
— می‌دونم.
جونگ‌کوک دستش را بالا آورد.
برای یک لحظه تهیونگ فکر کرد دوباره می‌خواهد بزندش.
اما جونگ‌کوک فقط دستش را روی شانه‌اش گذاشت.
— ولی…ممنون.
تهیونگ چند ثانیه نگاهش کرد.
بعد خندید.
— وای خدا…بالاخره از جونگ‌کوک تشکر شنیدم.
جی‌هوپ گفت:
— این لحظه رو ثبت کنید! تاریخیه!
میرا هم خندید.
جونگ‌کوک سرش را تکان داد.
— ولی یه چیزو یادت باشه.
تهیونگ گفت:
— چی؟
جونگ‌کوک آرام گفت:
— اگه یه لحظه حس کنم داری بی‌احتیاطی می‌کنی…خودم میام می‌کشمت بیرون از اون قصر.
تهیونگ با خونسردی گفت:
— فهمیدم.
بعد لبخند زد.
— ولی فعلاً خیالت راحت باشه سوآ تنها نیست.
جونگ‌کوک نگاهش کرد.
چند ثانیه چیزی نگفت.
بعد آرام گفت:
— فردا وقتی دیدیش…بهش نگو که نگرانم.
تهیونگ خندید.
— خیلی دیر گفتی.
جونگ‌کوک اخم کرد.
— چرا؟
تهیونگ گفت:
— چون وقتی اسم تو رو آوردم…صورتش کاملاً قرمز شد.
جی‌هوپ گفت:
— اوووووو!
میرا خندید.
جونگ‌کوک سعی کرد جدی بماند.
— ساکت باش.
تهیونگ خندید.
— آره آره…معلومه خیلی دلت براش تنگ نشده.
جونگ‌کوک بالش روی مبل را برداشت و پرت کرد سمتش.
— خفه شو!
همه خندیدند.
فضای خانه بالاخره بعد از یک روز پرتنش… کمی گرم‌تر شد.
ولی در همان لحظه…
در دل جونگ‌کوک فقط یک فکر بود.
یک ماه.
فقط یک ماه...
تا دوباره بتواند سوآ را ببیند.
[ادامه دارد...]
•••
حمایت های شما قشنگای من(لایک، کامنت، بازنشر)باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
دیدگاه ها (۰)

#تاج_و_طوفانپارت ۱۷۹: دعوا و دخالت پدرجونگ‌کوک و تهیونگ داشت...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۷۸: دو برادر و یک فاجعهخانه سوآ…فضای سالن ...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۴۱: آرام‌ترین دزد دنیاچند دقیقه از خاموش ش...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۵۹: فقط همین یک امشبجونگ کوک مات زده به قی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط