#تاج_و_طوفان
#تاج_و_طوفان
پارت ۱۷۹: دعوا و دخالت پدر
جونگکوک و تهیونگ داشتند همدیگر را هل میدادند.
جیهوپ بینشان ایستاد.
— بچهها بس کنید!
میرا دستهایش را مالید.
— خدای من…
جونگکوک یقه تهیونگ را محکمتر گرفت.
— تو کاملاً نمیفهمی چقدر خطرناکه! اگه به خاطر تو برای سوآ مشکلی پیش بیاد…
تهیونگ هم یقه جونگکوک را شل نکرد.
— فهمیدم!...ولی سوآ تنها بود! و من نمیتونستم تحمل کنم که بدونی داره توی اون قصر سرد میمیره!
جونگکوک فریاد زد.
— پس باید خودت بیایی جونتو بزاری توی اون مشکلات؟! تو شاهزادهای نه یه آشپز ناآموزش دیده!
تهیونگ با همان لبخند شیطنتآمیز گفت
— چرا؟...فکر کردی سوپ سلطنتی رو کی درست کرده؟
جونگکوک دستش را بلند کرد.
— من الان...
اما دستش را پایین نیاورد.
چند ثانیه به هم خیره شدند.
نفسهایشان سنگین بود.
جیهوپ آهسته گفت:
— اوه خدای من… الان واقعاً همو میکشن...
میرا گفت:
— باید یکی بیاد…
همان لحظه…
در اتاق با صدای بلند باز شد.
همه سرشان را برگرداندند.
بابای سوآ…
با لباس سفید کاری و چشمان خشمگین…
در ورودی ایستاده بود.
با صدایی که فضای سالن را پر کرد گفت:
— کافیه.
جونگکوک و تهیونگ دستهایشان را از یقه یکدیگر کشیدند.
سکوتی سنگین فضای سالن را فرا گرفت.
بابای سوآ چند قدم جلو آمد.
— من الان از کارخونه اومدم خستهام...دلم نمیخواد دعوا بین شما دو برادر رو ببینم خصوصاً وقتی هر دو دارین برای دخترم دعوا میکنید.
جونگکوک سرش را پایین آورد.
تهیونگ هم سعی کرد قیافه بیگناهی بگیره.
بابای سوآ با انگشت به سمت هر دو نشانه رفت.
— شما دو تا…یکی کسی هستی که دخترمو دوست داری یکی هم دوست صمیمیش و الان دارید توی خونهاش دعوا میکنید؟!...با اینکه سوآ توی قصر تنهاست؟!
چند ثانیه سکوت.
بعد افزود:
— اگه دوباره این اتفاق افتاد…من خودم هر دو تونو میکشم فرقی نداره چه شاهزاده باشید چه نباشید.
جونگکوک و تهیونگ همزمان گفتند:
— بله آقا.
بابای سوآ دم نگرفت.
— تهیونگ تو گفتی میتونی کنار سوآ باشی بدون اینکه دردسر درست کنی؟
تهیونگ با لبخند گفت:
— الان سوپ رو آتیشی کردم...ولی بازم کنار سوآ هستم.
جونگکوک با ناباوری نگاهش کرد.
— تو هنوز داری به این سادگی حرف میزنی؟!
بابای سوآ دستش را بلند کرد.
— خدافظ دعوا...اینجا خونهست نه رینگ کشتی.
جونگکوک با نگاه تهدیدآمیز به تهیونگ گفت:
— اگه یه مشکلی برای سوآ پیش بیاد…
تهیونگ با لبخند گفت:
— میدونم...خودت میکشیم.
— ولی اون موقع من دیگه نیستم که بخوام بگم گفتم که نگو.
جونگکوک ابرویش را بالا انداخت.
— چی؟
تهیونگ با خونسردی گفت:
— یعنی اگه سوآ توی دردسر بیفته…من قبلاً مردهام.
جونگکوک دم درازی کشید.
— تو دیوونهای.
تهیونگ لبخند زد.
— ولی سوآ دیگه تنها نیست.
چند ثانیه سکوت.
بعد جونگکوک آهسته گفت:
— فردا صبح زود میام سراغت...باید حرفای دیگهای هم داشته باشیم.
تهیونگ با لبخند گفت:
— میتونی بیایی تا فردا شب هم که بخوای…
بابای سوآ نگاه تهدید آمیزی کرد.
همه کمی خندیدند.
فضای سالن کمی آرام شد.
اما نگاههای تهدیدآمیز بین جونگکوک و تهیونگ هنوز ادامه داشت.
تا فردا…
تا فردا شب…
[ادامه دارد...]
•••
حمایت های شما قشنگای من(لایک، کامنت، بازنشر)باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
پارت ۱۷۹: دعوا و دخالت پدر
جونگکوک و تهیونگ داشتند همدیگر را هل میدادند.
جیهوپ بینشان ایستاد.
— بچهها بس کنید!
میرا دستهایش را مالید.
— خدای من…
جونگکوک یقه تهیونگ را محکمتر گرفت.
— تو کاملاً نمیفهمی چقدر خطرناکه! اگه به خاطر تو برای سوآ مشکلی پیش بیاد…
تهیونگ هم یقه جونگکوک را شل نکرد.
— فهمیدم!...ولی سوآ تنها بود! و من نمیتونستم تحمل کنم که بدونی داره توی اون قصر سرد میمیره!
جونگکوک فریاد زد.
— پس باید خودت بیایی جونتو بزاری توی اون مشکلات؟! تو شاهزادهای نه یه آشپز ناآموزش دیده!
تهیونگ با همان لبخند شیطنتآمیز گفت
— چرا؟...فکر کردی سوپ سلطنتی رو کی درست کرده؟
جونگکوک دستش را بلند کرد.
— من الان...
اما دستش را پایین نیاورد.
چند ثانیه به هم خیره شدند.
نفسهایشان سنگین بود.
جیهوپ آهسته گفت:
— اوه خدای من… الان واقعاً همو میکشن...
میرا گفت:
— باید یکی بیاد…
همان لحظه…
در اتاق با صدای بلند باز شد.
همه سرشان را برگرداندند.
بابای سوآ…
با لباس سفید کاری و چشمان خشمگین…
در ورودی ایستاده بود.
با صدایی که فضای سالن را پر کرد گفت:
— کافیه.
جونگکوک و تهیونگ دستهایشان را از یقه یکدیگر کشیدند.
سکوتی سنگین فضای سالن را فرا گرفت.
بابای سوآ چند قدم جلو آمد.
— من الان از کارخونه اومدم خستهام...دلم نمیخواد دعوا بین شما دو برادر رو ببینم خصوصاً وقتی هر دو دارین برای دخترم دعوا میکنید.
جونگکوک سرش را پایین آورد.
تهیونگ هم سعی کرد قیافه بیگناهی بگیره.
بابای سوآ با انگشت به سمت هر دو نشانه رفت.
— شما دو تا…یکی کسی هستی که دخترمو دوست داری یکی هم دوست صمیمیش و الان دارید توی خونهاش دعوا میکنید؟!...با اینکه سوآ توی قصر تنهاست؟!
چند ثانیه سکوت.
بعد افزود:
— اگه دوباره این اتفاق افتاد…من خودم هر دو تونو میکشم فرقی نداره چه شاهزاده باشید چه نباشید.
جونگکوک و تهیونگ همزمان گفتند:
— بله آقا.
بابای سوآ دم نگرفت.
— تهیونگ تو گفتی میتونی کنار سوآ باشی بدون اینکه دردسر درست کنی؟
تهیونگ با لبخند گفت:
— الان سوپ رو آتیشی کردم...ولی بازم کنار سوآ هستم.
جونگکوک با ناباوری نگاهش کرد.
— تو هنوز داری به این سادگی حرف میزنی؟!
بابای سوآ دستش را بلند کرد.
— خدافظ دعوا...اینجا خونهست نه رینگ کشتی.
جونگکوک با نگاه تهدیدآمیز به تهیونگ گفت:
— اگه یه مشکلی برای سوآ پیش بیاد…
تهیونگ با لبخند گفت:
— میدونم...خودت میکشیم.
— ولی اون موقع من دیگه نیستم که بخوام بگم گفتم که نگو.
جونگکوک ابرویش را بالا انداخت.
— چی؟
تهیونگ با خونسردی گفت:
— یعنی اگه سوآ توی دردسر بیفته…من قبلاً مردهام.
جونگکوک دم درازی کشید.
— تو دیوونهای.
تهیونگ لبخند زد.
— ولی سوآ دیگه تنها نیست.
چند ثانیه سکوت.
بعد جونگکوک آهسته گفت:
— فردا صبح زود میام سراغت...باید حرفای دیگهای هم داشته باشیم.
تهیونگ با لبخند گفت:
— میتونی بیایی تا فردا شب هم که بخوای…
بابای سوآ نگاه تهدید آمیزی کرد.
همه کمی خندیدند.
فضای سالن کمی آرام شد.
اما نگاههای تهدیدآمیز بین جونگکوک و تهیونگ هنوز ادامه داشت.
تا فردا…
تا فردا شب…
[ادامه دارد...]
•••
حمایت های شما قشنگای من(لایک، کامنت، بازنشر)باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
- ۳۶۵
- ۲۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط