قاتل سادیسمی سرنوشتم
{قاتل سادیسمی سرنوشتم}
Part10
در کمدش باز کرد همه چیو دید چند نفر کشته شدن حتی دید عکس برداری که با ماژیک قرمز روش خط کشیدن اشکش سرازیر شدن همینجور گریه میکرد دلش برای داداشش تنک شده بود دلش خیلی شکست نمیدونست باید چجوری خودشو کنترل کنه که برگه درمان کوک هم دید که مهر خورده و تأیید شده که دیگه سادیسمی نیست حالش خوبه مست که فهمیده بود که این همه وقت ته فقط به میا دروغ میگفت بهش با اشک ریختن همه چیو جمع کرد گذاشت تو گاو صندوق رفت تو اتاقم شروع کرد به گریه کردن یه دل سیر گریه میکرد نمیدونست چجوری باید خودشو از اون وضعیت نجات بده داشت تموم خانوادهشو از دست میاد نمیخواست ادامه پیدا کنه نمیخواست خانوادش بیشتر از این آسیب ببینن
به ته گفته بود که نباید به خانوادم آسیب بزنی و اونم از قصد زد
گریه میکرد نمیتونست نفس بکشه
(پرش به آخر شب)
ته از سرکار برگشته بود میا هنوز گریه میکرد
ته تعجب کرده بود که میا چرا آنقدر کم پیدا پس تصمیم گرفت بیاد تو اتاقش
در زد
تق...تق
میا: کیه
ته:منم عزیزم گریه میکنی
میا:ته میشه بری نمیخوام ببینمت
ته:چرا عزیزم مگه من چیکار کردم چطور میتونم ارومت کنم
میا:ته برو بیرون گفتم نمیخوام ببینمت
ته:باش باشه رفتم
میا:داروهات فراموش نشه
میا که عصبی بود کنار اون جملهای که تو دلش بود حرومزاده رو زمزمه کرد
ته:باشه میخورم
میا که میدونستم نفر بعدی خودش و قراره کشته بشه براش مهم نبود فوقش میرفت پیش برادرش ولی مامان باباش آخه اونا تحمل از دست دادن به بچه دیگه رو نداشتن
میا:من باید زنده بمونم که حداقل بتونم از خانوادم محافظت کنم داداشم دیگه نیست من باید مراقبشون باشم اونا الان حالشون بده
ته که میخواست شب فردا تو خواب میا رو بکشه از خنده های شیطانی که میکرد دلش میخواست که خانوادش هم حتی از بین ببره اولی میخواست میا رو ببینه تا میا که قربون صدقش بره اما این سری میا اون آدمی نبود که ته فکر میکرد این آدم خیلی عوض شده بود اون آدم عادی نبود خیلی سرد و بی روح شده بود نسبت به ته شایدم حسش درست بود کس میدونست که میا چرا اینجوری شده ته که خیلی به خودش برزیده بود گفت
ته:میا چت شده تو تو خوبی ؟
میا:عالیم ته بشین اینجا
ته:باشه
میا:بهم بگو کی برادر منو کشته من میخوام بدونم
ته:ن...ن...نمیدونم
میا:که نمیدونی
میا:داری بارم بهم دروغ میگی بگو ببینم کی بوده ته بهم دروغ نگو بسته
ته دستش و برد پشت و به بادیگارد پشت سرش اشاره کرد بادیگارد به سمت میا حمله ور شد میا رو با فرو کردن امپور تو گردنش بیهوشش کرد میا رو برد تو ماشین میخواست ببرنش هی جای دور اون ولش کنه شب ته خوابید میا هم تو ماشین بود صبح شد ته صبحونه خورد برای میا تو یه ظرف در دار صبحونه حاضر کرد گذاشت عقب میدونست میا الان است که بیدار بشه در ماشین قفل کرد
میا از خواب بیدار شد
میا:ته در باز کن را منو آوردی اینجا
ته:میا قشنگم تو باید اونجا بمونی
میا:ته لطفاً در باز بزار بیام بیرون ته من باید برم پیش مادر پدرم اونا حالشون خوب نیست من زیاد وقت ندارم
ته:بسه میادتو باید مال من باشی
میا:نمیخوام ته میخوام برم لطفا
ته:گفتم که تو مال منی
ته دیگه اهمیتی نداد رفت
میا:تهههخ لطفا نههه ته...داد میزد به شیشه
میا:عوفففف خدا خسته شدم آخه چیکار کنم چطوری میتونیم به این بشر نه بگم من هیچ جوره نمیتونم از این آدم متنفر بشم دیگه نمیدونم باید چیکار کنم دارم دیوونه میشم مطمئنم خانوادمم میکشه باید خودمو برای هرچیزی آماده کنم شب شده بود میا دیگه حال نداشت اکسیژن تو اون ماشین انگاری تموم شده بود کیا نفسش سنگین شده بود یعنی باید چیکار میکرد تا صداش بشنون میا که همینجور نفسش بند آمده بود تو فکر این بودم که چطور راه اکسیژن پیدا کنه
که سر کله ته یهو پیدا شد ته آمدم تو ماشین نشست
ته:سلام خانمی
میا:ته به من نگو خانمی
میا یادش آمد که اون حالش خوبه الکی نقش بازی میکنه پس ترسی نداشت
ته:عزیزم میخوام ببرمت بجای خوب
میا:ته خفه شو
ته:ععع آدم با شوهرش اینجوری حرف نمیزنه
میا با این حرفش ضربان قلبش تند تند رفت بالا نمیتونست کنترلش کنه نفس نفس میزد میا خوابش برد بعداز دو ساعت رسیدن به دور ترین ساحل سئول
ته به میا یه نگاهی انداخت میا رو از ماشین انداخت پایین در بست خودش پیاده شد نگاهش میکرد تو دلش میگفت
ته:هعی دختر تو سمت بد کسی آمدی که نباید میومدی
میا که یکم تکون خورد بیدار شد نگاهش کرد و...
تا پارت بعدی بای بای
#درخواستی
#فیک
#سناریو
#جونگکوک_ریو
#فرشته_بدون_بال
#تکپارتی
#چندپارتی
#ستاره_کوچولوی_شبام
#تهیونگ_ات
#ددی_بدجنس_من
#قاتل_سادیسمی_سرنوشتم
Part10
در کمدش باز کرد همه چیو دید چند نفر کشته شدن حتی دید عکس برداری که با ماژیک قرمز روش خط کشیدن اشکش سرازیر شدن همینجور گریه میکرد دلش برای داداشش تنک شده بود دلش خیلی شکست نمیدونست باید چجوری خودشو کنترل کنه که برگه درمان کوک هم دید که مهر خورده و تأیید شده که دیگه سادیسمی نیست حالش خوبه مست که فهمیده بود که این همه وقت ته فقط به میا دروغ میگفت بهش با اشک ریختن همه چیو جمع کرد گذاشت تو گاو صندوق رفت تو اتاقم شروع کرد به گریه کردن یه دل سیر گریه میکرد نمیدونست چجوری باید خودشو از اون وضعیت نجات بده داشت تموم خانوادهشو از دست میاد نمیخواست ادامه پیدا کنه نمیخواست خانوادش بیشتر از این آسیب ببینن
به ته گفته بود که نباید به خانوادم آسیب بزنی و اونم از قصد زد
گریه میکرد نمیتونست نفس بکشه
(پرش به آخر شب)
ته از سرکار برگشته بود میا هنوز گریه میکرد
ته تعجب کرده بود که میا چرا آنقدر کم پیدا پس تصمیم گرفت بیاد تو اتاقش
در زد
تق...تق
میا: کیه
ته:منم عزیزم گریه میکنی
میا:ته میشه بری نمیخوام ببینمت
ته:چرا عزیزم مگه من چیکار کردم چطور میتونم ارومت کنم
میا:ته برو بیرون گفتم نمیخوام ببینمت
ته:باش باشه رفتم
میا:داروهات فراموش نشه
میا که عصبی بود کنار اون جملهای که تو دلش بود حرومزاده رو زمزمه کرد
ته:باشه میخورم
میا که میدونستم نفر بعدی خودش و قراره کشته بشه براش مهم نبود فوقش میرفت پیش برادرش ولی مامان باباش آخه اونا تحمل از دست دادن به بچه دیگه رو نداشتن
میا:من باید زنده بمونم که حداقل بتونم از خانوادم محافظت کنم داداشم دیگه نیست من باید مراقبشون باشم اونا الان حالشون بده
ته که میخواست شب فردا تو خواب میا رو بکشه از خنده های شیطانی که میکرد دلش میخواست که خانوادش هم حتی از بین ببره اولی میخواست میا رو ببینه تا میا که قربون صدقش بره اما این سری میا اون آدمی نبود که ته فکر میکرد این آدم خیلی عوض شده بود اون آدم عادی نبود خیلی سرد و بی روح شده بود نسبت به ته شایدم حسش درست بود کس میدونست که میا چرا اینجوری شده ته که خیلی به خودش برزیده بود گفت
ته:میا چت شده تو تو خوبی ؟
میا:عالیم ته بشین اینجا
ته:باشه
میا:بهم بگو کی برادر منو کشته من میخوام بدونم
ته:ن...ن...نمیدونم
میا:که نمیدونی
میا:داری بارم بهم دروغ میگی بگو ببینم کی بوده ته بهم دروغ نگو بسته
ته دستش و برد پشت و به بادیگارد پشت سرش اشاره کرد بادیگارد به سمت میا حمله ور شد میا رو با فرو کردن امپور تو گردنش بیهوشش کرد میا رو برد تو ماشین میخواست ببرنش هی جای دور اون ولش کنه شب ته خوابید میا هم تو ماشین بود صبح شد ته صبحونه خورد برای میا تو یه ظرف در دار صبحونه حاضر کرد گذاشت عقب میدونست میا الان است که بیدار بشه در ماشین قفل کرد
میا از خواب بیدار شد
میا:ته در باز کن را منو آوردی اینجا
ته:میا قشنگم تو باید اونجا بمونی
میا:ته لطفاً در باز بزار بیام بیرون ته من باید برم پیش مادر پدرم اونا حالشون خوب نیست من زیاد وقت ندارم
ته:بسه میادتو باید مال من باشی
میا:نمیخوام ته میخوام برم لطفا
ته:گفتم که تو مال منی
ته دیگه اهمیتی نداد رفت
میا:تهههخ لطفا نههه ته...داد میزد به شیشه
میا:عوفففف خدا خسته شدم آخه چیکار کنم چطوری میتونیم به این بشر نه بگم من هیچ جوره نمیتونم از این آدم متنفر بشم دیگه نمیدونم باید چیکار کنم دارم دیوونه میشم مطمئنم خانوادمم میکشه باید خودمو برای هرچیزی آماده کنم شب شده بود میا دیگه حال نداشت اکسیژن تو اون ماشین انگاری تموم شده بود کیا نفسش سنگین شده بود یعنی باید چیکار میکرد تا صداش بشنون میا که همینجور نفسش بند آمده بود تو فکر این بودم که چطور راه اکسیژن پیدا کنه
که سر کله ته یهو پیدا شد ته آمدم تو ماشین نشست
ته:سلام خانمی
میا:ته به من نگو خانمی
میا یادش آمد که اون حالش خوبه الکی نقش بازی میکنه پس ترسی نداشت
ته:عزیزم میخوام ببرمت بجای خوب
میا:ته خفه شو
ته:ععع آدم با شوهرش اینجوری حرف نمیزنه
میا با این حرفش ضربان قلبش تند تند رفت بالا نمیتونست کنترلش کنه نفس نفس میزد میا خوابش برد بعداز دو ساعت رسیدن به دور ترین ساحل سئول
ته به میا یه نگاهی انداخت میا رو از ماشین انداخت پایین در بست خودش پیاده شد نگاهش میکرد تو دلش میگفت
ته:هعی دختر تو سمت بد کسی آمدی که نباید میومدی
میا که یکم تکون خورد بیدار شد نگاهش کرد و...
تا پارت بعدی بای بای
#درخواستی
#فیک
#سناریو
#جونگکوک_ریو
#فرشته_بدون_بال
#تکپارتی
#چندپارتی
#ستاره_کوچولوی_شبام
#تهیونگ_ات
#ددی_بدجنس_من
#قاتل_سادیسمی_سرنوشتم
- ۴۹۳
- ۲۹ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط