سایههای ابدی: پیمان خون و قلعهی فراموششده
سایههای ابدی: پیمان خون و قلعهی فراموششده
فصل چهارم: تجلیِ ماه و خونِ باستانی
اتاقی که ا. ت و جونگکوک به آن پناه برده بودند، برخلاف تمام تونلهای تاریک و خفه، بسیار وسیع و باشکوه بود. سقف این تالار به قدری بلند بود که در تاریکی گم میشد، و از بالای آن، یک گنبد شیشهای عظیم به آسمان باز میشد. اما نکتهی عجیب این بود: با وجود اینکه نیمهشب بود، آسمانِ بالای گنبد نه سیاه بود و نه تاریک؛ بلکه با نوری نقرهای و خیرهکننده، گویی ماه در بالاترین حد درخشش خود قرار داشت.
در مرکز اتاق، یک تختِ سنگی قرار داشت که با سنگهای قیمتی و کریستالهای درخشان پوشیده شده بود. روی این تخت، کتابی عظیم و باز قرار داشت که صفحههایش خودبهخود ورق میخوردند.
جونگکوک در حالی که شمشیرش را آماده نگه داشته بود، با احتیاط به سمت تخت رفت. او لرزش خفیفی در دستانش داشت—چیزی که ا. ت هرگز در او ندیده بود.
«جونگکوک… اینجا چه خبره؟ چرا این همه نور؟» ا. ت در حالی که سعی میکرد از شدت هیجان و ترس، پاهایش را نگه دارد، پرسید.
جونگکوک برگشت و با نگاهی که ترکیبی از احترام و وحشت بود، به ا. ت خیره شد. «ا. ت… پدربزرگت… او به تو نگفت که چرا تو را به اینجا فرستاده؟ او نگفت که چرا تو تنها بازماندهی خاندان “لوئینا” هستی؟»
ا. ت گیج شده بود. «لوئینا؟ من فقط یک دختر معمولی هستم. پدربزرگ فقط گفت اینجا میراث ماست.»
ناگهان، کتابِ روی تخت شروع به درخشش کرد. نوری نقرهای و سرد، از صفحات کتاب بیرون جست و به سمت ا. ت حرکت کرد. ا. ت خواست عقب برود، اما انگار پاهایش به زمین چسبیده بودند. نور، مثل رشتههای ابریشم، دور بدن او پیچید.
«بدو ا. ت! از اینجا برو!» جونگکوک فریاد زد و سعی کرد به او برسد، اما ناگهان یک نیروی نامرئی، مثل یک دیوارِ انرژی، او را به عقب پرتاب کرد.
ا. ت احساس کرد خون در رگهایش به جای جریان داشتن، شروع به جوشیدن کرده است. یک گرمای شدید، اما در عین حال سرد و ماهوار، از مرکز قلبش به تمام بدنش پخش شد. او دردی را حس کرد که انگار داشت دوباره متولد میشد. چشمان او، که همیشه قهوهای بود، شروع به تغییر کرد؛ رنگ آنها از قهوهای به یک نقرهای درخشان و شفاف تبدیل شد که انگار تمام ستارههای آسمان در آن جمع شده بودند.
او ناگهان، تمام حقیقت را دید. او دید که چگونه اجدادش، “دختران ماه”، قدرتِ کنترلِ جزر و مد، سایهها و حتی زمان را داشتند. او دید که چگونه پدربزرگش، برای محافظت از او، قدرتهایش را با طلسمی پنهان کرده بود تا سایهها او را پیدا نکنند. اما حالا، با ورود به این قلعه، آن طلسم شکسته شده بود.
«من… من دارم چی میشم؟» صدای ا. ت تغییر کرده بود؛ حالا صدایش مثل طنینِ یک زنگِ نقرهای در کوهستان بود، پر از قدرت و آرامش.
جونگکوک که در گوشهای افتاده بود، با چشمانی گشاد شده به او نگاه میکرد. او نه تنها از دیدن قدرت او وحشت کرده بود، بلکه انگار در برابر این زیباییِ الهی، زانو میزد. «تو… تو همان هستی که در تمام کتابهای خونآشامها آمده… “ملکهی ماه”. تو تنها کسی هستی که میتوانی سایهها را مهار کنی و تنها کسی هستی که خونِ ما را میتواند از عطشِ ابدی نجات دهد… یا ما را نابود کند.»
در همین لحظه، درهای عظیم تالار با صدای مهیبی شکسته شد. سایههایی که در تونلها بودند، حالا به شکل هیولاهای عظیمالجثه و سیاه وارد شدند. آنها با فریادی که گوش را کر میکرد، به سمت ا. ت هجوم آوردند. آنها بوی قدرت او را حس کرده بودند؛ بوی نوری که برای آنها مرگ محسوب میشد.
جونگکوک سعی کرد بلند شود، اما یکی از سایهها با ضربهای او را دوباره به زمین کوبید. «ا. ت! مراقب باش!»
ا. ت، در حالی که در میان نور نقرهای ایستاده بود، احساس کرد ترس جای خود را به یک خشمِ باستانی داده است. او دیگر آن دختر لرزان نبود. او حس میکرد تمام قدرتِ ماه در انگشتان اوست.
یکی از سایهها به سمت او پرش کرد. ا. ت، بدون اینکه حتی فکر کند، دستش را به سمت جلو دراز کرد. ناگهان، موجی از نور نقرهای و خالص از بدنش ساطع شد. این موج مثل یک انفجارِ آرام اما ویرانگر، سایه را به تکههای ریزِ تاریکی تبدیل کرد.
او با هر حرکت دستش، تاریکی را میشکافت. او نمیدانست چطور، اما میدانست که این قدرت متعلق به اوست. اما این قدرت، توجهِ چیزی را جلب کرد که در تاریکترین لایههای قلعه، در انتظار بود.
از میان سایهها، موجودی بزرگتر و باستانیتر بیرون آمد. او نه از سایه، بلکه از خون و کینه ساخته شده بود. موجودی که انگار هزار سال بود که منتظر بیداریِ “دختر ماه” بود تا بتواند او را تصاحب کند.
ادامه داخل کامنت هاست
فصل چهارم: تجلیِ ماه و خونِ باستانی
اتاقی که ا. ت و جونگکوک به آن پناه برده بودند، برخلاف تمام تونلهای تاریک و خفه، بسیار وسیع و باشکوه بود. سقف این تالار به قدری بلند بود که در تاریکی گم میشد، و از بالای آن، یک گنبد شیشهای عظیم به آسمان باز میشد. اما نکتهی عجیب این بود: با وجود اینکه نیمهشب بود، آسمانِ بالای گنبد نه سیاه بود و نه تاریک؛ بلکه با نوری نقرهای و خیرهکننده، گویی ماه در بالاترین حد درخشش خود قرار داشت.
در مرکز اتاق، یک تختِ سنگی قرار داشت که با سنگهای قیمتی و کریستالهای درخشان پوشیده شده بود. روی این تخت، کتابی عظیم و باز قرار داشت که صفحههایش خودبهخود ورق میخوردند.
جونگکوک در حالی که شمشیرش را آماده نگه داشته بود، با احتیاط به سمت تخت رفت. او لرزش خفیفی در دستانش داشت—چیزی که ا. ت هرگز در او ندیده بود.
«جونگکوک… اینجا چه خبره؟ چرا این همه نور؟» ا. ت در حالی که سعی میکرد از شدت هیجان و ترس، پاهایش را نگه دارد، پرسید.
جونگکوک برگشت و با نگاهی که ترکیبی از احترام و وحشت بود، به ا. ت خیره شد. «ا. ت… پدربزرگت… او به تو نگفت که چرا تو را به اینجا فرستاده؟ او نگفت که چرا تو تنها بازماندهی خاندان “لوئینا” هستی؟»
ا. ت گیج شده بود. «لوئینا؟ من فقط یک دختر معمولی هستم. پدربزرگ فقط گفت اینجا میراث ماست.»
ناگهان، کتابِ روی تخت شروع به درخشش کرد. نوری نقرهای و سرد، از صفحات کتاب بیرون جست و به سمت ا. ت حرکت کرد. ا. ت خواست عقب برود، اما انگار پاهایش به زمین چسبیده بودند. نور، مثل رشتههای ابریشم، دور بدن او پیچید.
«بدو ا. ت! از اینجا برو!» جونگکوک فریاد زد و سعی کرد به او برسد، اما ناگهان یک نیروی نامرئی، مثل یک دیوارِ انرژی، او را به عقب پرتاب کرد.
ا. ت احساس کرد خون در رگهایش به جای جریان داشتن، شروع به جوشیدن کرده است. یک گرمای شدید، اما در عین حال سرد و ماهوار، از مرکز قلبش به تمام بدنش پخش شد. او دردی را حس کرد که انگار داشت دوباره متولد میشد. چشمان او، که همیشه قهوهای بود، شروع به تغییر کرد؛ رنگ آنها از قهوهای به یک نقرهای درخشان و شفاف تبدیل شد که انگار تمام ستارههای آسمان در آن جمع شده بودند.
او ناگهان، تمام حقیقت را دید. او دید که چگونه اجدادش، “دختران ماه”، قدرتِ کنترلِ جزر و مد، سایهها و حتی زمان را داشتند. او دید که چگونه پدربزرگش، برای محافظت از او، قدرتهایش را با طلسمی پنهان کرده بود تا سایهها او را پیدا نکنند. اما حالا، با ورود به این قلعه، آن طلسم شکسته شده بود.
«من… من دارم چی میشم؟» صدای ا. ت تغییر کرده بود؛ حالا صدایش مثل طنینِ یک زنگِ نقرهای در کوهستان بود، پر از قدرت و آرامش.
جونگکوک که در گوشهای افتاده بود، با چشمانی گشاد شده به او نگاه میکرد. او نه تنها از دیدن قدرت او وحشت کرده بود، بلکه انگار در برابر این زیباییِ الهی، زانو میزد. «تو… تو همان هستی که در تمام کتابهای خونآشامها آمده… “ملکهی ماه”. تو تنها کسی هستی که میتوانی سایهها را مهار کنی و تنها کسی هستی که خونِ ما را میتواند از عطشِ ابدی نجات دهد… یا ما را نابود کند.»
در همین لحظه، درهای عظیم تالار با صدای مهیبی شکسته شد. سایههایی که در تونلها بودند، حالا به شکل هیولاهای عظیمالجثه و سیاه وارد شدند. آنها با فریادی که گوش را کر میکرد، به سمت ا. ت هجوم آوردند. آنها بوی قدرت او را حس کرده بودند؛ بوی نوری که برای آنها مرگ محسوب میشد.
جونگکوک سعی کرد بلند شود، اما یکی از سایهها با ضربهای او را دوباره به زمین کوبید. «ا. ت! مراقب باش!»
ا. ت، در حالی که در میان نور نقرهای ایستاده بود، احساس کرد ترس جای خود را به یک خشمِ باستانی داده است. او دیگر آن دختر لرزان نبود. او حس میکرد تمام قدرتِ ماه در انگشتان اوست.
یکی از سایهها به سمت او پرش کرد. ا. ت، بدون اینکه حتی فکر کند، دستش را به سمت جلو دراز کرد. ناگهان، موجی از نور نقرهای و خالص از بدنش ساطع شد. این موج مثل یک انفجارِ آرام اما ویرانگر، سایه را به تکههای ریزِ تاریکی تبدیل کرد.
او با هر حرکت دستش، تاریکی را میشکافت. او نمیدانست چطور، اما میدانست که این قدرت متعلق به اوست. اما این قدرت، توجهِ چیزی را جلب کرد که در تاریکترین لایههای قلعه، در انتظار بود.
از میان سایهها، موجودی بزرگتر و باستانیتر بیرون آمد. او نه از سایه، بلکه از خون و کینه ساخته شده بود. موجودی که انگار هزار سال بود که منتظر بیداریِ “دختر ماه” بود تا بتواند او را تصاحب کند.
ادامه داخل کامنت هاست
- ۲۴۵
- ۲۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط