{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ادامه فصل دوم

ادامه فصل دوم

او به سمت ا. ت آمد و او را از زمین بلند کرد. دست‌های سردش، این بار با شدت و با نوعی نیازِ پنهان، بازوهای ا. ت را گرفت. چشمان جونگکوک در تاریکی، حتی از قبل هم وحشتناک‌تر شده بود، اما در عین حال، نگاهی از التماس و عشقِ عمیق و قدیمی در آن‌ها موج می‌زد.

«باید از اینجا برویم، ا. ت. آن‌ها بیدار شده‌اند. سایه‌های قدیمی… آن‌ها از حضور تو باخبرند. آن‌ها می‌خواهند آنچه را که متعلق به آن‌هاست، پس بگیرند.»

«آن‌ها چیست؟ جونگکوک، خواهش می‌کنم بهم بگو چه اتفاقی داره می‌افته!» ا. ت در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، با التماس پرسید.

جونگکوک صورت او را بین دستانش گرفت. او برای لحظه‌ای در چشمان ا. ت خیره ماند، انگار داشت برای آخرین بار او را تماشا می‌کرد. او سرش را پایین آورد، آنقدر نزدیک که لب‌هایش با گوش ا. ت تماس داشت.

«آن‌ها بخشی از من هستند، ا. ت. و بخشی از این قلعه. و حالا، تو هم بخشی از این بازی مرگبار هستی. اما من… من قسم خورده‌ام که اجازه ندهم حتی یک تار مو از تو آسیب ببیند، حتی اگر به قیمت روح خودم تمام شود.»

در همان لحظه، صدای شکستن چوب از اتاق مجاور آمد. قلعه دیگر در سکوت نبود؛ قلعه شروع به فریاد کشیدن کرده بود. ماجراجویی واقعی تازه شروع شده بود و ا. ت حالا می‌دانست که او فقط یک مهمان نیست؛ او کلیدِ یک حقیقت است که می‌تواند دنیای زندگان و مردگان را با هم یکی کند.
دیدگاه ها (۰)

سایه‌های ابدی: پیمان خون و قلعه‌ی فراموش‌شدهفصل سوم: تونل‌ها...

سایه‌های ابدی: پیمان خون و قلعه‌ی فراموش‌شدهفصل دوم: رقص با ...

سایه‌های ابدی: پیمان خون و قلعه‌ی فراموش‌شدهفصل اول: ورود به...

آتیشی که از بارون شروع شد part 47ویوی جونگکوکسوار ماشین شدیم...

آتیشی که از بارون شروع شد part 49ویوی جونگکوکضبط صوت رو بررس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط